ویرگول
ورودثبت نام
Negar ghorbani
Negar ghorbani
Negar ghorbani
Negar ghorbani
خواندن ۷ دقیقه·۴ سال پیش

با من آشنا شو !

من نگارم

۳۳سالمه


فارغ التحصیل دو رشته ی گرافیک و طراحی پارچه از دانشگاه سراسری شریعتی

هنرستان گرافیک خوندم و بعد از اون کنار تحصیل کار کردم و مستقل زندگی کردم

بیشتر کارهایی که انجام دادم در زمینه ی طراحی تبلیغات ،طراحی پارچه و لباس و زيورالات بود

كه اكثرا در شوي خانگي و ارت شاپ ها ارائه ميشد

تا سال ۹۳

۱۶ اردیبهشت دفاع پایان نامم بود

و ۱۹ اردیبهشت دچار حادثه شدم




هميشه از ارتفاع ميترسيدم

میگن برای از بین رفتن ترس باید باهاش مواجه بشی

منم براي مقابله با اين ترس ترن هوايي رو انتخاب كردم

واگن كنده شد ،از ٨ متر پرت شديم و نخاع من اسيب ديد

از گردن به پایین تمام و حس و حرکتم ازبین رفت

برای نجات ریه های از کار افتاده ام مجبور شدن گلو رو سوراخ کنن و لوله بزارن

تا ۳-۴ ماه صدام هم از بین رفت بخاطر لوله ای که در گلو بود

رنج بی حرکتیه شبانه روز به کنار

اینکه حتی نتونی به ادمها درخواستت رو بگی شرایط رو صد چندان سخت تر کرده بود

و تا ۶ ماه بیمارستان بستری بودم

لحظات غريب ، دردناك و تازه اي شروع شد

خودم روبروي خودم قرار گرفته بودم

تازه فهميده بودم چقددددر بايد جسم ،روح و شخصيتم رو تربيت كنم

تقریبا از زمان مواجهه تا پذیرش یک هفته طول کشید

چون متوجه شدم که تنها کسی که میتونه شرایطم رو تغییر بده خوده منم

نه دکتره نه دارو

مواجهه /پذیرش/رهایی

سه اصل اصلی موفقیت من توی این ماجرا

انقدر اتفاقا سريع تر از خودم پيش ميرفت كه هر چي تلاش ميكردم باز عقب بودم

از اون روز به بعد نه دستام دستاي قبلي بود نه پاهام نه سبك زندگيم

ولي نقطه ي عطف زندگيم شد

چون ياد گرفتم

ياد گرفتم كه تو هر شرايطي بايد بود و زندگي كرد

ياد گرفتم اگه نميشه راه رفت تا مقصد بايد سينه خيز رفت

اگه نميشه كار هاي قبل رو كرد حتما كارهاي جديدي براي انجام دادن هست

هدف براي همه يكي هست

فقط راه هاي رسيدن بهش متفاوته

من از اون روز به بعد روي ويلچر بودم ولي نقاشي كردم ، ورزش كردم ، دوست شدم ، دوست داشته شدم ، بزرگ شدم

بعد از یک سال قلم رو میبستم به دستم و سعی میکردم فقط خط خطی کنم

تا چندین وقت بعد که با تمرکز و تمرین به دست اوردم که هدفمند نقاشی کنم

تا ۵ سال هر روز برای فیزیوتراپی و تمرین به مراکز متخصص میرفتم

توی این ۵ سال

نمایشگاه اولم رو در گالری کویین کانادا برگزار کردم

نمایشگاه دوم و خیلی پربازخوردی در داربست گالری محسن داشتم که بهترین تجربه ی زیستی م بعد از اتفاق بود و انگار با حضوردوباره در جایگاه و جمع مرتبط خودمو پیدا کردم


از بعد از اون همه چیز شروع شد

پیشنهادات و نمایشگاه ها

بعد از اون مشغول به همکاری با مردم استودیو شدم در زمینه ی سرامیک و نقاشی زیر لعابی

و بعد از ۸ ماه نمایشگاهی گروهی در همین زمینه در گالری چهار گذاشتیم

بعد از اون چندین نمایشگاه گروهی در کرج و تهران داشتم


پیشنهاد تاتری از طرف سجاد افشاریان داشتم که از تیر تا شهریور تمرین کردیم و از شهریور تا بهمن روی صحنه بود و دوباره جاییبی نظیررررر برای مواجهه ، لذت ، و تجربه ی زندگی


و اگر هزار شب دیگه هم روی صحنه باشم برام تکراری نمیشه

دقیقا اکتبر همون سال (۹۹) که من سر اجرا بودم دوتا نمایشگاه توی پاریس داشتم که متاسفانه حضور در اونها رو از دست دادم

اجرا ۲ ورژن داشت با استراحت ۲۰ روزه با سناریو جدید شروع به کار کردیم

هر شب سالن ۳۰۰ نفری پر میشد و بلیط خارج از ظرفیت فروخته میشد

حتی بعضی از اجراها میزانسن بهم میریخت چون چند ردیف اضافه ادم نشسته بود

با پایان اجرا همه ی سالنها تعطیل شد و وارد قرنطینه شدیم

توی قرنطینه من نقاشی و سرامیک رو دوباره شروع کردم


توي خونه ورزش ميكردم و نقاشي

تمام روزام اينجوري گذشت

توي اين دو سه سال

نقاشي زير لعابي و كاري روي سراميك رو هر ماه انجام دادم

كه در ارت شاپ ها به فروش ميرسند

دو پروژه ي طراحي لباس انجام دادم


كه به صورت مجازي ران شد

كه در حال حاضر يك پروژه با الهام و حمايت از تالاب هورالعظيم در دست دارم

چندين نمايشگاه با موضوع كرونا در فلوريدا ، تركيه ، بلاروس ، كرج و تهران داشتم

و اخرين كاري كه انجام دادم تصوير سازي يك كتاب بود نوشته ی ایمان سرور پور كه در حال حاضر به چاپ ششم رسيده


این کتاب ۱۴ تصویر داشت که با ابرنگ اجرا شد

از فعاليت هاي شخصي تر هم بخوام بگم در اين روزها

ورزش روتين جدانشدني

طراحي و نقاشي

همكاري با دوست عزيزم در پروژه ي اپليكيشن يك تكان

و گذروندن دوره ي فريلنسري مولتي مديا دانشگاه علمي كاربردي

هر از گاهي تجربه ي ورزش هاي مختلف مثل تنيس بدنسازي و ...

رقص ..

عكاسي ..

و توليد محتوا

خیلی تلاش کردم فیلمی بسازم با مضمون اتفاق و اسیب بعد از اتفاق متاسفانه هنوز موفق نشدم

من عاشق سینما تاتر و بازیگری ام

توی این دو سال پیشنهاد تاتر داشتم ولی به دلایل شخصی و کرونا کار رو قبول نکردم

سال ۹۳ یک فیلم کوتاه ساخته شد از روز اخر تا لحظه ی اتفاق با بازی ندا جبرائیلی ، کاوه سجادی حسینی و .. به کارگردانی اصلانشاه ابراهیمی

سال ۹۳ تا ۹۵ اگر نگار قربانی رو گوگل میکردید

نتایج فقط :حادثه ی ارم

سقوط ترن

سه دختره اسیب دیده ی پارک ارم

ویلچر نشین شدن دختر حادثه ی ارم

رو نشون میداد

ولی اگر الان این اسم رو گوگل کنید نتایجی مثل : نگار قربانی نقاش

نگار قربانی تاتر

نگار قربانی بازیگر

میاره

دقیقا دنیای ما همینه

این ما هستیم که دنیامون رو میسازیم

و این خیلی ربطی به شرایط فیزیکی نداره

خیلی در تلاش بودم و هستم که بتونم از انسانهای این چنینی که دچار شدن

دچار یک حادثه

یک جبر

استفاده کنم و به جامعه بقبولونم که اینها والا هستند

و باید انقدر در تبلیغات ،فشن ،تصویر ، رسانه و فیلم ها استفاده بشه ازشون که چشم ها دیگه تفاوت های فیزیکی رو نبینه

یا مثلا اینکه چرا توی اکثر فیلمها ادمهای بد هنوز روی ویلچر نشون داده میشن رو نمیفهمم

الان ديگه از هیچ چیز نمیترسم

از ادمها

از تاريكي

از حیوانات

از اتفاقات

از هیچ چیز

چون یاد گرفتم باهاش مواجه بشم بپذیرمش و ازش عبور کنم

همه چیز از روزی شروع شد که رفتم تا روبرو بشم با ترسم

ترس از ارتفاع

اتفاق افتاد

همه چیز عوض شد

من دوباره متولد شدم

وقتی به فاصله‌ی چند ثانیه رو هوا معلق مونده بودم تا برسم به پایین انگار داشتم یك‌بار دیگه دنیا می‌اومدم. انگار داشتم مثل یه موشکناسا پرتاب میشدم به فضا

اینبار سوار یه دوچرخه بودم


من دیگه از هیچ چیز نمیترسم

درسته

واقعا ترس زمانی تموم میشه که باهاش روبرو بشی

من نگارم

نقشی که بهم داده شد توی زندگی رول سختی بود

ولی فکر میکنم خوب از اب در اومد

درسته كه نقاشي ميكنم

میرقصم

طرح میزنم

یا همون كارايي كه قبل از اين اتفاق ميكردم رو دوباره دارم ميكنم حتي خيلي خیلی بيشتر

ولي الان در اصل بازيگرم

بازيگر نقش نگار

(نوشته ی یکی از فالورهام که به نظرم جالب اومد )

??????

?

نگار را پيدا كردم .

يك ظهر جمعه داغ تابستان 99  بالاخره نگار را در اينستاگرام پيدا كردم .

راستش خيلي غير منتظره و بدون جستجو ناگهان پيش رويم ظاهر شد.  و فهميدم بي جهت نبود كه تمام 5-6 سال گذشته اين دختر درگوشه اي از ذهن من زندگي مي كرده. بي جهت نبود كه هر روز صبح، حوالي ساعت 7، درست وقتي كه در مسيررفتن به محل كار، درسر بالايي پل باكري ستيغ آفتاب توي چشمم مي افتاد، همان وقت كه نگاهم به چرخ و فلك بلند پارك ارم مي افتاد ، اول خاطرات ارمرفتن هاي خوش كودكي با عموي مهرباني كه دست روزگار دنيايم را خالي از وجود نازنينش كرده بود مي افتادم و قلبم غرق شادي ميشدو ناگهان نگار، دختري كه ترن هوايي ارم سلامتي اش را ربوده بود ، در سرم شروع به جيغ زدن ميكرد و قلبم ناگهان يخ مي زد.

هر روز صبح همينقدر متناقض بر من مي گذشت تا نگار بالاخره پيدا شد.

بارها از خودم پرسيده بودم چرا فقط نگار؟چرا دختري كه جز نام كوچكش چيزي از او نميدانم ؟

هر روز هزاران نفر دچار سوانحي ميشوند كه مسير زندگيشان را بسيار سخت ميكند، اما چرا فقط نگار ؟ شايد چون آن روز ها و درآغازين سالهاي دهه چهارم زندگي، كم كم ، چشمم داشت به ماهيت بي رحم زندگي باز ميشد. .  شايد هم چون پيشتر ها بسيار بهداشتن دختري كه نامش را نگار بگذارم مي انديشيدم، و چون آن روزها هورمون هاي مادري در من بتاخت ميراندند، دائما به مادر نگارمي انديشيدم. چرا اسمش را نگار گذاشته ؟ آيا او هم چون من شيفته شعر فارسي بوده و براي نگارش بسيار حافظ ميخوانده؟ بسياردر خيالم آن مادر را ديده بودم ، ما دوتايي بار غم بسياري را بدوش كشيده بوديم .

اما با پيدا شدن نگار ناگهان همه چيز فرق كرد. نگار بيرون از ذهن من با دختري كه در سر من بود بسيار تفاوت داشت. زندگياش همانقدر شادي داشت كه غم ، همانقدر خستگي داشت كه آرامش ، همان قدر توانايي داشت كه ناتواني . درست مثل من ، درست مثل همه ما

نگار قرباني شايد در انتخاب نام خانوادگيش هيچ نقشي نداشت ولي آگاهانه و توانمندانه انتخاب كرده بود كه نقش قرباني را فقط رويصحنه تئاتر بازي كند و بس  .

با ديو ناتواني جنگيده بود و رنگ خودش را بر بوم زندگي پاشيده بود. نگار يك جنجگوي تمام عيار بود  .

حالا مادر نگار يك زن غمگين دل آزرده نيست، زن بلند بالايي است كه از تماشاي شجاعت دست پرورده نگارش، در جنگ نا برابر با ديو نااميدي لذت ميبرد، حالا من هستم و چراغي كه در ذهنم روشن شده است.

حالا ديگر هفت صبح در مسير رفتن به محل كار، روي پل باكري ، هيچ دختري در سرم جيغ نمي زند.



۱۲
۴
Negar ghorbani
Negar ghorbani
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید