
گاهی اوقات، بحث جدی نگرفتن فرد است. نمیدونم. شاید بابت این است که چون آن شخصیتی که بیشتر دیده ایم را میخواهیم باور کنیم و به جزئیات کوچک تری، نمیپردازیم.
امشب شخصیت جدیدی کشف کردم. شخصیتی که کمتر دیده میشود و به این دلیل است که عادت به رفتار عادی و جایگاه اصلی او کرده ام. دلشکسته بود، حسرت داشت، دلآزرده بود و بیشتر از همه خسته از رفتار هایش و رفتار هایی که دیده بود. تجربه داشت ولی هرچه میکرد نمیتوانست استفاده کند. کمتر کسی به عمق وجود و دل و قلب او نفوذ میکرد. به طوری که کسی متوجه احساسات عمیق او نمیشد.
شاید حالا زیاد متوجه شدم چرا از من انتظار بیشتر دارد و بر من حساب باز کرده است. و حالا باز بار دوش من سنگین تر شده است. پس از هر بحثی ،سنگی بر کوله بار من اضافه میشود.
در کودکی موقع دیدن اشک ریختنش ،به او قول دادم، من جبران میکنم و برایش موفقیت هایی به دست می آورم.
بعد از دیدن هر آزردگی که بر اثر کسی دیگر پیش می آمد، میگفتم من باید جبران کنم.
وقتی در گیر و گرفتار پول و حرص خوردن برای آینده دیگری بودند ،گفتم من نباید به وجود آورنده ی چنین چیز هایی باشم، بر عکس جبرانش باشم.
هر روزه مصمم تر از روز قبل.
اما چه کنم. بالاخره انسانم و انسان همکارشگاهی ناامیدی و فکر های اما و اگر که مبادا جلوی کارش را بگیرند.
شاید برای همین من را آیه گذاشتن تا نشانه ی موفقیت و خوشبختی و افتخارات برایشان باشم.
شاید خداوند برای این من را با گل خلق کرد که در این دنیا بیایم و کار سنگینی که بر دوشم میگذارند به پایان برسانم.
امیدوارم روزی فرا برسد که من هم کوله بارم را پایین گذاشته باشم نه به دلیل باختن و خستگی بلکه به دلیل موفقیت و رسیدن به آرزوهایم و خواسته ی چشم به انتظار هایی که سالیان منتظرم بودن.
فقط میخواهم دیگر چشمان اشکینش را نبینم .
میخواهم جای حسرت هایی که دارد را بگیرم.
میخواهم چین بر پیشانی اش نیوفتد.
و روزی با خیالی راحت را زندگی کنند. و هیچوقت از بودن من سر به زیر نیندازند.