
میتونید این نوشته را با گوش دادن به آهنگهای آلبوم blood Moon بیاغازید.
با هر دردی که بود اومدم اینجا بنویسم تا زنده بمانم. و قوایی پیدا کنم برای خوابیدن و شروع روزی دیگر.
صبحم با درد دندان شروع شد. دردی که چند روز است بدون وقفه، البته به جز ساعاتی از شب، با من زندگی میکند. معده درد هم از اول صبح به آن اضافه شد. درد معده همیشه نشان دهنده استرس ها و درون ریزی هایی ست که به خودم تحمیل کرده ام. بعد از چند روز بدنم کم می اورد و شروع میکند به داد زدن. البته خوردن قرص انتی بیوتیک و مسکن برای دندان هم محرکی بود برای یاداوری این معده درد قدیمی.
داستان من و دردهای معده ام به چند سال پیش برر میگردد. وقتی بعد از خوردن صبحانه راهی خوابگاه شدم. فکر کنم بعد از ظهرش امتحان داشتم. درد معده امانم را بریده بود. حالت تهوع، اسفراغ، و درد زیاد از علایمش بود. این داستان ادامه پیدا کرد. به جای بهتر شدن، فواصل زمانی این دردها کمتر می شد. بعد از چند بار دکتر رفتن بالاخره فهمیدم دلیل آن اسیدی بودن معده ام است. قرار شد یه مدت دارو مصرف کنم. مدتی تحت درمان باشم. ولی دلیل اصلی استرس بود. اولین جایی که اثر میکرد معده ام بود. چون حین تنش بدن میره توی حالت جنگ و گریز و اماده باش. کورتیزول که ابتدا به کمک من میاد، بعد از طولانی شدن تنش شروع میکنه به اسیب زدن به سیستم ایمنی. و دستگاه گوارش هم که اولین جایی که در حالت سمپتایک دیگه کار نمیکنه پس بیشتری جایی که ممکنه توی این شرایط اسیب ببینه.
پی نوشت:
دلم میخواهد بیشتر بپرسم. سوال داشته باشم. بخوانم. ببینم. در پی یافتن جوابی برای سوال هایم باشم. صبور باشم. خودم را با دیگری مقایسه نکنم. اینقدر خودم را کم نبینم. معیار ارزشم را نظر دیگری قرار ندهم. راحتتر بگذرم . رها کنم. راحت بگیرم. خودم را ببینم. او را بشنوم. به حرف هایش گوش دهم. تنهایی ام را بغل کنم. گاهی هم بغل شوم. گریه کنم. گریه کنم. گریه کنم.