به میدان قدم نهاد آن مردِ پاکباخته،
که دلش به نور ایمان از ازل پرداخته.
چون کوه، استوار ایستاد در برابر تیرگی،
و به روشنای حق بخشید جانِ خستهگی.
هر ضربه، آیهای شد از کتابِ استقامت،
هر زخم، پرچمی بر قُلههایِ شجاعت.
شمشیرش از عدالت بود، نه از خشم و انتقام،
سپرش مهرِ مردم، راهش آیینِ اسلام.
در طوفانِ فتنهها چون صخرهای استوار،
به نام حق درخشید همچو خورشیدِ بهار.
نامِ او، رعدیست در شبهایِ نومیدی هنوز،
راهِ او، نقشیست بر شمشیرِ هر آزادمردِ روز.
هر که مردِ راهِ حق شد، از تبارِ اوست و بس،
میتپد خونِ حماسهاش در نبضِ فردا، همچو سوز
نه برای نام جنگید و نه برای تخت و تاج،
که رسالتش نجات جانها بود از غصه و نیاز.
تا نفس داشت، ایستاد بر عهدی که بسته بود،
و تاریخ، نام او را جاودانه نوشت .
او را جاودانه نوشته بود.