
دلم میخواد برگردم به دوران کودکیم. نه زمانی که ۷ ساله شدم. زمانی که زیر ۷ سال سن داشتم. وقتی بهم میگن بالاخره یه زمانی آرزو میکنی برگردی به کودکی و مخالفت میکنم منظورم اون بازه ی کودکیم نیتس بلکه منظورم از وقتی هست که پا به سن ۷ گذاشتم.
وقتی میگم برگردم به کودکیم یعنی برگردم به زمانی که:
به زمانی که بیش از حد ساکت بودم و هر چه قدر هم بهم به خواطرش چیزی میگفتن باز هم ساکت میبودم.
به زمانی که به جای بقیه با شخصیت های خیالیم بازی میکردم و از پشتی ای که بچم بود نگهداری میکردم.
زمانی که از بابابزرگم خونمون پذیرایی میکردم و باهاش خونشون میرفتم. همیشه بهم میگفت :« آیه بالاخره آیت الکرسی حفظ کردی؟ من تو رو بیشتر از بقیه دوست دارم» تنها کسی که همیشه منم از ته قلبم دوستش دارم.
زمانی که میخواستن بفهمن چپ دستم یا راست دست.
زمانی که دوست داشته میشدم.
زمانی که رویاهای بزرگی نداشتم.
زمانی که خیال پردازی هایی داشتم که باورش سخت ولی سرگرم کننده برای خواب و ادامه دار.
زمانی که چشم به انتظار خواندن کتاب های کلفت و قطور بودم.
زمانی که آرزو میکردم منم سواد یاد بگیرم و بتونم بنویسم.
اون موقع مثل الان با خیلی از هم سن و سال هام متفاوت بودم. از سه سالگی به زور حرف زدم. دوستی نداشتم. طرز فکرم متفاوت بود. گریه کردن و نکردنم و بحث های جدایی داشت. عاشق حرف زدن با صدای ذهنم بودم. ولی هرچی هم بود نمیدونم در ظاهر چه چیزی بروز میدادم که برچسب عجیب و غریب بهم زدن که تا به حال هم همراهمه. باهاش کنار اومدم ولی فقط دلیلش رو میخوام که چرا؟
به هر حال ۷ سالگی زمانی بود که بمبی قوی در زندگی و خودم منفجر شد.
روبرو شدن با اون همه آدم دور و برم شک بزرگی بود. دیگه نمیتونستم ساکت بمونم. دیگه نمیتونستم پنهان از زندگی لذت ببرم. دیگه تصمیم گیری سخت شد.
تنهایی خوبه یا اجتماعی؟ کسی رو دوست بدارم یا نه؟ چجوری با عدالت روبرو بشم به جای ناحقی؟ من چجوری زنده پیروز بشم؟ راهی هست برای برگشت ؟ رقابت؟ بین کی؟ به چه کسی پناه ببرم؟ منطقی یا غیر منطقی؟
هنوزم که هنوزه نه نجات دهنده ای اومده نه تونستم خودمو نجات بدم و نه ماشین زمانی پیدا شده. نمیدونم خوبه یا بده. فقط میخوام بدونم به قدری قوی هستم، به قدری توانایی دارم، به قدری زره ای که به تن دارم محکم هست که بتونم در پایان زنده بمونم؟
#𝐓𝐡𝐞 𝐰𝐫𝐢𝐭𝐢𝐧𝐠𝐬 𝐨𝐟 𝐦𝐲 𝐦𝐢𝐧𝐝 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐞𝐚𝐫𝐭 𝐟𝐥𝐨𝐰𝐢𝐧𝐠 𝐨𝐧𝐭𝐨
𝐩𝐚𝐩𝐞𝐫.