و اما ادبیات؛
معشوقِ افسانهایِ من.
همیشه گفتهام پیوند من با ادبیات، نه یک دلبستگی ساده، که سرگذشتِ شیرین و فرهاد است؛
گویی من فرهادیام که جان و جوانیاش را بر تیشهی واژهها نهاده
و ادبیات، شیرینیست که در دوردستِ کوههای خیال ایستاده و لبخند میزند.
من نه ادبیات را دوست دارم
و نه صرفاً عاشق آنم؛
دوست داشتن و عاشق بودن، واژههایی کوچکاند
برای جنونی چنین بزرگ.
من از ژرفترین لایههای وجودم
دیوانهی ادبیاتم؛
دیوانهی واژههایی که زخم میزنند و شفا میبخشند،
دیوانهی جملههایی که میمیرند تا مرا زنده کنند.
ادبیات برای من پناه است و بلا،
نجات است و سقوط،
و من با دلِ خونین اما امیدوار
به سوی آن رؤیایی میروم
که در دوردستهای باورم نفس میکشد؛
روزی که شاید
این فرهادِ خسته
به شیرینِ
جاودانهی خویش برسد.