ویرگول
ورودثبت نام
Ana
Anaجایی برای بغل کردن احساساتم
Ana
Ana
خواندن ۳ دقیقه·۵ روز پیش

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست؟

جمعه 10 بهمن 404

در اندرونِ منِ خسته‌دل ندانم کیست؟

که من خَموشم و او در فَغان و در غوغاست!

خبری شنیدم. از احتمال نزدیک جنگ. بیشترین چیزی که مرا از جنگ میترساند، قحطی، گشنگی، نبود آب و نیازهای اولیه زندگی‌ست. شاید برای بعضی‌ها مسخره به نظر برسد. ولی در دل این هیاهوی ذهنی،به داشته‌های خودم پی میبرم که گاهی نسبت به آن‌ها کمال بی تفاوتی را داشتم. و فقط به کمبودهای موجود در شرایط یا آدم‌ها توجه کرده‌ام.

وقتی خبر را شنیدم، دیگر دلم نخواست اپلای کنم. انگار به کلی ناامید شدم. شاید هم به دنبال دلیلی بودم تا از یافتن مسیر خودم فرار کنم. مسیری که باید تجربه کنم و حرکت کنم تا ذره ذره آن را کشف کنم.

دیشب چشمم به نوشته‌های دوستم افتاد. این بار دلم نمیخواست او را از نوشته‌هایش بخوانم. چون حسابی ذهن مرا درگیر میکنند. یعنی دلم میخواهد مثل او بنویسم. وارد دام مقایسه خودم با او میشم. دلم میخواد مثل اون بتونم رسا بنویسم. حق مطلب را ادا کنم. از خوانده‌هایم بنویسم. خواندن از او نکاتی از زندگی‌اش را برای من هویدا می‌کند که گاهی آزاردهنده هستند. از این جهت که مرا می ترساند که او را از دست بدهم.

با اینکه در چند ماه اخیر، به گونه‌ای تجربه از دست دادن او را داشتم. ولی هنوز به خودم یادآوری میکنم که اگر بار دیگر اتفاق افتاد، شاید به سختی دفعه قبل نباشد. به نظر خودم، این نوعی مکانیزم دفاعی‌ست که سعی می‌کنم خودم را آرام کنم. ولی سعی میکنم بپذیرم که همه چیز در این دنیا موقتی‌ست. به چه چیزها که فکر نمیکنم امروز.

همیشه دلم میخواست چند روز پشت سر هم کتاب بخوانم، بی وقفه. از خواندن کتاب‌ها خسته نشوم. ولی بعد از چند ساعت دیگر حوصله ادامه دادن کتاب‌ها را ندارم. دلم می‌خواهد کار دیگری انجام دهم. با اینکه فعالیت بدنی را در حین مطالعه دارم. البته گاهی مطالعه برام بی معنا میشه. گویی قرار نیست بتوانم از داشته‌هام استفاده‌ای کنم. سخت میگریم. حتی حین خواندن. انتخاب کردن کتاب. ترکیب کردن مطالب.

به این نتیجه رسیدم که بدون داشتم احساس نیاز، مطالعه و یادگیری فایده‌ای ندارد. شاید همین است که از خواندن برخی کتاب‌ها گریزانم. ولی تا تجربه نکنم که راه به جایی نمی‌برم.

وقتی خودم را وارد بازی مقایسه با دیگری میکنم. حس میکنم اون میدونه از زندگیش چی میخواد. یا اینکه به چه چیزهایی علاقه داره. مطالعاتش در راستای علایقش است. و همین باعث میشه تا به مرور زمان کلی اندوخته داشته باشه که به هم مرتبط هستن. و چون به صورت کریستالی آموخته شده‌اند، حسابی کمک کننده خواهند بود. شاید هم من دوباره دارم زندگی بیرونی دیگران را با زندگی درونی خودم مقایسه می‌کنم. ولی با وجود اینکه این افکار از مقایسه بر می‌آیند، سوال همیشگی من بوده‌اند.

از سوال گفتم. میدونی سوال پرسیدن برای من همیشه سوال بوده. چطور میشه سوال‌های بیشتر و هدف‌مندی پرسید؟ چطور می‌شه در راستای پاسخ به اونا تلاش کرد؟ کتاب خواند؟ آزمون و خطا کرد؟

دیدن این حرفا به من یادآوری میکنه که کلمه "Believe" برای من پذیرفته شده نیست. باور به خودم. به همه کم و کاستی‌هایی که دارم. باور به خودم برای ادامه دادن مسیر. برای پذیرش داشته‌ها و نداشته‌هایم. تکه‌ای از سریال "Dash and Lili" توی ذهنم حک شده. جایی که Lili با گذاشتن یه چالش Dash رو تشویق کرد تا با ترسش و بخش دوست نداشتنی کریسمس روبرو بشه. و جایی توی فیلم کلمه Believe رو به اون نشون داده شد.

همیشه یکی از دغدغه‌های من این بوده که چرا اسم فیلم‌ها و کاراکترها یادم نمیمونه. حتی داستان فیلم. چون بعد از چند ماه معمولا چیزی از فیلم یادم نمیمونه. حتی قسمت‌هایی از فیلم نیست که توی ذهن من حک بشن و با خاطرات من گره بخورن. این بار که فیلم دیدن رو شروع کردم، سعی کردم به خودم سخت نگیرم. توقعات عجیب و غریب نداشته باشم. اولا از فیلم دیدم لذت ببرم. بعدم، شاید لازم باشه یه سری فیلما رو چند بار ببینم تا بتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم. در برهه‌های زمانی متفاوت. با زاویه دید جدید. مثل اتفاقی که برای سریال Dash and Lili افتاد. این بار با چشم کسی دیدم که میخواد یاد بگیره چطور عواطف و احساساتش رو بیان کنه. شاید این سریال هم بی تاثیر نبود توی نوشتن من اینجا.

خستهامیدجنگ
۸
۱۲
Ana
Ana
جایی برای بغل کردن احساساتم
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید