
آن قدر کم نوشتم تا دوباره خفه شدم.
دوباره وارد این چرخه شدم. این کم نوشتنها مرا به سمت سکوت می برد. دوباره از صحبت کردن بیزار می شوم. شاید هم از آن اجتناب میکنم. شاید هم حس ناکامی به من دست داده است.
نمی دانم قرار است از چه بنویسم. اما دیگر توان تحمل این همه فکر و حرف را در سرم ندارم. گاهی دلم میخواهد دیگری به جایم تصمیم بگیرد، آنقدر که من از تصمیمگیری بیزارم. انگار نمیخواهم تبعات تصمیم خودم را بپذیرم. هم خدا را میخواهم هم خرما. شاید هم از مسیولیتپذیری فرار میکنم. تا زمانی ک با آن روبرو نشوم وضعیتم همین است، حتی بدتر هم خواهد شد. مقل فیلم It که افراد ترسهای خود را همیشه به همراه داشتند مگر این که با آن روبرو شوند. اما اجتناب به مانند مسکن موقت آشغال ها را زیر فرش قایم میکند.
من همچنان در حالت بیتصمیمی به سر می برم. وقتم رو به اتمام است. یا باید تصمیم بگیرم الان دانشگاه را ثبتنام کنم یا اینکه یک سال و نیم دیگر به انتظار بگذرد تا شاید یک دانشگاه دولتی و بهتر قبول شوم. فکر اینکه امکان مهاجرت کردن برایم تقریبا غیرممکن خواهد شد دیوانهام میکند. وقتی شرایط موجود را میبینم، خیلی نگران وضعیت آینده میشوم. قیمتهایی که ثانیه به ثانیه در حال بالا رفتن هستند. اصلن با این وضعیت میشود به فکر داشتن زندگی مستقل بود یا حتی امیدی به داشتن نسل جدید داشت.
شاید همه جای دنیا هم همین باشد. من که اطلاعات کافی از وضعیت آنها ندارم. ولی خیلی نگرانم. از همه چیز. به طوری که بدنم هم با نشان دادن برخی علایم جسمانی شروع به فریاد زدن کرده است .
به دنبال جمع آوری اطلاعات از مهاجرت بودم. کار خاصی نکردم ولی حرفهایی که از دیگران شنیدهام را اینجا مینویسم.
با فردی صحبت میکردم که دکتری فیزیک اش را در ایران گرفته بود، یک دوره 7 ماه فرصت مطالعاتی در امریکا داشت و الان استاد دانشگاه است. معتقد بود که در امریکا فضای رقابتی بسیار بالاست و شاید به اندازه تلاشش دیده نشود. در صورتی که حس میکرد در ایران وضعیت این چنین نیست حداقل در شرایط خودش. البته تنهایی هم دلیل دیگر او بود.
چندین خاطره دیگر از به نقل قول از افراد مهاجر در ایتالیا شنیدهام. یکیشان با اینکه در حال اتمام ارشد مجدد خود بود اما هنوز نمیدانست به چه چیزی علاقه دارد. انگار از وضعیت خود راضی نبود. با شنیدن این داستان تداعی مشابهی در ذهن من شکل گرفت. از اینکه فیزیک را ادامه دهم و دوباره همان احساس ناکامی . کافی نبودن گریبان گیرم شود. این به این دلیل نیست که نمی توانم از پسش بربیایم. من راهی را میخواهم که در ورودی و خروجی ام همخوان باشد. هر از گاهی دستاوردهایی از تلاش های خودم ببینم. برخلاف فیزیک که مدام در حال مطالعه بودم و تقریبا از نظر خودم چیزی را عمیقن درک نمیکردم، روانشناسی چنین حسی را به من تلقین نمیکند. حس قدرت به من دست میدهد. اعتماد به نفسم بیشتر میشود. خوشحال میشوم از این که میتوانم به صورت ملموس خیلی از نظریهها و فرضیهها را بررسی کنیم. اما دوباره نگرانم از راهی طولانی که قرار است سپری شود. راهی که فراز و فرودهای کمی ندارد. از نوشتن مقاله و پایان نامه میترسم. این ترس تمام نخواهد شد تا زمانی که با آن روبرو شوم. با این که هر بار نشان میدهم که از عمیق شدن در مطالب کیف میکنم، ولی انگار وانمود میکنم. سختیهای حین یادگیری کم نیستند. هربار که از روشی برای یادگیری فرار میکنم، دوباره با شدت و سختی بیشتری به سراغم میآید.
از تجربه همخانه شدن با دیگران هم شنیدم. به خاطر کمک هزینه محدود دانشگاه بیشتر مواقع احتمال هم خانه شدن با پسرها بیشتر است. پس امکان دارد زندگی با آنها چالشهای خودش را داشته باشد. زندگی کردن با افراد دیگر برای هم دشوار شده است، حتی با وجود چندین سال تجربه خوابگاهی.
ترجیح میدهم تنها باشم یا نهایتا با یک هم اتاقی. وقتی بزرگتر میشوی و خودت و بدنت را بهتر میشناسی، عادتهای خاصی برای خودت میسازی. میدانی که در آن شرایط بهترین عملکرد را داری. این به معنی غیرقابل انعطاف بودن شرایط نیست ولی به این راحتی هم راضی به تغییرشان نخواهی بود.
گاهی حسابی نگران خودم میشوم. نمیتوانم احساساتم را بیان کنم. کلمات جاری نمیشوند. شاید هم انقدر مضطرب شدهام و این شرایط ادامه پیدا کرده است که الان در این وضعیت قرار گرفتهام.
دوشنبه- 4 اسفند 404