راهی رو انتخاب کردم که ریسک هست البته اینو یکی از دوستام گفت که اگه هزینه کنی و نشه چی؟ تو ذهنم گفتم اگه بشه چی؟ کلا هر چی به این موجود بگی فکرش منفیه وجودش منفیه دوتا خواهرن که هر کدوم هم منفی فکر میکنن یعنی به هر اتفاقی جنبه منفی اون رو میبینن، منم طی اتفاقاتی که افتاد تصمیم بر یک تصمیمی گرفتم که دوست ندارم کسی بدونه چونکه میگم اگه احتمال یک درصد نشد طعنه نشنوم یا هر حرف دیگهای مثلا فلانی دلش میخواست فلان بشه نشد. بنا بر تصمیمی که گرفتم باید مطالعه داشته باشم که به خودم اعتماد دارم واقعا میگم میدونم که میتونم حالا مگر اتفاقی بیفته که خارج از کنترل من باشه ولی خب میخوام تلاشمو بگم که حسرت نخورم.داخل کتاب "کتابخانه نیمه شب" یه چیزی وجود داشت که دختره میتونست بره و حسرت های که تو زندگیش داشته رو زندگی کنه، حالا چه جوری؟ اینجوری که وقتی وارد کما میشه میره داخل یک کتابخونه که داخل اون کتابخونه یک کتاب وجود داشته به نام کتاب حسرت ها، وقتی چند خط اول رو میخونه میره داخل اون زندگی اون انتخابی که توی زندگیش نداشته و شده حسرت براش و رفته تو کتاب حسرت ها، و میره اونو زندگی میکنه و اون زندگی ناامیدش میکنه و باز برمیگرده به کتابخونه
از کتابدار میپرسه چه فایده؟ و جوابی که کتابدار بهش میده واقعا تاملبرانگیزه اون میگه نگاه کن کتاب حسرت ها داره سبک میشه. یعنی چی؟ یعنی از حسرت هات کم شده حسرتی که سالهاست میخوری حالا میبینی اونطور که فکر میکردی نبوده!
اون تیکه کتاب واقعا روی من اثر گذاشت
حالا این تصمیمی که میخوام بگیرم هزینه مالی و زمانی داشته باشه اگه شد که به ارزوم رسیدم اگه نشد که من تمام تلاشمو کردم و شرمنده خودم نمیشم و حسرتش نمیمونه برام که با خودم سالها بگم اگه انجام میدادم چی؟ اگه میشد چی؟
مثل اون کبوتره که دید خونه در آتیش میسوزه با نوکش آب میورد. و روی خونه در حال سوختن می ریخت که بهش گفتن این چه کاری که انجام میدی؟ فایده نداره که
گفت اما این تمام تلاش منه....
بگم من تمام تلاشمو کردم نه اینکه تماشاگر بودم.

اینجا پشت وانت هوای بهاری که حس خوبی داشتم، که دختر عمه میگفت واییی اگه کسی پشت وانت ببینه مارو و اون رفت جلو نشست. هیییی انگاری نخست وزیری چیزی هستم که عار باشه پشت وانت نشستن برام و اگه شخصیت برجستهای باشم بده که خاکیم؟ اون نسیم خنکی که میزنه به صورت رو ول کنم برای چی آخه؟ خداوکیلی چرا وانت بیکلاسی حساب میشه در صورتی که اینقدر حال آدم خوب میشه با پشت وانت نشستن، من یک عدد آدم خاکیم در میان آدم های ادایی و فیس چوبی وقتی یه آدم مثل خودم ساده بی غش میبینم به صورت نورتر بهش جذب میشم شاید به خاطر اینه غریبه ها رو بیشتر از فامیل دوست دارم😂 مخصوصا بچه های مقر مخصوصا خانم نادی که تماما برای کارهای فرهنگی تلاش میکنه حرف میشنوه. و با قدرت ادامه میده.
از تمام افرادی که میدونن مادرم دوستم و برادرم و پسرعموم این پسرعمومه که بهم امید داد که تو میتونی واقعا انگیزه گرفتم از حرفش، کاش اینجور ادمآدم ها اطرافم زیاد بشن. ولی از وقتی این تصمیم رو گرفتم قلبم آرومه حال روحیم بهتره امید به آیندهام افزایش پیدا کرده.
از این روزا بخوام بگم از روزهای قبل که چه اتفاقاتی برام افتاد چندین شوک بهم وارد شده در چند ماه اخیر از اومدن دزد به خونمون و زنگ زدنم به پلیس از برق گرفتنم از شهادت از شغلی که یهو بهم گفتن برو مصاحبه اتفاقات یهویی و شوک آور برام زیاد افتاد که حوصلم بگیره بیام بنویسم،