نامهای به ناشناخته افکارم؛
به یکی که نخواهد خواند...

افکارم متزلزند؛
جهان، دیگر آنطور که باید، نمیگردد.
مثل یک کشتیِ روی آب، شناورم اما نه به جلو، نه به عقب.
دور دست ها نوری میبینم!
دستش را به سمتم دراز میکند که نجاتم دهد
اما من، اینبار نجات نمیخواهم...
هر بار به ساحل رسیدم، در میان ماسهها، مردهام
و آدم ها روی جسدم، راه رفتنهاند؛
اما اینبار، میخواهم به قعر دریا بنشینم
و در کنار کوسهها، به مهمانی مردگان بپیوندم.
صداهایی میشنوم، درست اینجا؛
این بالا! توی سرم!
ناشناختهای صدا میکند ولی، این هم توهمات یک ذهن مرده است.
موجود زشتی شدهام؛
یک انسان (که البته اگر بشود به من انسان گفت) پریشان و بیمار،
غرق در سیل گل آلود خاطراتی که سو سو میزنند.
من نمیتوانم حتی به کبوتری که هر روز از دستم غذا میخورد،
قول بدهم که خوب میشوم، زنده میمانم و شاد میشوم.
این چند وقت، خودم را بیشتر به دست سرنوشت،
همانی که از قبل نوشته شده و من مانند یک نوزاد نقشی در آن نداشتم، سپردهام؛
حالا که آتش بی وقفه همه چیزم را میسوزاند،
قوی تر میشود و وجودم را میبلعد،
من هم در برابرش مقاومت نمیکنم...
ای ناشناخته افکارم، آیندهای در این نزدیکی نیست؛
اگر فریادی شنیدی که صدایت میکرد،
لطفا به سمتش نیا! این، فریاد یک باتلاق است.
جهان من دیگر رو به زوال نیست!
یک سیاهچاله کُشنده است و میبلعد تا به خط آخر برسد.
درماندهام برای یک مرگ در سکوت و شاید هم،
به وقتش ترسو بشوم و
نردبان آسمان را بگیرم و فرار کنم تا دست مرگ به من نرسد.
واقعا نمیدانم! به معنای واقعی ندانستن
و شاید هم یک احمقم و همین هم بس است
که یک کشتی را، به آخرین نفسش برساند.
هر صبح، به وقت بیداری آفتاب،
میدانم که دلم دوباره با امید پر میشود،
اما شعله خورشید که خاموش میشود،
تیره میشود و سیاه، امیدم دوباره تنها میماند.
اینک ای ناشناخته؛
شب ها را راحتتر بخواب!
حالا خودم رنج را بر خودم تحمیل میکنم؛
نبودنت دیگر زخمی نمیزند،
رنج را زیباتر میکند؛
خودم را پای شناختنت، جا گذاشتم...
پ.ن: این هم احوالاتی ناشناخته بعد از ۴۰ روزِ طاقتفرسا
برسد به دست کسی که ناشناخته را زیباتر میکند.