نظر من را بخواهی، تصاویری که میبینیم، چه در شبکههای اجتماعی و چه در سینما، آیندهمان را پیشخرید میکنند. هرقدر هم که به اسم به تصویر کشیدن واقعیتهای اجتماعی یا «هنر در زمانه سرکوب» برای آنها توجیهی بتراشیم، صرفا چشممان را به روی فاصلهای که میان واقعیت و تصویر وجود دارد و فیلمساز به خوبی از آن خبر دارد میبندیم؛ فاصلهای که میتواند تنها راه گریز ما از زندگی اجتماعی فعلی و ورود به یک جهان حسی متفاوت باشد که در آن نظم اشیاء به گونهای دیگر است. در واقع تصویر با نمایش کنشها و حالات و رفتار در سطح خرد، پتانسیل شکلدهی به قدرت در سطح کلان را دارد. فیلمساز ایرانی با نوعی باجدهی به مخاطب و تقویت حسهایی که از قضا شکلدهنده نظم فعلیاند، ماهیاش را از آب گلآلود میگیرد و خدمت بزرگی میکند به نظمی که در ساحت ایده با آن مخالف است.
به نظر من تنها راه گذشتن از این دور باطل، با دقت دیدن چنین فریبکاریای است که در سینمای فعلی رقم میخورد و البته نقد حسهایی است که در وهله اول باعث خوشایندی ما میشوند اما نتایج ناخوشایندی دارند. برای این کار، بدون نیاز به هیچ نشانهشناسی رمزآلود و یا نقد ایدههای نهفته در اثر، صرفا کافی است رابطهمان با تصاویر را بار دیگر مرور کنیم و به دقت ببینیم کشش ما به یک اثر تصویری به ازای برانگیختن چه معانی و احساساتی است.
در این نوشته بر روی قسمت اول سریال قورباغه تمرکز میکنم که به نظرم فراکتالی است از کل اثر (همانطور که درباره هر قسمت از سریال دیگری نسبت به کل آن سریال صادق است) و همینطور فراکتالی است از بخش خوبی از سینمای ایران و پخش خانگی. در این مطالعه، بر روی اجراها، لحنها، حرکات دوربین، میزانسن و رنگبندی فیلم تمرکز میکنم که به نظرم ارزشافزوده اصلی سینما هستند، هرچند خردهداستانهایی که به واسطه آن شخصیتها ساخته میشوند نیز برایم مهماند.
این فیلم به واسطه عناصر گفته شده چه جهانی را بنا میکند؟ میتوان به واسطه خلقوخوهایی که تولید میکند آن را شناخت.
۱- خلقوخوی «محقر»: سوژههایی که در فیلم حضور دارند به طور بدنمند خوار و خفیف بودن را تمرین میکنند. این چه به واسطه ایستار بدن و چه چینش بدنها در قاب نمایان است؛ چینشی که در آن دوگانه مسلط-تحت سلطه برقرار میشود. مثلا یک نفر که واجد عاملیت و ابتکار عمل است در مرکز میایستد و دیگران بادمجان قابچین و گوش به فرمان اویند. و یا چینشی که در آن عدهای زورمند یک نفر را که ضعیفتر است را دوره کردهاند و از او حساب میکشند.

میتوان یک قدم جلوتر آمد و این رابطه مسلط-تحت سلطه را میان نویسنده و مخاطب نیز مشاهده کرد. کلید فهم این رابطه روایت فیلم است؛ روایتی که در پایان قسمت اول، بدون آنکه هیچ سرنخی درباره «چرایی» قتلعام شخصیتها بدهد، آنها را میکشد و بینندهی گیجشده را به دنبال خود میکشاند تا قسمتهای بعدی را ببیند. در واقع ما «ملزم» به دانلود قسمت بعدی هستیم، وگرنه ۴۵ دقیقه از وقتمان هدر رفته است.
۳- خلقوخوی «مردانه»: این را از کجا میتوان دریافت؟ از صداهایی که بلند است و دعواهایی که دم به دم در میگیرد تا به واسطه زور بدنی نشان دهد رئیس کیست. راه دیگر فهم آن بررسی نقشهایی است که میان زنان و مردان فیلم توزیع شده است. در این قسمت سه زن حضور دارند. اولی که کلا او را نمیبینیم پشت آیفون خانه است، نقش بازی کرده است تا مواد ارزان گیرش بیاید. در واقع قرار بوده که سوژه تصاحب باشد اما توخالی از آب در آمده است. دومین زن، قهوه فروش محله اکباتان است که سر و رویی مردانه دارد اما باز هم به راحتی در رابطه تصاحبکننده-تصاحبشونده قرار میگیرد و در ازای گرفتن یک پیراهن، میخواهد شمارهاش را به یکی از مردان هدیه دهد اما آن مرد چون به غیرتش برخورده که برادرش از جذابیت زن برای رونق کسبوکار استفاده کرده، این هدیه را پس میزند. زن سوم خواهر رفیق مردان داستان است که یکی از مردان تلاش میکند او را اغفال کند. در واقع بلااستثنا، هر جا که یک مرد و یک زن حضور پیدا میکنند، نقشهای عشوهگر-تصاحبکننده میانشان توزیع میشود. این توزیع نقش، برملاکننده جهان مردانه کارگردان یا شاید انتظاری است که کارگردان در مخاطبان شناسایی کرده و در حال پاسخ دادن به آن است.

۳- خلقوخوی «مخرب»: تخریب، به طور توامان در انتظار سوژههای فیلم و مخاطبان است. بدنها جابهجا مستعد آناند که لگدمال شوند و چندبار هم میشوند. نوعی بیگانگی با خود و فضا به چشم میخورد که رمقی برای رنگآمیزی ندارد. لباسها سیاهاند، قیافهها پژمردهاند و گویی هر کجا که دوربین قدم میگذارد گرد تیرگی بر آن میپاشد. حرکات دوربین بعضا سرگیجه آور است و کات زدنهای سکتهوار گویی رشته کلام فیلم را قطع میکنند. این تمایل به تخریب که در کارگردان رخنه کرده و در سوژهها تمرین میشود، به ما هم سرایت میکند. میدانیم که اتفاقی شوم در شرف وقوع است و میخواهیم هر چه زودتر این اتفاق بیوفتد و از آن رها شویم؛ رهاییای که میدانیم به قیمت نابودی سوژههاست و البته به سمت خودمان هم برمیگردد و شکل مازوخیسم میگیرد.

اینها آن چیزهایی است که به واسطه آن قرار بوده ۴۵ دقیقه سرگرم شویم. سوالی که باقی میماند این است که آیا این سرگرمی به حسهایی که در ما ایجاد شده میارزیده است؟