
انتهای خیابان دبیرستان ما، یک خانهی خیلی بزرگ ویلایی بود با درختهای بلند. میگفتند خانهی مادر لاریجانیهاست و یکی از بچهها میگفت خودش دیده که علیشان با ماشین شیشهدودی میآید اینجا.شناختم از علی لاریجانی در این حد بود که رئیس مجلس است و با احمدینژاد کلکلهایی داشته، همین.
ترامپ که قانون منع ورود ایرانیها به آمریکا را وضع کرد، فیلم فروشنده نامزد اسکار شده بود. ترانه علیدوستی در اعتراض به ترامپ از اسکار انصراف داد و تصمیمش بمب خبری آن روزها شد. اوج واکنشها، از طرف رئیس مجلس ایران بود که از او تقدیر کرد و اقدامش را نمادی از ملیگرایی ایرانیان دانست.بعد از آن علی لاریجانی برایم آدم متفاوتی شد و دوست داشتم دربارهاش بیشتر بدانم.
مصاحبههایش را میخواندم، سخنرانیهایش را میدیدم و نظرات آدمها دربارهاش را میپرسیدم.
هر چه میگذشت، بيشتر برایم مهم میشد. سال دوم دانشگاه بودیم که دکتر مطهری سر یکی از کلاسها، کوتاه از او گفت و فهمیدم همسرش دختر شهید مطهری است و علاقهام به او بیشتر شد. بعدتر، مقالهای دربارهی کانت از او خواندم و اینکه یک سیاستمدار، استاد فلسفه است بیشتر سر ذوقم آورد.
سال ١۴٠٠، امید داشتم علی لاریجانی بشود نامزد محبوبم. من که سال ٩۶ از میان همهی بچههای دبیرستان به روحانی رأی نداده بودم، حالا میدانستم شکی برای رأی دادن به لاریجانی ندارم.
خبر رد صلاحیتش عجیب بود. ناراحت شدم. آخر چرا؟ میگفتند بچههایش تابعیت آمریکایی دارند و برجسازند و برجام را در بیست دقیقه تصویب کرده و حاضر نشده به وقایع ٨٨ بگوید فتنه و از این حرفهای بیربط که دربارهی آدمها میزنند. منتظر بودم ببینم خود لاریجانی چه میگوید. اما هیچ چیز نگفت. سکوت کرد. و این عجیبتر بود... بعد که آقای خامنهایِ شهید از ظلم به برخی نامزدها در جریان رد صلاحیت انتقاد کرد، من شک نداشتم که منظورش علی لاریجانی بوده. دوست داشتم اینطور فکر کنم تا حداقل کمی ناراحتیاَم از رد صلاحیتش کمتر شود.
انتخابات ناگهانی ١۴٠٣، امیدم برای رأی دادن به لاریجانی را زنده کرد. دیگر مگر شورای نگهبان میتوانست رد صلاحیتش کند؟ اما انگار میتوانست. رد صلاحیت دوبارهی علی لاریجانی ناامیدم کرد. مگر میشد در حد و اندازهی او برای ریاست جمهوری کسی را پیدا کرد؟هی به خودم میگفتم لاریجانی کجا و بقیه کجا؟ این چه انصافیست که لاریجانی زنده باشد و بین جلیلی و پزشکیان انتخاب کنیم؟
وقتی پزشکیان او را به عنوان دبیر شورای امنیت انتخاب کرد، خوشحال شدم. اما هر بار که با امین صحبت میکردیم، میگفتم خداوکیلی نمیتوانم خودم را قانع کنم که لاریجانی رئیس جمهور نباشد. فکر میکردم فقط او میتواند با آن عقلانیتی که دارد، جامعهی دوپارهی ایران را به آشتی برساند.
آدمها هنوز دربارهاش حرفهای بیحساب و کتاب میزدند. همانهایی که افتخار سیاسیشان بالا رفتن از دیوار سفارت عربستان بود، لاریجانی را متهم میکردند که بصیرت ندارد و به اندازهی کافی انقلابی نیست!
من او را دوست داشتم به خاطر همین. که طبق منطق اینها، خودی محسوب نمیشد. او جایی در میانه بود و چهقدر عشق میکردم وقتی میدیدم بر این همه در میانه بودن اصرار دارد.
چند روزی از جنگ گذشت و علی لاریجانی، شده بود تمام امید من به پیروزی. او باید میبود که با خرد بینظیرش توییتهای محکم بزند و بگذارد کیف کنیم از ایرانی بودنمان. من فکر میکردم حالا دارد کمکم تراز لاریجانی مشخص میشود. حالا احتمالا آنها که رد صلاحیتش کردند بیشتر پشیمان میشوند و احتمالا همه به این فکر میکنند که اگر لاریجانی الان رئیس جمهور بود، چهقدر همه چیز متفاوت میشد. هرچند باز هم آدمها حرفهای خودشان را میزدند...
خبر ترور علی لاریجانی، تلخترین خبر جنگ بود بعد از شب اول.دروغ چرا؟ ترس افتاد به جانم. دیگر آخر مثل لاریجانی نبود. نیست. هر چه فکر میکنم سیاستمداری نمیبینم که در تراز او باشد و در میانه. امروز فکر کردم لاریجانی چهقدر معلم خوبی میتوانسته باشد. هرچند تعریف دکتر لاریجانی را از بچههای فلسفه شنیده بودم وقتی ارسطو میگفته، اما درس سیاست و عقلانیت مهمترین چیزی بود که میشد از او یاد گرفت.
وقتی آدمهایی را میبینم که تا روز قبل از شهادتش بدش را میگفتند و حالا اشک تمساح میریزند و نهایتاً میگویند مرحوم این اواخر برگشته بود، حالم بد میشود.فرصت جدل نیست. من هنوز غم دارم برای لاریجانیِ فلسفهخوانده. برای عقلانیتش و برای در میانه بودنش. با او این روزها حرف میزنم.میگویم ما شما را خیلی دوست داشتیم آقای لاریجانی... چهقدر بد شد که نیستید. جای شما و بصیرت و عقلانیتی که داشتید این روزها خیلی خالی است. شما از سر ما زیاد بودید اما برای ایران که دوستش داشتید، دعا کنید...