
رنج، درد، غم، عذاب، سختی، دشواری، گرفتاری، زحمت، مشقت، مصیبت و هزاران واژه وصف حال دیگر؛ یادگاری که با تیر زهرآگینی قلب و مغز آدمهای دردمند و وامانده را نشانه رفته است.
انسان هایی ذاتا خوشرو و خوشخنده اما اندوهگین از طنز تلخ سرنوشت.
نژادی اصالتا شجاع و جسور اما نگران و هراسان از فردایی نامعلوم.
اهالیای خونگرم و رئوف، اما در برابر ظلم حریف و پایدار.
مردمی پاکسرشت و نیکپندار اما مظلوم و ستمدیده.
گویا عروسک های خیمه شب بازی یک تقدیر شده اند. لیک این تقدیر نبود، یک انجماد ارادی بود.
هیچ چیز واقعی نبود، انگار رنگ های بی ثبات یک رویا بود. در آن تاریکی و ظلمات، وقتی آخرین امیدشان به یأس تبدیل شد، ستاره ها در آسمان آتش گرفتند.
آنها را هیچکس حمایت و مدد نکرد. مویه و زاری دردشان را درمان نبود.
پس آنان ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کردند، آنگاه دستی از فنا باز خریدشان. ریسمانهایی که از تقدیر آویزان بود، ناگهان در دست خویش یافتند.
آنچه به آنها میگذشت، آنچه میگفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون میشد و هر آنچه به گوش ما میریخت، علاوه بر حسرت و غصه به ایمان و ارادهای قوی آغشته بود.
آنها با همه این زخم ها، نه از صدای غربت، نه از فریاد قدرت، نه از خشم دولت، نه از فزونی قیمت، نه از اجبار حرمت، نه از جهل و غفلت، نه از تیک تاک ساعت، نه از اتمام فرصت، نه از دریدگی سرخرگ و نه از رنگ مرگ ترسیدند.
مادامی که اوضاع چنان شد که انگار زندگیشان از حرکت ایستاده،
سینه سپر کردند و امیدشان را از دست ندادند، گویا میدانستند در پس دریای بی انتهای سختی ها، طلوعی زیبا انتظارشان را میکشد، بنابراین اجازه ندادند این دریا آرزوهایشان را مغروق کند و در عمق خود تا قعر بخواند.
آنها خود را ملزم به خوشبختی کردند.
در این برهه صعب روزگار زیبایی آفریدند. با سرخی خون و تیرگی غم طرح و نقش هایی خوشمنظر بر قلب و روح همدیگر کشیدند.
مادری که زخم عمیقی بر تن داشت، با ملایمت به دختری که از خون خود نبود و معشوق از دست داده بود دلداری میداد.
پسری که جسد دوستانش را غرق در خون دیده بود، سنگ صبور پدرانشان شده بود.
کودکی که بیوقفه سراغ والدینش را میگرفت، جگرگوشه یک ملت شده بود.
پدری که بجای جسم بی جان فرزندش، پسر نمیهجان غریبه ای را آزاد کرده بود.
دلدادهای که تا ابد در حسرت به آغوش کشیدن یارش ماند، توسط دیگری بغل گرفته شده بود.
مردمی که حتی داغدار نبودند اشک چشمانشان خشک نمیشد، با خون دل برای هموطنانشان میگریستند.
بین این مردم اتحادی بیهمتا شکل گرفته بود؛ همدلیای وصف ناپذیر، همراهیای بینظیر.
در دل این بغرنج زمانه، کور سوی امید در دلشان خاموش نشد بلکه ذره ذره شعلهور تر شد.
چرا که از سقوط، شکفتن؛
از درد، پیوند،
و از فنا، ایمان خلق کردند.
در نهایت من و هموطنانم آموختیم که دنیا بخاطر درد ما باز نمیایستد، و تا زمانی که دریا محکوم به شستن شن و ماسههاست...
و ستارگان محکوم به درخشیدن،
ما فرزندان این رنجها هنوز زندهایم؛
و روزی افسانهوش خواهیم مرد،
در کنار هم،
و افسوس بماند برای دیگران.