شب،
با چشمانی، از حدقه بیرونزده و
تشنهی حادثه
خیره گشته.
سکوتی،
آمیخته به بویِ هَوار
با نگاهی، به یقینِ پیشامدی ناگوار
قدم برمیدارد.
ناگهان...
درختها و علفها زنده شدند،
گلها شکفتند و
چشمهها جاری گشتند.
از جنگل و کوه و بیابان
هزاران جفت چشمِ سفید و درخشان،
در عطشِ جشنوارهیِ ترس،
به شهر خیره گشتند.
وانگه...
خروسها خواندند،
سارها جیغ کشیدند،
سگها و گربهها مویه کردند،
مساجد بانگ برآوردند و
کوبشِ سُمِ مرگ و وحشت،
هر، آن
تندتر و تندتر
خیزها را،
از زمین جدا میکرد.
و فقط
انتظار انتظار انتظار...