تنهایی، آینهایست که فقط، با شکستن تصویرش کامل میشود.
خودش را کنار کشید تا کسی نزدیک شود؛ فقط سایهاش نزدیک شد.
به سایهاش پناه برد. سایه هم رفت، وقتی چراغ خاموش شد.
گاهی تنهاییاش آنقدر شلوغ میشود؛ حتی خدا هم صدایش را نمیشنود.
دلش با کسی حرف نمیزند. کسی نیست تا حرفهای دلش را بشنود.
دیوار را بغل کرده، تنها چیزیست که از او فاصله نمیگیرد.
راه میرود تا نایستد، در جایی که هیچکس منتظرش نیست.
چتر داشت. باران هم بود، فقط دستی کم بود.
از میان صدها صدا گذشت، تا به سکوت خودش برسد.
واژهها را ننوشت، چون میدانست هیچکس نخواهد خواند.
از خواب پرید، کسی خوابش را ندیده بود.
ساعت را نگاه کرد، انگار زمان هم تنهایش گذاشته بود.
آنقدر تنها شد، که حتی خاطرهها هم غریبه شدند.
به صدای قلبش گوش داد؛ دلش برای خودش تنگ شده بود.
دلش در جمع ایستاده بود، خودش روی صندلیِ خالی نشسته بود.
گریهاش را نگه داشت، نمیخواست اشکش را بیدار کند.
در نبودن دیگران، با بودنِ خودش بیگانهتر شد.
تنهایی را انتخاب نکرد؛ فقط هیچکس انتخابش نکرد.
از خودش پرسید: «هستی؟» خودش جواب نداد.
آفوریسم
@yaddashthayemaryamgoli