ویرگول
ورودثبت نام
افکار ناتمام من
افکار ناتمام مندختری با افکار زیاد جایی را می خواهد برای حرف زدن دختری که دنیایش در حال دگرگونی است
افکار ناتمام من
افکار ناتمام من
خواندن ۱ دقیقه·۱ سال پیش

برای بعد از مرگم

دلیل این که دارم این متن و می نوسم اتفاقات چهار سال اخیره راستش از اواخر سال 99 بعد از فوت پدربزرگم ما هر شش ماه یا نهایتا یک سال یک بار یک نفر رو از خانواده مادری داریم از دست می دیم و هر بار بعد از گفتن جمله ایشالله غم اخرتون باشه یا دیگه تو لباس سیاه نبینیمتون باز هم ما سیاه می پوشیم تا همین چند روز پیش که من دایی ام رو از دست دادم

تمامی این اتفاقات باعث شده که حالم از بهشت زهرا بد بشه طوری که وقتی ورودی شو می بینم قلبم درد می گیره و می شه گفت مریض می شم ، همه می گن اینا بخشی از زندگیه اما به نظر من دیگه زیادیه مامان و مامانبزرگم تو این 4 سال کمرشون از غم زیاد شکسته هر بار خودشون و اروم می کنن اما...

برای همین حس کردم باید این متن و بنویسم ،شاید بشه گفت یه وصیت:

اگر من مردم دلم نمی خواد کسی هر روز گریه کنه دلم نمی خواد کسی سیاه بپوشه و خرما و حلوا خیرات کنن دلم نمی خواد هر مهمونی که وارد می شه باهش گریه کنید اخه با این گریه ها چیزی درست نمی شه و صرفا حالتون و بدتر می کنه

دلم می خواد همه جمع شن و اگر خاطره خوبی از من دارن بگن و بخندن و غذا های مورد علاقه منو درست کنن و بخورن کلن از مراسم های سوم و هفتمم خوشم نمی یاد ، نوحه نزارین و فقط به این فکر کنید که من یه جای دور رفتم چون ارزش این ها برای من بیشتره

اینا رو گفتم اما امیدوارم سال های سال زندگی کنم اما خب زندگیه دیگه اخرشو هیچ کس نمی تونه حدس بزنه

سال
۲
۱
افکار ناتمام من
افکار ناتمام من
دختری با افکار زیاد جایی را می خواهد برای حرف زدن دختری که دنیایش در حال دگرگونی است
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید