نیمه شب نیست، انگار پاره ای ز روز است
همانقدر داغ، همانقدر پر هیاهو
اما چه شد؟ چه شد که آرامش در میان صدا گم شد؟
چه شد که آسمان پر ستاره ی شب، خاموش شد؟
من میدانم، توهم میدانی
غریب نیست، عجیب و بیگانه نیست
نه
این دل های ماست که از هم دور شد
این روح ما بود که به جای آسمان هفت رنگ
رفت در زیر زمین ، در عمق سنگ
و من، و تو به انتخابمان پایبند
با لجبازی و فکر های بی درنگ
پا به جهانی دیگر گذاشتیم، با ذهن شلوغ
در ابتدای راه نه تو پیشرو بودی و نه من
زمانه مرا به ساعت نخستین پرت کرد
که کنون بنویسم
از رنجِ بلبلِ اسیرِ بغضِ شب
و سرنوشت ، تورا عجیب نوشت
پر ز امید و خالی از عشق
خالی از مهر پاک
قابل مقایسه نیست جهانمان
من در جنگل راز ها و بوی چوب
تو در قله ی قاف، محو غروب
برایم غریب است نجوای صدایت
و برایت دردناک همچون خون های پایمال
در نهایت دست در دست خواهیم مرد
نه اینجا و، نه آنجا
جایی میان این و آن
اما نه این، اما نه آن
شاید بهشت، شاید بهار
شاید جهنم، یا که باغ
خوب میدانم کجاست
جایی میان من و تو
در عمق آب، سقف جهان
دگر برایمان درد معنایی نخواهد داشت
در زمانی نا کجا، امروز یا که فردا
شایدم دیروز، ذره ای از گرد دلهره های باد
و من میدانم کجاست
با من بیا
همانجایی که پایان ستاره هاست
خورشید و ماه
سفید در کنار سیاه
پایان راه...

.
پ.ن: یکبار از پایین به بالا بخونید✨️!