
دور شدم، خیلی دور،
میخواستم صدایم کنی، به قدرِ حتّی یک حرف، یک آوا، یک فریاد!
به اندازهای که بدانم بودنم معنا دارد! امّا معنا نداشتم!
مقصّر من بودم، آنقدر بودم که به چشم نیامدم، آنقدر پُر کرده بودم پیالهاَت را که نفهمیدی نیستم؛
مقصّر من بودم که تو را از خودم سیراب کردم...