
سلام!
این مدت امتحانات تمام سرگرمی هامو ازم گرفته و نمی زاره کاری کنم و چقدر دردناکه که نه میتونم تمرینات کلاس نویسندگی انجام بدم، سیاه قلم بکشم، کتابم و تموم کنم و یه لیست پراز کتاب دارم بخونم ، فیلم ببینم و....... حتی قدرت نوشتن هم از دست دادم پس حالا فقط هرچیزی که به ذهنم میاد باید بنویسم.
این مدت که امتحانات شروع شده خود سرزنش گریم به شدت زیاد شده و راهی ندارم برای از بین بردنش به جز یاد آوری کردن به خودم که باز هم تاثیر چندانی نداره.
تنها پیشرفتی که داشتم این بوده ناراحتی و استرس داشتنم برای مشکلات دیگران و فاجعه هایی که با مغزم و افکار مزاحمش پیش بینی میکنم تا حدودی رفع کنم و باعث آروم شدنم شده.
امروز به نتیجه ی نصف و نیمه ای که رسیدم برای فلسفه این بود : فلسفه ممکنه من رو با خود واقعیم و درونم آشنا کنه یاجواب بسیاری از سوالاتی رو بده ولی همیشه خوب نیست! اگه زیادی غرقش بشی مثل اینه که زندگی نمیکنی کنی و فقط جسمت وجود داره و روحت سرگردان در بین احساسات و منطق و یا قانون زندگیه. البته که فقط نیمی از نتیجه ای هست که گرفتم و درست و غلطی ازش اطلاع ندارم.
و میرسیم به آدما! مثل همیشه! نمیدونم دارم چیکار میکنم فقط میدونم که از واقعیت درون کسایی که دور و برم هستن اطلاع دارم ولی رفتار و افکارم وقتی در موقعیت های مختلفی باهاشون قرار میگیرم ،هی درحال تغییره! و خب، این خیلی خسته کنندس چون رفتار همیشگی که میکنم برام مثل نقش بازی کردن شده و حس ناخوشایندی داره چون مانند این هست که خود واقعیت پیششون نباشی و تو هم تبدیل بشی به هیولاهای نقاب داری که پوست کلفت شدن.......
این روزا آیه سردرگم نیست ولی قدرت انتخاب کردن بین واقعیت یا خیال و منطق یا احساس رو از دست داده ، پس شاید قبلاً سردرگم نبود و فقط ادعای دروغین بود برای اینکه نمیخواست با خودش روبرو بشه.......