خدا دقیقا شانس رو گذاشته وسط زندگی منننن
امروز از خواب بیدار شدم و با سرماخوردگی روبرو شدم🤧به شدت افتضاحم به خصوص اعصاب گرامی.۲ روز دیگه هم باید مسافرت رفت درحالی که در مریضی به سر میبرم هعب...
از طرفی باید سامری زبان حفظ کنم برای کلاس فردا ولی کی مغزش تو این حال درک میکنه میس مینچین به خاطر پولدار بودن پدر سارا اونو دوست دارههه ؟ اولین چیزی که مغزم به جای حفظ کردن متن بهش خطور میکنه اینه اگه میس مینچین با من روبرو بشه درجا اخراجم میکنه...
بازم بگم؟
فردا اولین جلسه کلاس مدادرنگیم هست باید به جعبه دستمال کاغذی دنبالم بردارم آبروم نره هنوز شروع نشده...
حالا که زبونم باز شد بزار بازم بگم
انرژی لباس جمع کردن برای مسافرت ندارم. اصلا من کی انرژی دارم برای کارهام؟ بیخیالللللل
راستی اگه گزینه حذف کردن برادر از زندگی خود وجود داره یکی به من برسونه لطفااا
وقتی از سر بی حوصلگی میشنی دوتا ویدیو ببینی و به این برمیخوری که میگن: زندگی را سخت نگیرید. خب آقا من نخوام زندگی رو سخت بگیرم به این حال میوفتممم سرتاسر وجودم میشه از غر زدن و اعصابی که فقط میخواد پاچه بگیره و بقیه بگن زیادی شلوغش کردی.
حالا من موندم به کدوم ور برم:
سخت= آسان
و بزار حس و حال همیشگیم از یاد نره:
انسان ها باعث میشن خود واقعیم از یاد برده و تبدیل بشم به موشی که توی سوراخش قایم شده و میترسه بیرون بیاد و طعمه بشه.
من بسی خسته ام از جهان و آدماش و در عین مسخرگی میام همین رو به خودشون میگم.
نیازمند به دوست فیک اما واقعی🫴
زندگی عالیه نه؟😍
از اونجایی که داشتم به این فکر میکردم اسم چی بنویسم و مغزم با نوشتن شانس غرغر بسی هنگ کرد به همین بسنده کردم...