
امشب ناگهانی بدون هیچ فکر و موضوعی با آلبوم لوفای شروع میکنم به نوشتن.
راستش امروز فکر میکنم با نرفتم به مدرسه بی دغدغه ترین روزم بود بعد از شروع مدارس. بدون صدای بچه ها با دعواها و بحث های پر سر و صداشون و تظاهر نکردن به خنده و نقش بازی کردن پیششون.
امروز ذهنم آزاد بود. بدون تفکر و خیال پردازی های زیاد . دوست داشتم که فقط اطرافیانم لبخند بر لب داشته باشند.
قبل از اینکه شروع کنم به نوشتن داشتم چرخ میزدم داخل ویرگول که به یک دلنوشته بر خورد کردم. نمیدونم چه جادویی در کلمات نوشته شده ی کاربری به نام « آنه شرلی» بود که من و به امید واداشت و حس زندگی داد . اون دختر خیلی قوی بود و لحضه ای با خودم گفتم ایا خیال پردازی هایم وقتی به واقعیت تبدیل شود مانند دلنوشته اومیشود؟
هفته ی بعد هفته ی شلوغی خواهم داشت. هفته ای پر از امتحان! امیدوارم امسال بتونم با نتایج نمراتم دومین قدم برای آرزو هایم بردارم .
آرزو میکنم فردا اول آبان ماه شروع ماه دوم پاییزی خوبی داشته باشید و این ماه هم برای من هم برای شما پر از خنده های واقعی و خوشحالی و اتفاقات خوب به همراه داشته باشه . تا نوشته ی بعد .......
امتحان! امیدوارم امسال بتونم هستیم