
همیشه در آینده زندگی کردم. همیشه خیال بافی میکنم و رویا های بزرگ پیدا میکنم. همیشه به فکر آینده هستم و قراره چه کسی بشم و چه کنم و چه زندگی ای داشته باشم.
هم خودم میدونستم و هم دیگران بهم میگفتن قرار نیست هرچی میخوایم بشه و یا حال رو زندگی نکنیم و اگه بخوایم آینده باشیم پس چگونه زندگی کنیم ؟ ولی گوش من شنوا نبود و نیست چون تنها دلیلی که برای زندگی دارم همین رویا ها، اهداف و خیال پردازی ها بوده. ولی یکی بالاخره تیر خلاص رو بهم زد: اینقدر به فکر آینده نباش! هر لحظه ای که میاد آینده هست پس زندگی چی میشه؟
حالا ذهن من سرگردان شده در بین حال، گذشته، آینده.
حال: به فکر استرس و آدما هستم با تلاش هایی که برای آینده میکنم.
گذشته: در بین خاطرات و آدمایی که بودند و رفتند، رفتار ها و کینه ها، شادی ها و غم ها.
آینده: دیگه از دنیاش بیرون اومدم و اوضاعش خوب شده و فقط همون هدف مونده. ولی هنوزم باور دارم که تا وقتی بخوام به دست میاد هیچوقت باور نمیکنم من زمانی به چیزی که بخوام نرسم حتی اگر نرسم راه های دیگه ای برای اون زندگی و افتخار وجود داره.
حالا که دقیق گرفتار این سه زمان شدم گذشته برام خیلی خود نمایی میکنه! خاطرات ممکنه خوب باشن حتی اگه گریه یا لبخند بر لب بیارن ولی در عوض دردناکه چون هیچ راه بازگشتی به اون زمان نیست و یا پشیمونی قدیمی به وجود میاره یا به وجود آورنده ی خود سرزنش گریم میشه. نمیشه گفت خوبه یا بده!
همیشه میگم قانون های زندگی برام معنی نداره. مسخرس. زیباست ولی زشت. آدمای مهربون ولی هیولا! بخشش یا کینه! دیدار یا خداحافظی؟ کاش همیشه یه گزینه ی لف دادن وجود داشت......