گاهی زندگی نه به معجزه نیاز دارد،
نه به اتفاقی بزرگ،
نه به خبری که همهچیز را زیر و رو کند.
گاهی فقط کافیست
یک روز…
فقط یک روز…
بیحادثه بگذرد.
نه خبر بدی برسد،
نه دلی بلرزد،
نه فکری فروبریزد،
نه گوشی با پیامی ناگهانی قلبت را خالی کند.
امروز میخواهم از همین روزهای ساده حرف بزنم.
از روزی که شاید از بیرون «هیچ» به نظر برسد،
اما اگر بلد باشی نگاهش کنی،
میتواند یکی از عمیقترین و جذابترین روزهای زندگیات باشد.

تصور کن…
یک شمع روشن است.
نه برای جشن،
نه برای مناسبت.
فقط برای اینکه نور زندهای در اتاق باشد.
نوری که عجله ندارد،
داد نمیزند،
و مثل آدمهایی که بلدند گوش بدهند،
آرام میسوزد.
شمع، یادمان میاندازد که
نور همیشه باید پرسر و صدا باشد؟
یا گاهی کافیست فقط "باشد".
کنارش قهوهست.
نه قهوهای برای بیدار ماندن،
نه برای فرار از خستگی.
قهوهای برای مکث.
بخار آرامش بالا میرود.
فنجان را در دست میگیری.
گرما از پوستت رد میشود
و به جایی میرسد که مدتها سرد بوده.
قهوه، به تو یاد میدهد
که بعضی چیزها
برای عجله نیستند.
برای مزهکردناند.
بعد کتاب.
کتاب نه برای تمامکردن،
نه برای عدد صفحه،
نه برای عکسگرفتن.
کتاب برای "غیبت از دنیا".
چند صفحه کافیست
تا از هیاهوی بیرون
به سکوت درون برسی.
کتاب، جاییست که
دیگران پیش از ما
درد فهمیدهاند،
زندگی دیدهاند،
و آمدهاند آرام در گوشمان بگویند:
"تنها نیستی."
و موسیقی…
نه بلند.
نه برای پرکردن فضا.
موسیقیای که فقط
نفس بکشد.
صدایی که مثل موج
میآید و میرود
و کاری به تو ندارد
جز اینکه کنارت بنشیند.
موسیقیای که
نه شادی تحمیل میکند
نه غم.
فقط اجازه میدهد
همانطور که هستی باشی.
حالا این چهار تا کنار هماند:
شمع.
قهوه.
کتاب.
موسیقی.
و هیچ اتفاق بدی نیفتاده.
باور کن،
این جمله خودش یک نعمت است.
هیچ اتفاق بدی نیفتاده.
نه خبر تلخی،
نه از دست دادنی،
نه ترسی تازه.
چقدر ما این "هیچ اتفاقی نیفتادن" را
دستکم میگیریم.
ما عادت کردهایم
زندگی را فقط وقتی جدی بگیریم
که چیزی بشکند.
اما حقیقت این است:
زندگی بیشترِ اوقات
در همین لحظههای بیحادثه اتفاق میافتد.
بلد بودنِ زندگی
یعنی بتوانی
از یک ساعت آرام
لذت عمیق ببری.
یعنی بفهمی
که خوشبختی همیشه فریاد نیست،
گاهی فقط یک آهِ راحت است.
یعنی بدانی
اگر امروز فقط توانستی
شمع روشن کنی،
قهوه بنوشی،
چند صفحه بخوانی،
و موسیقی گوش بدهی
و دلت نلرزد…
تو کم نداشتهای.
تو «زندگی» کردهای.
این یک دعوت است.
نه دعوت به یک رؤیای دور،
دعوتی است به لحظه نزدیک.
به همین حالا.
به همین اتاق.
به همین سکوت.
اگر امروز
برای ساعتی
این چهار چیز را کنار هم داشتی
و سالم از روز گذشتی…
همان روز
یک روز جذاب بوده.
فقط باید
بلد باشیم
آن را ببینیم
و از ته دل
لذت ببریم.
حمید رهام