
میدونی بدترین احساس چیه؟ خود خوری و خود سرزنش گری.
خیلی چیزا بی ارزشه. خیلی چیزا به من مربوط نیست. خیلی چیزا اصلا چنین چیزی نیاز نداره.
میگن اول باید خودت و دوست داشته باشی بعد دیگران.
من خودمو خیلی دوست داشتم. خیلی برای خودم مهم بودم. انسان ها هم همین طور. اطرافیانم ، دوستام و خانوادم.
کم کم انسان های دورم و کم کردم. توجیه کردم. روشون فکر کردم. و دیگه مرز کنار گذاشته شدن شون بودن که به خودم برخورد کردم.
خودم؟ خودم پر شده بود از افکار های جور وا جور. همه غیر منطقی شده بودن. همه مهم شده بودن. دیگه داشتن کنترل اصلیمو به اختیار میگرفتن.
خود سرزنش گریم از بچگی باهام بوده. همه بهم میگن به مشکل برمیخوری ولی نمیدونن خیلی وقتی روبرو شدم باهاش. سر خیلی چیزای کوچیک. مثل حل یه مسئله. دعوا هایی که به من مربوط نبود ولی یکدفعه از خودم نشانه ای تشکیل میشد. حرف هایی که شاید اشتباه نبودن ولی زیاد فکر کردنم روش باعث مقصر شدنم میشد. معذرت خواهی های بی دلیلی که نباید میشد. کم کم ضربه ی نهایی بهم برخورد کرد: دوست نداشتن خودم. راضی نبودن از خودم. بی ارزش بودن خودم. بی ارزش شدن آرزو ها و رویاهام. یه دفعه دچار چند شخصیتی شدم یه موقع ها سردرگم در پی آیه ی اصلی و همیشگی میگشتم ولی گم شده بود و اثری ازش باقی نمونده بود.
در این بین برای اولین بار تنفر موندگار و تجربه کردم: تنفر از خودم و تنفر از انسان ها. مغزم با افکار پودر شد. سنگی سنگین بر روی قلبم گذاشته شد. دیگه کنترل افکارم، مغزم، قلبم ، حرفام و رفتارم و از دست دادم.
نمیدونم کی قراره خود اصلیم برگرده به زندگی. نمیدونم چقدر قراره آسیب ببینم و چقدر قراره تنفرم زیاد بشه. فقط احساس میکنم خودمو در یک زندان زندانی کردم. زندانی از دیواره های سرزنش ، افکار، انسان ها و تنفر......