
همیشه عاشق زمان عصر به بعد بودم به خصوص بازه ی زمانی عصر تا وقتی که کامل شب و تاریک میشه.
ساعت ۱۷:۱۸ زل زدم به پنجره ای که روبروش جز دیوار و خونه بقلی و اسمون چیز دیگه ای دیده نمیشه. مثل همیشه در این بازه ی زمانی یا گذشته هستم یا آینده. دارم به زمان بچگیم فکر میکنم. زمانی که با بابام وقت میگذراندم و پارک میرفتم. کلاس سوم وقتی که باید اقامه و اذان حفظ میکردم. جشن تکلیف. وقتی که کتابخانه مامانم شیفت بود و دنبالش میرفتم. تولد پارسال و دیدارم با خواهر بزرگه ی قلابی. به این فکر میکنم چرا خجالت میکشیدم؟ چرا از همون اول با آدمای جدید و جمعیت زیاد احساس گم شدگی و استرس میکردم؟
ساعت۱۷:۳۰ گوشی را برمیدارم و میرم ویرگول. دوباره آخرین پستی که گذاشتم و باز میکنم و برای بار دیگر کامنت های زیرش و میخونم. به این فکر میکنم که شاید خوشبختم که با ویرگول و کاربرانش آشنا شدم. صمیمیتی بهم میدن که کمتر کسی بهم داده. احساس میکنم همه هم و درک میکنیم و همدردیم.
انگار آیه ی درونم بعد از مدتها پیداش شده و اومده جسم خسته و افسردش و ترمیم کنه. دلم براش تنگ شده بود. میدونم این بار قرار نیست مدت طولانی درونم باقی بمونه ولی ازش به خوبی استقبال میکنم.
پی نوشت: دیگه عادتم شده داخل ویرگول پست بنویسم و پست های بقیه رو بخونم.