ویرگول
ورودثبت نام
علی خاکباز
علی خاکبازعلی خاکباز بازیگر و نویسنده
علی خاکباز
علی خاکباز
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

ریزش

ریزش

لابد باید همین‌طور می‌شد.

از وقتی زنش مرده بود، کسی به او سر نزده بود. آخر این مردِ نابینایِ مادر‌مرده، کسی جز زنش را نداشت؛ و او هم درست پیش از این سرمای سگ‌سوز جان داده بود، تا زمستان سگ‌کش را نبیند. خوش‌به‌حال او؛ که مرده بود و این خرابی‌ها را ندیده بود.

پیرمرد چشم نداشت ببیند سقف دارد فرو می‌ریزد. فقط وقتی فهمید که همه‌چیز خراب شده، که صدای مهیبی او را از خواب پراند و تکه‌چوبی که روی پایش افتاد، قلم پایش را خرد کرد. همان لحظه نمی‌دانست به درد پا فکر کند یا به وحشت صدا؛ یا به شکی که از شنیدن فرو ریختن سقف، مثل زهر در جانش نشسته بود.

از روی غریزه خودش را به کنار دیوار کشید. می‌لرزید؛ هم از ترس، هم از سرما.

سال‌ها بود زمستان‌ها برایش سردتر می‌شد. پولی برای گرم‌کردن خانه نداشت. تمام دارایی‌اش یک کرسی بود و دو سه لحاف تکه‌پاره که روی خودش می‌کشید تا فقط زنده بماند، نه بیشتر.

اما این بار باران و برف با او سر ناسازگاری داشتند.

حاج رحمان، مثل سگی بی‌پناه، به گوشه‌ای از اتاق ویرانه‌اش خزیده بود. از ترس، صدایش درنمی‌آمد آمنه را صدا بزند؛ همان که همیشه به دادش می‌رسید. تازه آمنه به زیارت رفته بود؛ این را از دهان معصومه شنیده بود، زن روضه‌خوان ده. زنی که منتظر بود آمنه برگردد تا در مراسمش روضه بخواند و حکایت‌های تازه‌ای را که یاد گرفته بود، برای مردم تعریف کند؛ شاید تنها حسنش نسبت به ملا حسن، آخوند ده، همین روایت‌های تازه و روضه‌های عجیب‌وغریب بود.

حالا پیرمرد چه‌کار می‌توانست بکند؟

آیا صدای خراب شدن سقف به گوش کسی نرسیده بود؟ یا مردم ده، مثل همیشه، خودشان را به خواب زده بودند و از زیر کرسی‌های گرمشان بیرون نمی‌آمدند؟ آخر چه کسی حوصله داشت به دردسرهای یک پیرمرد لبِ گور برسد؟

شب بود و مردم خودشان را به آن راه زده بودند.

لب‌های پیرمرد کم‌کم باز شد.

اول، صدا شبیه بادی بود که لابه‌لای صخره‌ها می‌چرخد. بعد کلمات از لای لب و دندانش بیرون خزیدند؛ و کم‌کم صدا جان گرفت. فحش بود که از دهانش بیرون می‌ریخت. کسی و چیزی از ناسزاهایش در امان نماند.

در سرش چه می‌گذشت؟

به روزهای خوش گذشته فکر می‌کرد؛ وقتی از تهران برگشته بود، با زری ازدواج کرده بود و با پول‌ها و لباس‌هایش پُز می‌داد.

به روزی که دکتر گفته بود بچه‌دار نمی‌شوند؛ و مشکل از خود اوست.

به وقت‌هایی که زنش به بچه‌های مردم خیره می‌شد و حسرتِ مادر شدن را می‌شد در چشم‌هایش دید.

به روزی که زن برای همیشه چشم‌هایش را روی دنیا بست.

و به آن روزی که چشمان خودش هم، برای همیشه، روی زندگی بسته شد.

«بارون برکت خداست، چرا کفر می‌گی پیرمرد؟»

— برای ما لعنته.

«زبونتو نگه دار، این حرفا عیبه، حکمت خداونده.»

— این چه حکمتیه که آدم رو تو بدبختی زجرکش می‌کنه؟

«این دم آخری دندونو جگر بذار، با این حرفا جهنمو برای خودت می‌خری.»

— جهنمو از همون روزی که از ننم زاییده شدم، بهم غالب کردن.

این گفت‌وگوهای درونی ساعت‌ها ادامه داشت.

میان ذهن و دهان، میان خدا و شیطان، فحش رد و بدل می‌شد؛ تا آن لحظه‌ای که پیرمرد ساکت شد.

و از ذهن و فکر و دهان،

از خدا و شیطان،

و از هر آنچه در این عالم بود،

خلاص شد

.

علی خاکباز

۱۴۰۴/۱۰/۱۷

صدا
۰
۰
علی خاکباز
علی خاکباز
علی خاکباز بازیگر و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید