ویرگول
ورودثبت نام
زندگی مخفی
زندگی مخفی
زندگی مخفی
زندگی مخفی
خواندن ۳ دقیقه·۳ روز پیش

پسر عموی آسیایی!

احتمالا اون ویدیوی وایرال شده که یک فرد با ظاهر چینی میگه Emotional damage رو خیلی هاتون دیدید. اون فرد، استیون هی، در ویدیوهای مختلفش، تیکه های زیادی به یه معضل بزرگ توی جامعه‌ی آسیا میزنه:‌ مقایسه غلط در بین کودکان.

این سایه‌ی پسرعمو/دختر عموی آسیایی هرگز از روی سر ما برداشته نشد. در دوران مدرسه همیشه تحقیر میشدیم که کودک‌های دبستانی در ژاپن صبح میرن سر مدرسه، بعد از ظهر میان خونه و یه چیزی اختراع میکنند. ما هم که قدرت تحلیل نداشتیم همیشه باور میکردیم.

اوضاع کجا بد شد؟ خودمون تبدیل به پسرعمو/دخترعموی آسیایی شدیم و یا فامیلمون تبدیل به اون شخص شد... پدر مادر ما از دست اون پسرعموی ما که توی سن ۳ سالگی با انگشت شصت پاش دو تا شرکت میچرخوند، سه تا دکتری داشت و در هنگام خاروندن دماغش داشت مدال طلای المپیادهای مختلف رو فتح میکرد، مارو راحت نذاشتن...

قسمت بد ماجرا برای من؟ من خودم یک پسرعموی آسیایی بودم!

هجده سالگی برای من خیلی دردناک بود... وقتی که تلاش کردم با یکی از بچه‌های فامیل که هم‌سن خودم بود ارتباط برقرار کنم. دلش پر از نفرت از من بود... پدر و مادرش اونقدر من رو توی سرش زده بودند که اون هیچ حس خوبی به من نداشت... اون قربانی چیزی شده بود که اختیارش دست خودش نبود. آیا میتونستم این همه نفرت رو یه جوری با محبت تغییر بدم؟

مجبور شدم غرور خودم رو بشکونم تا بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم. بهش دروغ گفتم... گفتم که پدر و مادر من هم همین رفتار رو داشتند. گفتم که اونا هم استعدادهای تو رو توی سر من میکوبیدن (اما اونها هرگز چنین کاری رو نکرده بودن) اون چیکار کرد؟ احساس رضایت بهش دست داد. حالا که ماسک نفوذ ناپذیری از روی صورت من برداشت شده بود، سوژه ی خوبی برای انتقام گیری شده بودم. اون خنجر ورداشت و توی قلبم فرو کرد...

اون فرد بعدا ازدواج کرد و بچه دار شد... پونزده سال از ازواجش گذشت، من دیگه هرگز ندیدمش... اینقدر همه چی گذشته و هم بزرگ شدند که بچش کلاس هفتم بود... مثل اینکه توی یک جمع فامیلی عکس ازدواج من و همسرم توی لباس عروسی رو میبینه. ظاهرا آنچنان غیرعادی رفتار میکنه که اطرافیانش تعجب میکنند و یکی از زن‌های فامیل داستان حسادتش رو با آب و تاب واسه من تعریف میکنه...

واقعیتش نا امید شدم. احساس میکنم یک سری ها هرگز تغییر نمیکنند. خیلی از چیزها دست من نبود. اینکه در کودکی تلاش میکردم که درسم خوب باشه چیز عجیبی نیست... خیلی ها برای آینده بهتر تلاش میکنند. اینکه پدر و مادر من مجبور بودند به سختی کار کنند تا پول خورد و خوراک مارو در بیارن دست من نبود. اینکه پدر و مادرش اذیتش کردند تقصیر اون نیست... اما... اینکه مجبور شدم کار کنم تا پول تحصیلم رو در بیارم دست خودم بود... اینکه مجبور شدم بهش دروغ بگم تا حس ترحمش رو بخرم دست من بود... اینکه سالها پیش دل من رو شکست تصمیم خودش بود... اینکه تصمیم گرفتم فراموشش کنم دست من بود... اینکه بعد از این همه سال هنوز از من کینه داره دست خودشه...

همیشه این یکی از اصول زندگی من بوده که خیلی از چیزها برای تغییر دست خودمونه. حال تصمیم گیری با ماست که چکار کنیم. اما برای خیلی از ماها قبول تغییرات سخته... دنیا در این +۱۵ سال بسیار تغییر کرده. من هم آدم دیگه ای شدم... کسیو دارم که کنارش خوشحالم... اما نمیدونم چرا میترسم کسایی که تو گذشته گیر کردند و مخالف تغییراتند میخوان بهش آسیب بزنند... واقعا نمیدونم چطور با همسرم در مورد گذشته و آدم های مریضی که مشخص نیست کی باهاشون برخورد کنیم صحبت کنم...

پدر مادرمتاهلینفرتمقایسه
۰
۰
زندگی مخفی
زندگی مخفی
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید