درود بر شما روشن اندیشان عزیز
دوباره برگشتیم با یک ایسم جدید تحت عنوان(ابسولوتیسم)
قبل از بیان هرچیز باید با شکل گیری و شیوه پیدایش اون رو مورد بررسی قرار میدیم:
ابسولوتیسم یا حکومت مطلقه محصول روند طولانی و پیچیده تاریخ اورپاست که در گذر از قرون وسطی به دوران مدرن شکل گرفت، در قرون وسطی قدرت سیاسی به صورت پراکنده و محلی در دست فئودال ها و کلیسا بوده وپادشاهان به عنوان نماد وحدت ظاهر می شدند اما فاقد ابزار های لازم برای حکمرانی واقعی بودند، اما در قرون پانزدهم میلادی با تغییرات اجتماعی،اقتصادی و سیاسی پادشاهان به تدریج به دنبال تمرکز قدرت و ایجاد دولتی مطلقه بودند.
رشد طبقه شهر نشین (طبقه بورژوازی)افزایش تجارت و ضرورت ایجاد ارتش های منظم از جمله تاثیراتی بود که شاهان توانستن جایگاه خود رو تثبیت کنند.
این روند قدرت گیری شاهان در کشور هایی مانند فرانسه و انگلستان به اوج رسید جایی شاهانی همچون لویی چهاردهم ، قدرت خود رو براساس اصل سلطنت الهی توجیه کردند و ادعای حکومت بدون محدودیت از سوی نهاد های دیگر رو داشتند.
لویی چهاردهم : چهره طلایی ابسولوتیسم
همانطور که از لویی چهاردهم گفته شد باید فهمید که یکی از مطرح ترین شاه ابسولوتیسم بشمار میره
پادشاهی که نتنها نماینده حکومت مطلقه بود ، بلکه اون رو به نهایت قدرت و شکوه خودش رسوند.
او در سال ۱۶۴۳ بر تخت سلطنت فرانسه نشست و تا سال ۱۷۱۵ بر فرانسه حکومت کرد طولانی ترین دوران سلطنت ثبت شده در تاریخ اورپاست او لقبش رو از خودش الهام گرفت : شاه خورشید زیرا همانطور که خورشید مرکز منظومه است او خودش رو مرکز عالم سیاسی و قدرت میدونسته
جملات معروف منتسب به لویی چهاردهم
(دولت یعنی من)
(مخالفت با من یعنی مخالفت با خداوند)
لویی چهاردهم با تضعیف اشراف محلی و محدود کردن پارلمان ها و کلیسا و تمرکز کامل قدرت در دربار سلطنتی مدلی کامل از حکومت مطلقه رو به نمایش گذاشت او کاخ با شکوه ورسای رو ساخت تا اشراف رو به اونجا بکشه جایی که هم مجلل بود هم ابزار کنترل.
در نظام او نه نهاد دینی بالاتر از شاه بود نه مجلس نه اشراف محلی نه فئودال ها شاه خود قانون بود و مشروعیت رو نه از مردم بلکه از خداوند می گرفت در نگاه لویی چهاردهم مخالفت با فرمان پادشاه مخالفت با اراده الهی بود.
او تمام ابزار های حکمرانی رو در دست داشت : ارتش،مالیات،قانون دین فرهنگ حتی زیبا شناسی درباری در سایه چنین تمرکزی از قدرت ، ابسولوتیسم در فرانسه به اوج رسید.
جایی که دیگر قدرتی باقی نمانده که قدرت شاه رو تهدید کنه و تنها محدودیت اراده خودش بوده.
نیمچه نکته درمورد لویی چهاردهم
در سال ۱۶۴۳ میلادی پس از مرگ لویی سیزدهم پادشاهی فرانسه به پسر پنج ساله اش رسید.
لویی چهاردهم کودکی که هنوز حتی معنای تاج تخت را نمی دانست اما عنوان پادشاه فرانسه رو به یدک میکشید.
در سال هاب آغازین مادرش آن اتریش به عنوان نایب سلطنه کشور رو اداره میکرد اما ذهن سیاسی و قدرتمند کاردینال مازارن در پشت صحنه تصمیم ها ایستاده بود.
مازارن همچون پیشینیان خود مثل کاردینال ریشلیو ساختار قدرت رو در پایتخت نگه داشت و بنیاد های ابسولوتیسم رو مستحکم کرد اما این دوران گذرا بود.
در سال ۱۶۶۱ پس از مرگ مازارن لویی بیست سه ساله بدون آنکه وزیری برگزیند قدرت رو شخصا به دست گرفت و از آن روز فرانسه شاهد طلوع واقعی حکومت مطلقه شد.

اما در ادامه بر میگردیم به مبحت اصلیمون ابسولوتیسم
ابسولوتیسم در حقیقت پاسخی بود به پراکندگی قدرت و هرج مرج در دوران پیشین حکومت که در آن تمام ارکان حکومت در دست یک حاکم متمرکز شده و این حاکم مشروعیت خودش رو اراده الهی می دونسته اما در همون دوران شروع اولیه دو دشمن اصلی داشت فئودال و کلیسا که در ادامه به توضیح این می پردازیم.
۱_فئودال ها
فئودال ها اشرافی بودند که در قرون وسطی قدرت محلی و مالکیت زمین رو در اختیار داشتند اون ها زمین رو از پادشاه دریافت میکردند در عوض باید به اون وفادار می میموند که این مدل حکومت به نظام فئودالیسم مشهوره و با ظهور ابسولوتیسم به طور کلی از بین رفته است.
ساختار قدرت فئودالی
۱_شاه در راس قدرت زمین رو به فئودال ها اهدا میکرده
۲_فئودال(لرد) زمین رو اداره میکرده و سرباز فراهم میکرده وباید به شاه وفادار می مونده
۳_دهقان(سرف) روی زمین کار میکرده و مالیت محصول رو به فئودال میداده
نکته ازدواج طبقات باهم ممنوع بوده.
دهقانان عملا اسیر زمین بودند و نمی تونستن آزادانه نقل مکان کنن یا زمین رو ترک کنند.
چرایی اشکال این سیستم برای ابسولوتیسم(پادشاه)
۱_تمرکز قدرت:شاه قدرت واقعی رو نداشت چون فئودال ها هرکدوم لشکر و قانون خودشون رو داشتن
۲_بی عدالتی اجتماعی: دهقانان بدون حقوق برای اشراف کار میکردند
۳_مزاحمت برای تشکیل دولت مدرن:برای ایجاد ارتش ملی مالیات سراسری و حکومت یکپارچه باید فئودال ها کنار زده می شدند.
(امروزه در هیچ یک از نقاط دنی نظام فئودالیسم وجود ندارد)

۲_کلیسا
رقیب بعدی کلیسا، در قرون وسطی کلیسا فقط نهاد دینی مردم نبود بلکه قلب تپنده سیاست و قدرت اورپا بوده.
با در اختیار داشتن مشروعیت الهی،علم،سواد وحتی شبکه اداری کلیسا بالاتر از پادشاه قرار میگرفت پاپ می تونست شاه رو به رسمیت نشناسه و اون رو تکفیر کنه یا حتی سقوطش بده.
کلیسا مالک مشروع زمین بوده مالیات می گرفت ، دادگاه داشت ،ارتش میفرستاد و از همه مهمتر : مردم باور داشتند که خدا از زبان کلیسا حرف میزنه ایناها کلیسا رو به اقتداری بی رقیب تبدیل کرده بود.
در دنیایی که هنوز حکومت ها شکل نگرفته بودند و پادشاهی ها از هم پراکنده بودند کلیسا تنها نهادی بود که مرز نمیشناخت و فراتر از مرز ها فرمان می داد.
در مقایسه این سه باید گفت اگر فئودال ها با پراکندگی قدرت اقتدار کلیسا رو دور میزدند شاهان مطلقه با تمرکز قدرت اون هارو به چالش میکشیدند.
ابسولوتیسم دومین نیروی جدی در برابر سلطه کلیسا در قالب پادشاهی ظاهر شد که دیگر نه پشت کلیسا پنهان می شد و نه نیازی به تایید آن داشت.
پادشاه مطلقه خود را سایه خدا می دانست نه خادم کلیسا و نه تابع آن در نگاه او پادشاه قانون بود و قدرت از اراده الهی به واسطه تاج منتقل شده بود نه از طرف پاپ.
برخلاف فئودال ها که به نوعی هم زیستی نیم بند با کلیسا داشتند شاهان مطلقه گاه صراحتاً در برابر کلیسا می ایستاد.
مالیات های مذهبی رو حذف کرد، اسقفها را برکنار کردند و حتی کلیسای ملی ساختند تا دیگر نیازی به رم نداشته باشند.
ابسولوتیسم جنگی خاموش اما قاطع بود میان تاج صلیب جایی که پادشاهان دیگر واسطه نمیخواستند ،خودشان نماینده آسمان برروی زمین بودند.
بله همانطور که متوجه شدید ابسولوتیسم یک حکومت مطلقه است که توسط شاه اداره میشه که شاه در اون معتقده قانون اصلی خودشه در ادامه چهار نوع مکتب حکومتی اصلی وجود داره که در تضاد این نوع تفکر هستند.
«بجز فئودال ها و کلیسا که در اول پیدایش رقبای اصلی این حکومت بودند که توضیح داده شد»

این چهار نوع مکتب امروزه اصلی ترین متضاد بین ایسم ها با ابسولوتیسم هستند
۱_جمهوریت
۲_مشروطه «مشروطه خواهی»
۳_لیبرالیسم کلاسیک
۴_دموکراسی
«نکته اول این مکاتب و شیوه های حکومت که گفته شد در نوشته ارسطوطلیانیسم توضیح داده شده»
«نکته دوم نظام های فکری مانند پارلمان گرایی ،سوسیالیسم در بعضی شاخه ها آنارشیسم و ناسیونالیسم مدرن در تضاد با این نوع شیوه فکری هستند که در نوشته های بعدی به تعریف اون ها میپردازیم»
این نظام های فکری در جهان امروز اصلی ترین دشمنان و حکومت های مورد تضاد با ابسولوتیسم هستند چرا که در مکاتبی مانند جمهوریت نظر مردم برای تعیین حاکم مورد نظر هست اما در ابسولوتیسم حکومت از اجتماع جامعه گرفته شده و تقدیم به یک نفر میشود یا مکتب مشروطه خواهی که گفته شد خودشون قانون رو تعیین میکنه اما در ابسولوتیسم خودش شاه قانون بوده در اصل ابسولوتیسم مطلقه گری یا مطلقه خواهی مقابل مشروطه گری یا مشروطه خواهی هست در اصل مشروطه گرایی شاه رو در قالب قانون قرار میده و تعریف اصلی اون رو نقص میکنه.
در ادامه میرسیم به شیوه اداره حکومن در ابسولوتیسم
که باید به چهار رکن اصلی اشاره کرد.
۱_شاه محور بر همه چیز بوده: شاه قانون گذار، قاضی،فرمانده ارتش،رئیس خزانه و ختی مرجع تفسیر دین واخلاق بوده
۲_دستگاه اداری کشور درخدمت پادشاه:وزیران،ماموران مالیاتی فرمانداران و حتی قضات مستقیم از طرف شاه منصوب می شدند و فقط به او پاسخ گو بودند
۳_مردم و اشراف فرمان بردار شاه بودند:فئودال ها و کلیسا ،طبقات مختلف جامعه ، حتی اگر قدرت یا ثروت داشتند از نظر سیاسی کاملا تحت امر شاه بودند و مخالفت با اون نوعی خیانت به نظم الهی تلقی میشده
۴_قانون بر میل شاه:در بسیاری از موارد قانون نوشته شده وجود نداشت یا اگر بود شاه می تونست اون رو تغییر بده یا کنار بزنه
شیوه انتقال قدرت نیز به این صورت حول محور خاندان سلطنتی بوده
قدرت از پادشاه به فرزندش، معمولا پسر ارشد منتقل میشد.
نه با رای مردم نه با تصویب مجلس بلکه بر اساس خون تبار سلطنتی در این سیستم پادشاه منتخب خدا بود و فرزند او نیز وارث همین حق الهی.
این اصل که بهش میگن
«حق الهی پادشاهی» Divine Right of Kings
این حق رو نهادینه میکرد که هیچکس جز خدا نمیتونه پادشاه رو برکنار کنه و جانشینی او هم کاملا طبیعی ، الهی و وراثتی هست (از خون شاه هست)
حتی اگر شاه بی کفایت یا ظالم بود بازهم مردم یا نخبگان حق انتخاب جانشینش رو نداشتند.
و اما در پایان شاید باخودتون فکر کنید که دیگه این شیوه از حکومت وجود نداره اما در برخی کشوره های عربی هنوزهم حکومت مطلقه دیده میشه حکومت هایی مثل عربستان سعودی،قطر،بحرین،امارات متحده عربی،عمان
در ایران نیز بعد از انقلاب مشروطه«۱۲۸۵» حکومت مطلقه به مشورطه تبدیل شد.
در کشور انگلستان و بسیاری از کشور های اورپایی نیز حکومت در ابتدا سلطنت مطلقه بود و سپس به سلطنت مشروطه تبدیل شد.
و اما سخن آخر آنچه بیان نگاه کوتاهی به شیوه اداره حکومت مطلقه بود نحوه شکل گیری اون در اوج خودش در اورپا و امروزه در کشور های حوزه خلیج همیشه فارس.
بنظر شما این نوع تفکر میتونه جامعه بشری رو به عدالت نزدیک کنه؟
امیدوارم این نوشته براتون مفید بود باشه.
تا ایسم بعدی بدرود.