
دیروز برای اولین بار رفتم پیش روانپزشک.
اونجا به قدری استرس داشتم که وقتی میگفت شروع کن بگو انگار تازه داشتم از خودم میپرسیدم چی بگم؟ چی شده؟ من چه مشکلی دارم؟ مغزم خالی شده بود و نمیتونستم به چیزی فکر کنم. مقدار کمی از حرفام و همراهم برای روانپزشک گفت و اونم تایید افسردگی کرد.
حالا پشیمونم چرا نتونستم شروع به حرف زدن کنم.
خب حالا که تایید شده و باید دارو مصرف کنم دیگه انگار نمیدونم قراره چی بشه یا چه کاری کنم؟
انگار یه آرامش قبل از طوفان منو فرا گرفته و هشدار هایی از طوفان میده. الان درکی ندارم از اطرافم یا ذهنم یا خودم! فکر کنم قراره یه فرد دیگه و شخصیت دیگه ای به شخصیت های قبلیم بپیونده.
حالا سکوتم تمام روح و بدنم را فرا گرفته و انگار نظاره گر اتفاقات شده.
بی تفاوتی دو دوستی که دارم برای حرفام و کارام برام به وضوح شده. نمیدونم باز هم اشتباه از من یا برداشت منه یا واقعیت داره؟
سوژه داستان جدیدی برای نوشتن پیدا کردم که بدجوری منو درگیر کرده با موضوع روانشناختی چیزیه که من بهش میگم. فقط منتظر تموم شدن امتحاناتم هستم تا وقت بیشتری براش بگذارم. فقط میدونم پروژه ی خیلی سختی رو شروع کردم با کلی تحقیقی که درباره ی تکنیک های روان و کلی ایده دیگه که الآنم مقدار کمی از اون نوشته شده.
از نیمه ی ماه دی هم گذشتیم. همیشه با اه از گذشت ماه ها یاد میکردم ولی الان میگم : بگذار بگذره. زمان گذشتش دست من نیست و هرچه هم بیشتر بگذره من هم زودتر میتونم از زندان یسری از مزاحمت ها نجات پیدا کنم.
امیدوارم آخر هفته ی خوبی داشته باشید🩷