
دوست؟ اصلا تعریف رفیق داشتن چیه؟
یه زمانی، نیازمند بودم به رفیق داشتن ولی وقتی هم پیدا کردم، سرانجام هر کدومشون یه دلیل داشت. نمیدونم، شاید من آدم درستی نیستم برای رفیق داشتن. شاید مشکل از منه که نمیتونم یه رابطه ی دوستی خوب داشته باشم . درست زمانی که فکر میکنم بالاخره دوستی صمیمی پیدا کردم، یه اتفاقی میوفته ، یا به درونم میرم و تجزیه تحلیل میکنم و به این فکر میوفتم واقعا این یه دوستی سالمه؟ رابطه ی دوستی که، باعث درک نشدن من و آسیب رسیدن به احساساتم میشه درسته؟ یا شاید من زیادی صدم و برای این دوستی میزارم و بعد بی اهمیت میشم ؟ چرا من همیشه باید خودم بمونم بقیه تغییر ۱۸۰ درجه کنن بعد یه مدت از دوستیمون؟ نمیدونم شاید همه ی این افکاری بچگونس! شاید خیلی راحته و من دارم سختش میکنم؟ یا شاید چون عجیب و غریبم و خیلی حساس؟
هیچی نمیدونم. این مدت همیشه دارم فکر میکنم به پایان دادن همه چیز! فقط به این فکر میکنم رفتار های گذشته و کارهایی که گذشته میخواستم انجام بدم و ادامه بدم بدون درگیر کردن خودم با کلی مسائل جدید! میخوام به خود قبلم برگردم. شاید این نسخه ی الآنم آرزوی گذشتم باشه ولی مناسب من این نسخه نیست! شاید هیچوقت هم مناسب من نباشه! فقط خیلی شلوغ و بدون آرامشه با کلی درگیری! چه ارزشی داره خودمو تلف کنم برای نسخه ای که میخواد مثل بقیه زندگی کنه؟ تنهایی مشکلی داره؟ نه! میخوام مثل قبل کسی متوجه واقعیتم نباشه. میخوام فقط تلاش کنم،برای خودم و زندگی ای که بچگی دوست داشتم . البته،نمیدونم هنوزم قابل به دست آوردنه یا نه؟ فقط میزارم زمان با تلاش هام بگذره تا در نهایت آدم اضافه ای نباشم. نمیدونم امروز ، احساسات و رفتار و نوشته هام از امید سرچشمه گرفته یا نا امیدی ؟ از گریه شروع شد تا انگیزه؟
امروز به نتیجه ای که رسیدم این بود شاید گاهی اوقات باید من متقابل رفتار کنم تا اینکه نگاه کنم و ضربه بخورم. هوم؟