ویرگول
ورودثبت نام
آنا
آناروباهی در حال رام شدن :)
آنا
آنا
خواندن ۴ دقیقه·۳ ماه پیش

این دل پر درد را چندان که درمان می‌کنم...

نوشتن قرار است مرا زنده نگه دارد. اما آیا من همیشه با او با مهربانی رفتار میکنم؟

فکر کردم می شود هنوز با آدم ها صحبت کرد. هر چند قبلن هم زیاد موافق نبودم. سعی کردم تجربه اش کنم تا ببینم واقعا اینگونه هست یا نه. اما نبود. و در نهایت من ماندم و همان باورهایی که داشتم. فقط مطمین تر شدم.

من تنها هستم. مثل همه. قرار نیست از کسی هیچ انتظاری داشته باشم. گویا این پیش فرض بهتر است تا این که بعدن به خاطر نه شنیدن یا سرکوب شدن احساساتت عذاب بکشی. البته این نشان دهنده این است که من از یک مکانیسم دفاعی استفاده میکنم. ترجیح میدم از انجام کاری دوری کنم تا اینکه شاید روزی از کسی نه بشنونم یا انتظاراتم براورده نشود. داستان خیلی پیچیده است. همزمان که میخواهم حرف بزنم، خیلی از حرف ها هم در من سانسور میشوند.

شاید داشتم به خاطر تنهایی، یا تجربه جدید وارد رابطه ای میشدم که البته در نطفه خفه شد. حداقل این خوب بود که همه چیز در ابتدا روشن شد. ولی حال من بد شد. من عصبانی بودم. از شرایط خانوادگی که داشتم. یا مرزهایم. یا محدودیت‌هایی که در رابطه برای خودم تعریف کرده بود. شاید تجربه اول من بود که قرار بود این گونه وارد رابطه ای با کسی شوم. نیاز به اطلاعات بیشتری دارم.

اما الان در وضعیتی هستم که دلم نمیخواهد کار جدی انجام دهم. کاش میشد کسی بود که به حرف های من گوش میداد. به من کمک میکرد تا جلوی راهم را بهتر ببینم. من را قضاوت نکند. من را بغل کند. و من در نهایت ارام شوم. گویا یک فانتزی دارم که قرار نیست در زندگی واقعی عملی شود. آن فرد قرار است خود من باشم. که این گونه با خودم رفتار کنم.

قرار نیست کسی به جای من تصمیم بگیرد. مسیری را طی کند. قرار نیست کسی همیشه باشد که به من گوش دهد. اگر هم دلم نمیخواهد بنویسم، اشکالی ندارد. نمی نویسم. و دیگر از کسی هم نمیخواهم به حرف هایم گوش دهد. انقدر از این موضوع عصبانی ام که انگار یک تصمیم کلی میگیرم برای این مسیله. ولی واقعیت همین است.

حرفهایی میشنوی که شاید درست باشند ولی در زمان مناسبی زده نمیشوند. پس مانند نمکی میشوند که روز زخم‌هایت میریزند. توقع نداری ان حرف ها را بشنوی. ولی شاید این قانون زندگی است. کسی قرار نیست با مهربانی با تو رفتار کند. خودت شاید بتوانی کمی این کار را انجام دهی با خودشفقتی. ولی تلخ است. زندگی کردن سخت است. شاید به قول بعضی ها من زیادی سخت میگیرم. نمی دانم. از ان نمیدانم هایی که هزاران کلمه پشتش قرار گرفته است ولی توان روبرو شدن با ان ها را ندارم. یا حتی توان به زبان اوردن و شنیدنشان. گویا خودم هم دلم نمیخواهد خودم را بشنونم. پس چه توقع بیجایی ست که از دیگران بخواهم من را بشنوند.

شاید شعرهای عطار کمی بتوانند حال مرا بازگو کنند. گویی در باتلاقی گیر افتاده ام که هرچه بیشتر دست و پا میزنم بیشتر در ان فرو میروم. گویا قرار نیست دردهای ما درمان شوند. اصلن درمانی وجود ندارد. فقط به تو یاد میدهد چگونه با دردت زندگی کنی و همچنان ادامه دهی. ولی گذر زمان دردش را بیشتر میکند.

این دل پر درد را چندان که درمان می‌کنم

گوییا یک درد را بر خود دو چندان می‌کنم


توقع داری همه چیز بر وفق مراد باشد. زودتر اتفاق بیافتد. اما کسی به نظر تو اهمیتی نمیدهد. گویی تو اصلن مهم نیستی. برای کسی اهمیتی نداری. حتی خودت هم برای خودت اهمیتی قابل نیستی. سخت است اینگونه مواقع با خودت مهربان تر باشی. و به خودت یاداوری کنی که همه این گونه هستند. تو تنها نیستی. باشد. ولی من شاکی ام. از زمین و زمان گله دارم.

به دریایی در افتادم که پایانش نمی‌بینم

به دردی مبتلا گشتم که درمانش نمی‌بینم


قرار است به کجا برسم؟ چه مسیری را پیش بگیرم؟ چگونه قدم بعدی را بردارم؟ چگونه پرونده های باز را ببندم تا کمی از اضطراب من کاسته شود؟ چگونه با دردهایم زندگی کنم؟ چه کنم که دیر نشود؟ چه کنم تا اوضاع سرو سامان پیدا کند؟ چگونه خودم را بازیابم؟ چگونه من، را ببینم و پیدایش کنم؟

آری، من به دنبال جواب سریع هستم. ولی همزمان از پیچیدگی خوشم می اید. شاید اگر کمی بیشتر به خودم باور داشتم، بهتر پیش میرفتم. خودم را سریعتر میافتم. باوری که مدت هاست از ان بی نصیب شده ام. فکر کردم دارم خودم را انعطاف پذیر میکنم. اما همزمان اسیب هم دیدم. باورم به خودم را نیز خدشه دار کردم.

کلمه deep همیشه برای من جایگاه ویژه ای دارد. اما در عین حال نمیتوانی این حالت را بین همه بیابی. نمیتوانی ارتباط برقرار کنی به خاطر انتظاری که ایجاد میشود. شاید هم من ارتباط اجتماعی بلد نیستم. چقدر من نمی دانم. چقدر راه یادگیری طولانی ست. گاهی فکر میکنم من واقعا دارم از یاد گرفتن برخی مسایل فرار میکنم. اما چه کنم؟ انقدر مسایل مختلفی روی روان ادمی تاثیرگذار است که فکر میکنی هر لحظه در حال جنگی.

گاهی دلم میخواهد از زندگی کردن فرار کنم. بروم در دل طبیعت. تنهایی. فقط بنشینم. کتاب بخوانم. راه بروم. و شب را به گفتگو با کسی بگذرانم. ان هم اگر حسش را داشتم.

چه جویم بیش ازین گنجی که سر آن نمی‌دانم

چه پویم بیش ازین راهی که پایانش نمی‌بینم

جمعه:

24 بهمن 404

زندگی
۱۲
۱۲
آنا
آنا
روباهی در حال رام شدن :)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید