کاش می شد نباشم در این دنیای خونین.
در این دنیایی که حرفی از عدالت، منطق و احساسات نیست.
در این دنیایی که جایی برای من وجود ندارد.
در این دنیایی که احساساتم برایش اضافی هستند.
در این دنیایی که با خنجر های بی رحمانه اش من را تکه تکه کرده است.
زندگی ای تاریک برایم رقم زده است.
ذهنیت تاریکی درست کرده است.
اطرافیانم را مانند دیو و هیولا کرده.
زیبایی هایش را بر دیدگان و ذهنم نامرئی کرده.
من را از خود میراند.
هیچوقت در قلبش جایم نداده.
از وقتی پا به درونش گذاشتم جدالی خونین بینمان گذشته.
اینک من دارم میبازم.
من دارم قدرت خود را از دست میدهم.
مانند پادشاهی که قلمرو اش تصرف شده.
من جانم را رها کرده ام اما همان گونه ازش هراس دارم.
تلخی سنگینی بر من نفوذ کرده و کسی حاضر به تجریه و درک کردنش نیست.
شوالیه هایم جان باخته اند و ندارم که به کمکم بیایند.
دنیا شاد از کنار کشیدن من شده.
شاد از اینکه من نیستم که سمج برای مقابله باهایش باشم.
شاد از اینکه من نیستم تا قانون هایش را بر هم بزنم.
شاد از اینکه من نیستم برای برهم زدن نظم و آسیب رساندن به چهره ی دروغینش.
خسته ام. آه میکشم از روزگارتنهایم.
انگار دیگر تسلیم تسلیم شدم.
کسی امیدی به من ندارد. کسی همراهیم نمیکند.
شاید آخرین جنگ بین من و دنیا هست.
شاید دیگر درحال حذف شدن از این بازی نا برابر هستم.
کنار می کشم تا فراموش شوم. کنار میکشم تا تماشا گر شوم.
شاید تنها امیدی که دارم این باشد: دنیا باری دیگر در برابر فردی دیگر بازنده شود......