دلم بارانی خنک میخواهد، یا که برفی به سردی غم. آفتاب سوزان عشق، ایمان و امید غم را گرم میکنند اما چیزی مثل قبل نیست.
جواب حرف هایم به گرمای قبل داده نمیشوند، ذوقی در صدا نیست، حرف ها اهمیتی ندارند و احساس تضاد جایی درونم را میجود که گفته نمیشود و گمان میکنم به سرم زده است. ای کاش واقعا به سرم زده باشد، ته قلبش هنوز آتش گرم و صمیمی ای روشن باشد، کاش هنوز از صدایم حس خوب بگیرد. من از سرزنش کردن من خسته است، از کوبیدن بلا بر سر خود، از داد های بلندی که در سکوت، در مغز بر سرم میکشم، دیگر میخواهم یکبار هم که شده روحم را با ذهنم آشتی دهم، روحم را با جهانی که درونش ایستاده ام در صلح جلو ببرم.
ته قلبم میرنجد، از انجایی که حرف ها و حقایق فرسنگ ها فاصله دارند، جایی که حتی حس هم با حقیقت سال ها فاصله داشت. احساس زودتر از حقیقت می آید و کشنده تر است و البته شیرین تر. نمیدانم شاید باقی ۱۶ سالگی را آرام تر بگذرانم، احساس میکنم این چند وقت از دور ماندن کافی بود. آرام آرام باید پا بگذارم و پس از چند ماه دوری ذهنی از زندگی عادی تر، فهمیدم قلبم را چنگ میزدم.
بار حرف های مغزم، گردنم را درد می آورند و از خیال زندگی ام دریده میشود. نمیگذارم جلوی چشمانم به دست باد زندگی ام پودر شود، شاید کنون ندانم چگونه، اما دست از امید بر نمیدارم، هرچند باید اعتراف کنم بعد از یک سال وحشتناک، بالاخره پریشب احساس کردم ظرف امیدم خالی خالیست. بر تختم دراز کشیدم و سقف اتاقم را دیدم، حالم از مهتابی خرابم بهم میخورد، از پنجره ای که رو به دیوار باز میشود، از قلبی که شکسته شده بود.
اگر از کسانی که دوستشان دارم مانند قبل عشق دریافت میکردم، چراغ سوخته و پنجره رو به دیوار هیچ اهمیتی نداشتند... آری تمام این ها بهانه اند
گلی پس از سال ها
احساس میکند عزیز ترین افراد تمام عمرش
مانند قبل دوستش ندارند و این
باعث میشود خود دوستی هم کم رنگ تر شود
نفسی بریده اما عمیق میکشم
شاید تلاشی دوباره برای مهر ورزیدن به جهان
گزینه ی بدی نباشد
حال بدم را پذیرفتم، نداشتن امید را نه، هیچ شرایطی وجود ندارد که امیدی نباشد؛ آن هم در جهانی که هر چیزی ممکن است.
*گلی، همچون همیشه در تکاپوی زندگی
تیر ماه ۱۴۰۵
باید به عزیزان دست اندرکار ویرگول بگم مثل نوت مبایل کاش امکاناتی مثل هایلایت رنگی کردن، رنگی نوشتن، خط کشیدن و.... اضافه میشد
اینطوری بیشتر احساس میکردم توی دفترم مینویسم!

