یکسری روزها برایم حرمت دارند، همچون یک مهر و هرسال شبش به خودم قول داده ام چیزهایی بنویسم. در اینجا چیزی که گذشت، احساساتی که دارم و چیزی که گمان میکنم برایم اتفاق بیوفتد را مینویسم تا روزهای بعد گلی دبیرستانی دلش گرم شود.

سالی که گذشت خیلی تجربه هایی برای اولین بار داشتم اما همه ی آنها به بهترین شکل رقم نخوردند. همیشگی کمرش را عمل کرد، یکی از همکلاسی ها و دوستانمان فوت کرد و بچه ها تا آخر سال اشک میریختند و در میان شادی هایمان هم غم کنارمان بود، برف بازی کردیم، اولین بار با قطار سفر کردم آن هم دومین سفر با مدرسه و اولین بار با تقریبا کل کلاسمان، با درخت چنار همسرویسی شدیم و بهترین ساعت های روزم میگذشت و هرروز یا یکروز درمیان یکی خوراکی میخرید، با درخت چنار آقای پاکزاد گوش دادیم و خندیدیم، حرف زدیم، از ناحیه امنم خارج شدم، دوست داشتم، آرام گرفتم، حقیقت را گفتم، با مامان خیلی بیشتر حرف زدم، معلم های دوست داشتنی را در آغوش گرفتم، مسیری را رفتم که دوست داشتم و با علاقه برگزیدم، عضو انجمن ادبی شهرمان شدم، شنارا کامل یاد گرفتم، با درخت چنار رفتیم کنسرت و با همیشگی شهربازی. رفتم تولد قلب صورتی و شب زیبایی بود، در چهارباغ قدم زدم، با همیشگی در خوارزمی شرکت کردیم و فهمیدم باهم بودنمان است که می ارزد. با خورشید در یک گروه فناوری بودیم و کیک پختیم و فهمیدم چقدر همگروهی خوبیست، یک نیمچه پتو بافتم، رنگ روغنی که برای مامان میکشیدم را بالاخره تمام کردم.
و...


این تابستان واقعا همچون سال های پیش یک پله روحم بزرگتر شد و این را با تمام وجود حس کردم. دندانم به طرز عجیبی عفونت کرد، منکه آنقدر مراقبشان بودم... اما خب مشکل دندان هایم دست خودم نیست، میگویند بچه که بودم وقتی هنوز در نیامده بودند ضربه خورده و کنون به این وضع دچار شدم. خلاصه آنقدر عصب کشی اش با وجود اینکه ۳ بی حسی تازه با بی حسی پمادی بر لثه ام زد و دو بی حسی در خود دندانم فرو کرد باز هم مردم و زنده شدم. بدترین دردی بود که وجودم به خودش دیده بود و امیدوارم در اینده بدترش را تجربه نکنم.

اثاث کشی را که گفته ام، شرح حال بیشتر در پست قبلیشت اینجا میخواهم اینده را ببینم.
احساس میکنم بچه های کلاسمان از بقیه ی مدرسه خاص ترند و به طور کلی مدرسه ای دور از حاشیه داریم. حس و حالی جدید را قطعا تجربه خواهم کرد.
درسم را میخواهم از الان جدی تر بخوانم ولی میدانم شاید جایی هم بدجور کم بیاورم امیدوارم امسال ان دوران افت را تجربه نکنم. برنامه ی کلاسیمان را دیدم و به نسبت خوب بود، به طور کل احساسات خوبی دارم.
میخواهم با تمام دوستان سال های قبل دوست بمانم و از ملنگوی سبز خنگم مراقبت کنم.
احتمالا به سفر هم برویم و اگر برویم از ذوق دیوانه میشوم اما دلم حسابی برای سال های قبل تنگ خواهد شد. آن ها چیزهایی را میداند و تجربه هایی مشترک داریم که همکلاسی های جدیدم شاید درکشان نکنند... میدانید با کلاس سال های قبل یک خانواده بودیم، قهر میکردیم دعوا میکردیم اما هیچوقت همدیگر را تنها نگذاشتیم.
اولین اردویمان کجا خواهد بود،؟ کاش برویم باغ پرندگان و صدای طاووس هارا بشنوم یا شاید پارک سر کوچه.
سر کوچه ی مدرسیمان مغازه ندیده ام اما چند معطب دکتر و داروخانه هست. راننده سرویسمان زن شادی به نظر میرسد، از ان نوع مهربان ها و بد فرمان های حرفه ای. کاش غزل که همکلاسی جدیدم بود همسرویسیم هم باشد.
فکر نمیکنم کلاسمان از انهایی شود که دلشان برای هم خیلییی تنگ شود، شاید حتی چند نفر با یکدیگر دعوا هم بکنند😂🌚🪄
دهم برایم رازیست، فردا فاش میشود و میدانم همچین چیز خاصی نیست، شایدم خیلییییییی خاص باشد.
اما فردا رنگ و بوی کنجکاوی و دلتنگی دارد، نآشنایی که میدانی تا سه سال آینده همانجا خواهی ماند و بیشتر وقت روزت انجا میگذرد
یک مهر از این جهت خاص است که میدانی در آن مکان و با آن آدم ها خاطراتی رقم میخورد که هنوز نمیدانی چیستند و باور اینکه اینجای غریب و نآشنا قرار است خاته ی دومت باشد، جالب است.
به امید بهترین ها برای همه ی ما
گلی در میان امید
۳۱ شهریور ۱۴۰۴
