
باد عصرگاهی بوی باران را از سمت پل میآورد. صدای بوق ماشینها در آن خیابان شلوغ در هم آمیخته بود. «نرگس» کیفش را محکمتر گرفت و از میان جمعیت رد شد. پاشنه کفشهایش روی آسفالت خیس صدا میدادند، مثل تیکتاک ساعتی که عجله دارد.
سه سال بود که هر دوشنبه عصر، درست ساعت پنج عصر، به کافهی کوچکی در کوچهی شبنم میرفت تا با «شهاب» دیدار کند. محل قرارِ بیقرارشان بود. همان میز گوشهی سمت چپ، کنار پنجرهی بخارگرفته، همیشه پاتوق آنها بود.
اما امروز، نرگس مطمئن بود شهاب نمیآید.
صبح، پیامی از او دریافت کرده بود:
«نرگس! فکر میکنم باید یه مدت از هم فاصله بگیریم. نه به خاطر تو… به خاطر خودم.»
متن ساده بود، اما مثل سیلی بر روح نرگس نشسته بود. نرگس اول چند بار خوانده بود، بعد خندیده بود. بعد گریهاش گرفته بود؛ و آخر سر تصمیم گرفته بود باز هم برود. چون دوشنبه بود. چون آدم نباید قرارهای خودش را فراموش کند، حتی اگر طرف مقابلش از یاد برده باشد.
کافه خلوت بود. پیشخدمت همیشگی، پسری لاغر اندام با موهای فرفری، با نگاه به او سلام کرد. نرگس سر همان میز همیشگی را نشست و سفارش همیشگی را داد: قهوه ترک با دو حبه قند.
کیفش را روی میز گذاشت. هیچکس منتظر او نبود. از پنجره بیرون را نگاه کرد؛ دختر و پسری از زیر تابلوی کافه رد شدند و خندیدند. صدایشان در هوا پیچید. نرگس ناگهان احساس کرد که پیر شده است، هرچند فقط سی و دو سال داشت.
کمی بعد، پیرمردی با بارانی بلند وارد کافه شد. عصا به دست داشت، اما چشمانش درخشان بودند. نشست پشت میز کناری. وقتی پیشخدمت رفت، به نرگس لبخند زد و گفت:
ـ خانم، ببخشید، الان ساعت چنده؟
نرگس نگاهش کرد، ساعت را گفت. پیرمرد سری تکان داد و درحالی که عصایش را به میز تکیه میداد گفت:
ـ زمان همیشه دیر میگذره، نه؟
نرگس لبخند تلخی زد.
ـ گاهی زودتر از اونی که انتظارشو داری میگذره.
پیرمرد خندید و گفت:«پس تو هم منتظر کسی هستی دخترم.»
نرگس چیزی نگفت و فقط شانه بالا انداخت. اما پیرمرد ادامه داد:
ـ منم یه روز مثل شما بودم، سالها پیش. همیشه سرِ همون ساعت، همون کافه. بعد یه روز فهمیدم که اون قرار، فقط بهونهای بوده برای دیدن خودم. برای فهمیدن اینکه هنوز زندهام.
نرگس بیاختیار لبخند زد.
ـ یعنی آدم باید سرِ قرارش حاضر بشه، حتی اگه تنها باشه؟
ـ دقیقاً! چون اون وقت میفهمه تنها بودن هم یه جور درس تو خودش داره.
پیرمرد بعد از چند دقیقه بلند شد و رفت. اما پیش از رفتن، برگهای تاخورده روی میز نرگس گذاشت. نرگس با تعجب آن را گشود. روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:
«گاهی حقیقت با لباسِ پیرمردها سرِ قرار میآید.»
نرگس لبخند زد. باران بند آمده بود. از کیف قهوهای رنگش دفترچهی کوچکش را بیرون آورد و نوشت:
«قرار دوشنبهها، از این به بعد با خودم.»
قهوهاش را تا آخر نوشید، پولش را گذاشت و از کافه بیرون رفت. در پیادهرو خیس قدم زد، کفشهایش دیگر صدا نمیدادند، انگار خیابان یاد گرفته بود سکوت کند.
از آن روز به بعد، نرگس هر دوشنبه به همان کافه میرفت. نه برای دیدن شهاب، نه به خاطر دلتنگی، بلکه برای خودش.
و عجیب اینکه سه ماه بعد، درست در همان ساعت، وقتی در کافه را باز کرد… شهاب پشت همان میز نشسته بود.
اما اینبار، او منتظر نرگس بود.