
چشمانم در گردش بودن. تمام کسانی که قبلاً دیده بودم از کنارم عبور میکردند. مغزم در حال جستجوی نگاه های اولم بود. قدم میگذارم و به مقصد پیش میروم. احساساتم میگوید من را به روز اول بازگردانید منطقم میگوید هرچه زودتر گذر کن. ولی چه کسی میتواند در قانون زمان و زندگی دخالت کند؟ بیخیال ، بیخیال
همون که معین میگه:« خودم اینجا و دلم اونجا»