سفری که بخیر نشد
دو روز پیش عقد کردیم؛ محمد مثل فرشتهها دور و برم میچرخید. میگفت: من خوشبختترین مَردَم. چون رسیدم؛ چون تموم کردم هرچی فاصله بود بینمون رو.
خلاصه که روی ابرا بود.
مادرش مخالف ازدواجمون بود، ولی محمد با پافشاریهایی که داشت، بالاخره تونست مادرش رو راضی کنه.
ولی ای کاش هیچ وقت راضی نمیشد...
قصه سفر به خیر نشدن ما از همین مخالفت های مادرش شروع شد؛ چون هیچ وقت منو به عنوان عروسش قبول نکرد.
یک ماه بعد عقدمون یه شب محمد اومد م سراغم و گفت: نظرت چیه بریم مشهد؟ کاروان هفته دیگه راه میافته.
با خوشحالی گفتم: چرا که نه؟ موافقم.
محمد با ذوق رفت و تا دو روز خبری ازش نشد. تا اینکه غروب روز دوم با حالت درمونده اومد خونمون. چیزی نگفت، چیزی هم نپرسیدم. تو خودش بود. یکم که گذشت با مِن مِن گفت: مشهد رفتنمون بمونه بعد عروسی مشکلی نداره؟
تعجب کردم. گفتم: چیزی شده؟
گفت: نه. فقط اینکه مادرم میگه بعد عروسی برید بهتره؛ چون شهرمون کوچیکه و هزار و یک حرف میگن پشتتون.
پوزخندی زدم و گفتم باشه. هرطور خودت صلاح میدونی.
گذشت تا یک سال بعد عروسی...
همهچی بین من و محمد خوب پیش میرفت. ولی یه مشکل خیلی بزرگ بین ما بود. هروقت مادرشو میدیدیم یا میومد خونمون، یا میرفتیم خونه مادرش، محمد از این رو به اون رو میشد؛ انگار که طلسم شده باشه، کلا رفتارش عوض میشد...
محمد سخت تلاش میکرد. به تنهایی زندگیمون رو ساخت؛ بدون کمک کسی.
تا اینکه تونستیم ماشین بخریم. خوشحال بودیم از اینکه دیگه میتونیم بیشتر بگردیم، بیشتر مسافرت بریم. خیلی ذوق خریدش رو داشتیم.
دو هفته که از خرید ماشین گذشت، قرار شد بریم مشهد.
یه روز قبل راه افتادنمون زنگ زدن گفتن مادرش حالش بد شده. محمد خودشو رسوند شهرمون...
زنگ زدم وضعیتو جویا شدم، گفت: حالش بهتره و بردنش خونه. چند روزی میمونم پیش مادرم تا حالش بهتر بشه.
خیلی عذرخواهی کرد بابت اینکه بازم نشد بریم مشهد. گفت که در اولین فرصت جبران میکنه و برنامهریزی میکنه که بریم مشهد...
بغض گلومو گرفت، چیزی نگفتم. دلم گرفت از امام رضایی که نمیخواد ما رو، یا دعای مادری که پشتمون نیست. مادری که هیچوقت منو نخواست برای پسرش...
بعد یک سال باردار شدم؛ با ذوق شیرینی منتظر دخترمون بودیم.
محمد هرشب از اینکه قراره آخر هر هفته ببرتش پارک، موهاشو ببافه، نازش کنه، براش لباس صورتی بخره حرف میزد.
روزای آخر بارداریم به همین شیرینی میگذشت؛ تا اینکه دخترمون به دنیا اومد.
دختری با موهای طلایی، و چشمای دریایی.
وقتی نگاهت میکرد غرق دریای آرومش میشدی...
دخترمون که هفت ماهش شد، بازم قراری که چندین بار به سرانجام نرسیده بود رو محمد مطرح کرد.
گفت: این بار هرطور شده میریم مشهد.
با بغض و خوشحالی گفتم: باشه. إنشاءالله که خیره...
حال عجیبی داشتم. فردا صبح که کاش هیچوقت از راه نمیرسید، با اینکه دل خوشی از مادر محمد نداشتم، ولی به رسم ادب باید به مادرش زنگ میزدم و ازش خداحافظی میکردم. و در کمال تعجب بهم گفت: من ازت راضی نیستم. هیچ وقت براتون دعای خیر نکردم و نخواهم کرد.
و تلفنی که با بوق ممتد قطع شد و منی که با بغض رفتم سراغ جمع کردن چمدون.
فرداش راه افتادیم. هر دو خوشحال بودیم؛ حتی دختر کوچولومون هم انگار با چشمای قشنگش میگفت خوشحالم از اینکه طلسم شکست شده و داریم میریم مشهد...
با خوشحالی راه افتادیم. وسطای راه بودیم؛ بارون زده بود و جاده مه داشت. به محمد گفتم: کاش بزنیم کنار، یه استراحتگاهی چیزی پیدا کنیم تا بارون قطع بشه.
ولی محمد گفت: یک ساعت مونده تا شهر بعدی؛ اینجوری میتونیم شب رو هم اونجا بمونیم و صبح باخیال راحت راه بیفتیم.
به راهش ادامه داد. همینطور که بارون پاییزی شدت گرفته بود، نور ماشین رو به رویی چشممون رو زد و صدای بوق سنگینی که انگار زندگیمون رو متوقف کرد.
دوماه بعد از کما به هوش اومدم. به گفته اطرافیان محمدم و دختر چشم دریاییِ من دیگه نبودن. دیگه دخترم نبود که با چشماش بهم لبخند بزنه. کاش منم با خودشون میبردن. چرا موندم تو دنیایی که مادری که اسم مادری رو یدک میکشه که نتونست دعای خیر بکنه.
بدتر از همه اینکه بعدها خودش بهم گفت که اون باری که حالش بد شده بود، همش فیلم بود؛ فقط میخواست مسافرت رفتن ما لغو بشه. چرا باید میموندم تو دنیایی که یک سفر برای من بخیر نشد؟!