ویرگول
ورودثبت نام
Ana
Ana
Ana
Ana
خواندن ۵ دقیقه·۱۶ ساعت پیش

چه کج رفتاری ای چرخ!

کاش میشد حس‌هایی که برخاسته از شنیدن موسیقی ها، خواندن کلمات و افکارم بود را ضبط میکردم. و آن ها را روی کاغذ کنار هم میچیدم.

مدل من طوری نبود که به سیاسیت و اتفاقات سیاسی اهمیتی بدهم. شاید چون هنوز موضع مشخصی نداشتم و دلم میخواست گوشه ای برای خود زندگی ام رو کنم. و کسی کاری به کارم نداشته باشد. اتفاقات عجیب و غریب شروع شدند. از کی؟ از دوران ارشد در تهران. با این که قبل از آن هم از اعتراض های سال 88 شنیده بودم ولی هنوز قضیه برایم جدی نبود. سال دوم ارشد بودم که خبر سقوط هواپیما و کشته شدن آدم ها، گرانی بنزین، اعتراض ها، افزایش قیمت دلار و در نهایت قطعی اینترنت شنیده و دیده شد. هر کدام که تمام میشد به فاصله اندکی اتفاق دیگری رخ میداد. معمولا اخبار را دنیال نمی کنم و همین کمکم کرد تا بتوانم در آن برهه درس هایم را بخوانم و کارم را پیش ببرم. البته در زمان قطعی اینترنت که عملا هیچ کاری از دستم بر نمی امد جز بازدید عکس ها از گالری گوشی.

شاید از نظر خیلی از ادم ها بی خیال یا بی تفاوت بودم. ولی اساتید کاری به اتفاقات نداشتند و روند دانشگاه طبق قبل پیش میرفت. و فکر میکردم اگر خودم را درگیر اتفاقاتی که خارج از کنترل من است کنم، نمی توانم خودم را جمع و جور کنم. وبه کارهایم رسیدگی کنم. برایم سخت بود که از روی اتفاقی تمرکز کنم که هیچ کاری از دستم بر نمیاد. شاید هم بلد نبودم چگونه میتوانم با اخبار جدید کنار بیایم. و لازم بود تا اطلاعاتم را بالا ببرم. شاید هم ان قدر بی تفاوت بودم که برایم چندان اهمیتی نداشت. انگار تا زمانی که منافع من به خطر نمی افتاد، برایم فرقی نمی کرد که چه اتفاقی می افتد. انگار نمی توانستم درک کنم چه اتفاقی در حال افتادن بود.

گویا قرار نبود این اتفاق ها تمام شوند. خشم مردم هر بار به گونه ای خودش را نشان میداد. این بار که 20 روز از اینترنت بین‌المللی محروم بودیم. اضطراب زیادی را در خودم دیدم. این بار فرق میکرد. حتی من هم توان تحمل این همه نامیزانی را ندارم. وقتی خبر احتمالی جنگ را شنیدم، امیدم را از دست دادم. خسته شدم از نادیده گرفتن شرایط و ادامه دادن. از بلاتکلیفی. مثلن میری دندانپزشکی. نوبت میگری. یهو جنگ می شود. اغتشاش می شود. دوباره نوبت میگری. معلوم نیست تا نوبت بعدی زنده باشی یا نه. شرایط مساعد باشد یا نه. قیمت ها قابل پرداخت باشند یا نه.


مجموعه کتاب "پارسیان و من" از آرمان آرین من را به تاریخ ایران نزدیک تر کرد. درکش را برایم آسان کرد. با این که تا الان فقط یک جلد از آن را تمام کرده آم، باعث شد تا تحمل چرخ روزگار برایم آسان‌تر شود. گاهی خودم را به خاطر نخاندن کتاب ها در دورام کودکی و نوجوانی ام سرزنش میکنم. اما یادم میرود که من آن زمان در معرض این کتاب ها قرار نگرفته بودم. کسی نبود که کتاب خوان باشد. یا کتابخانه ای که من به آن دسترسی داشته باشم. در کتابخانه مدرسه که چندان کتابی پیدا نمیشد. کتابخانه عمو هم که پر از کتاب های مذهبی قطور بود که به نظرم توان درک آن ها در آن زمان مشکل بود. شاید هم من آن چنان سوالی نداشتم که در کتاب ها به دنبال پاسخش باشم.

هر چه میگذرد بیشتر به این باور میرسم که هر اتفاقی زمان خودش را دارد. اگر تاریخ ایران با اتفاقات اخیر عجین نشده بود، اگر من آن ها را تجربه نکرده بود، اگر حین صحبت های دوستم، برای من سوالاتی ایجاد نشده بود. خواندن کتاب‌های آرمان آرین این چینین جذاب نبود. طوری که طی دو روز یک کتاب را تمام کنم. حتی درک شنیدن این آهنگ برایم دشوار میشد. (روی این لینک بزنید و این موسیقی زیبا را با خوانش پرستو احمدی گوش دهید و با آن یکی شوید.)

از خون جوانان وطن لاله دمیده

از ماتمِ سروِ قدشان، سرو خمیده

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بدکرداری ای چرخ

سرِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ

هنگام می و فصل گل و گشت چمن شد

دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد

چه کج رفتاری ای چرخ

چه بدکرداری ای چرخ

سرِ کین داری ای چرخ

نه دین داری نه آیین داری ای چرخ


هر چه بیشتر میگذرد بیشتر سریال خاتون، کلاه پهلوی، و داستان من و پارسیان در مقابل چشمانم رژه می روند. گاهی برایم قابل باور نبود این همه ظلم و کین. این همه کج رفتاری چرخ. بدکرداری آن. بی دین بودن چرخ. بیشتر میفهمم که تا بوده همین بوده. دیالوگی در جلد یک "پارسیان و من" هست که ته دلم را آرام کرد. تلخ بود. ولی روشنم کرد تا بتوانم راحت تر حقیقت را بپذیرم. و آن را هضم کنم. از جهان و خودم توقع نداشته باشم که در صلح باشد. انگار در این دنیا شدنی نیست.

مهرداد به پسرش اردشیر گفت:«نبرد حقیقی، میان پروردگار یگانه هستی و شیطان برپاست. انسان نبردگاهی بیش نیست و تمدن او حاصل نبرد. تا روزی که این جنگ در آسمان جاری‌ست. نبرد روی زمین ادامه خواهد یافت. انسان‌ها ستم خواهند کرد و خون بی‌گناهان برای آنچه که ارزش نهایی نیست، ریخته خواهد شد و اسارت در رنگ‌های نو، پابرجا خواهد ماند.»

با درستی و غلطی حرف مهرداد کاری ندارم ولی حرفش همچون مرهمی روی زخم کهنه من نشست. کمی از درد آن کاست.

صحنه‌های سریال خاتون از مقابل چشمانم می گذرد. مخصوصا جایی که خاتون فرزندش "ایران" را به دنیا آورد. صحنه ای که خاتون فرزندش را زیر ریل قطار پنهان کرد تا زنده بمانند.

داستان «پارسیان و من» هم همچین بلایی سرم آورده است. صحنه‌هایی که از خواندن کتاب در گوشه‌ای از ذهنم حکاکی شده‌اند. جایی که اردشیر عشقش را به ماننا بیان کرد. جایی که ماننا در مقابل چشمان اردشیر کشته شد. جایی که اردشیر شجاعت را در خودش احساس کرد. جایی که اردشیر جسارت دیدن چهره اژی دهاک را پیدا کرد. جایی که مهرداد، کاوه و آفریدون به جنگ اژی دهاک برخواستند.

«یکشنبه: 12 بهمن 404»

ایرانجنگخاتون
۳
۰
Ana
Ana
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید