
میبینی دوباره غیب شدم و از نوشتن طفره رفتم. میخواستم کشیدن دندون عقلم رو بهونه کنم و خودم رو قانع کنم که درد دارم. ولی دیروز صبح وقت داشتم که بنویسم. دلم میخواد در مورد جراحی دندانم صحبت کنم. حس میکنم جای دیگهای نیست که بتونم آزادانه درموردش صحبت کنم و به فکر این باشم که حرفهای بیهوده می زنم. حرفهای بی اهمیتی که شاید کسی دوست نداشته باشه اونا رو بشنوه.
ناهار درست و حسابی نخوردم. دندونامو مسواک زدم. و راهی دندونپزشکی شدم. میدونستم که گشنمه و بدنم نا نداره ولی چیزی نخوردم که احیانا دندونام کثیف نشن. فکر کردم خیلی زشته جلوی دندونپزشک. ولی حین عمل خیلی بهم سخت گذشت. داداشم بهم گفته بود موقعی که دندون رو میکشن، حس میکنی یه چیزی از بدنت خارج میشه. این توصیفش من رو یاد اولین باری انداخت که سوار هواپیما شده بودم. تنهایی. بدون مامان و بابا. از طرف مدرسه داشتم راهی یک سفر میشدم. وقتی هواپیما بلند شد، دلم هری ریخت پایین. حس کردم یه چیزی از توی دلم کنده شد. ولی بعد از چند دقیقه همه چیز عادی شد.
حین جراحی هم منتظر همچین صحنهای بودم. ولی دردناکتر. حس میکردم قراره دندونم با درد زیاد و زور از فکم کنده بشه. داشتم نفس نفس میزدم. فکر کنم دکتر هم فهمید. بهم گفت: «آروم باش، هنوز کلی کار داریم.» نمیدونم چرا ولی آرومتر شدم. شاید اون لحظه نیاز داشتم که کسی اینو بهم بگه. بعد از عمل حسابی گیج بودم. به نظرم خیلی عمل سختی بود. بهم گفتن چند دقیقه همونجا بشینم. سرم خیلی گیج میرفت. کمی بهتر شدم. دوباره روی صندلی دیگهای نشستم. بعد از تموم شدن کار مامان از اتاق اومدم بیرون.
حس کردم سرم داره ازم جدا میشه. انگار روحم داشت از بدنم کنده میشد. آب میوه پیشم نبود. گذاشته بودمش توی ماشین. طول کشید تا بابا اونو بیاره. سعی کردم یه ذره از کیک توی کیفم بخورم. ولی یهو حال تهوع گرفتم. بعد مامانم از منشی خواست تا کمی آب قند بهم بده. نمیدونم چی شد. حالم رفته رفته بهتر شد. حس کردم شیرینی اون یه ذره کیک فشارم رو بالا آورد. درد می اومد و میرفت. قرار بود بعدش یه امپول مسکن بزنم. ولی بابا میگف که درد نداره. بعد از تموم شدن کار مامان میریم. درد شدیدتر نشد. و من صبر کردم. ولی خیلی عصبانی بودم. از اینکه کاش خودم پول داشتم. و میتونستم خودم هزینه دندونپزشکی رو بدم. اینکه به کسی محتاج نبودم برای کمک. خشمی که هر بار درون من ریشه میزنه.
امروز کلافهام. حس میکنم دلم تنگ شده. یه چیزی کمه. نای بر زبان آوردن احساساتم را ندارم. انگار همه چیز مثل یه کلاف در هم پیچیده است. گاهی فکر میکنم حال الان من نتیجه انتخابها و رفتارهای گذشته من هستند. اگر بلد بودم الان به این بن بست نمیرسیدم. جایی که حتی دلم نمیخواهد از اون صحبت کنم. حتی اینجا دیگر حس امنیت نمیکنم که دربارهاش بگویم. انگار خیلی خصوصیتر و عمیقتر از این حرفاست. انگار دست زدن بهشون باعث خونریزی میشه. زخمهایی که حس میکنم قرار نیست مرهمی روی اینا بیاد و خوبشون کنه. تهِ دلم همینقدر باور ندارم به تغییر شرایط. حس میکنم غیر ممکنه. خیلی کار داره و من بلد نیستم چطوری از پسش بربیام.
«سهشنبه: 14 بهمن 404»