زن، زندگی، آزادی؛ به چه قیمتی؟


امروز هم یکی دیگه از اون روزهایی بود توی کوچه و بازار مدام این شعار رو می شنیدم " زن، زندگی، آزادی".

از روز اول که این جمله رو شنیدم یه چیزی مثل خوره افتاد به جونم. از همون روزهای اول دردی توی تمام بدنم می پیچید. دردی مُحلک و کشنده. اما از بدبختی، این درد یکجا نابودم نکرد که تموم بشه؛ . بلکه ذره ذره داره تمام وجودم رو نابود میکنه.

درست مثل اینکه کرمی افتاده باشه به جونم و ذره ذره از داخل، بدنم رو بخوره. اما نمی تونم کاریش کنم و این درد هر روز داره بدنم رو بیشتر و بیشتر اذیت میکنه. هر روز بیشتر و بیشتر عذابم میداد.

اما نمی تونم کاری کنم. تنها کاری که می تونم بکنم اینه که صبر کنم و ببینم که اون درد خودش از بدنم بیرون میره یا نه ولی نمیره. نه. نمیره.

فایده نداره چون اون درد داره هر روز و هر لحظه بیشتر و بیشتر میشه . مخصوصا وقتهایی که شعار "زن، زندگی، آزدی " رو می شنوم .

وقتهایی که دختران و زنان وطنم شعار می دهند " زن، زندگی، آزادی"

اون اوایل نمی دونستم شعار اونها چه ربطی به درد من داره. آخه چطور میشد که گفتن یک جمله اینقدر قلب آدم رو به درد بیاره.

هروقت شعار " زن، زندگی، آزادی" رو می شنوم یا روی در و دیوار شهر و یا روی پلاکارد هایی توی دست جوانها می بینم، درد قلبم شدید تر میشه. بدجور میسوزه . بعدش یکهو مغز سرم چنان تیر میکشه که نزدیکه سرم بپوکه.

اگه جمجمه ی سرم نبود تاحالا مغزم پوکیده بود و متلاشی شده بود رفته بود پی کارش.

بعدش یکهو چشم هام شروع می کنن به درد کشیدن. بدجور ناجور درد میکنه. از درد میسوزه. اونقدر درد میکنه و میسوزه که احساس میکنم میخواد از کاسه ی چشمام، بزنه بیرون.

نمیدونم چرا هروقت من این جمله ی " زن، زندگی، آزادی" رو جایی می شنوم یا می بینم این دردها چندین برابر میشن.

اون اوایل خیلی سعی کردم از این شعارها فاصله بگیرم تا این شعار ها رو نبینم و نشنوم و از اون دختر ها و زنهایی که این شعارها رو میدادن دوری کنم.

برای همین هم رفتم سراغ سرگرم کردن خودم. مثل کبکی که سرش رو میکنه توی برف تا چیزی رو نبینه و نشنوه، سرم رو کردم توی لپ تاپم و فقط کار کردم و کار کردم و کار کردم اما یه جایی دیگه از کار کردن زیادی خسته شدم. با خودم گفتم تا کی؟ تا کجا؟ تا کجا مدام چشم هام رو ببندم و فقط و فقط و فقط کار کنم.

دیگه داشتم خفه می شدم. اما چیکار می تونستم بکنم. اگر سرم رو از توی کار بیرون می اوردم مجبور بودم اون جمله ها و اون شعارهای دردآور رو بشنوم و اگه هم که سرم رو همچنان توی کار می کردم خفه میشدم.

اما فهمیدم این راهش نیست. به خودم گفتم، باید کار دیگه ای بکنم. باید یه جورایی این درد رو از بین ببرم. باید کاری کنم. آره . این بهتره. پس تصمییم گرفتم دست از کارکردن بگشم و یه کاری بکنم. تصمیم گرفتم عمیقا برسی کنم چرا؟ واقعا چرا؟ چرا وقتی این جمله و شعار "زن، زندگی آزادی" رو می شنوم اینقدر درد میکشم. چرا شنیدن و دیدن این جمله اینقدر عذابم میده.

ساعت ها نشستم و فکر کردم. فکر کردم ولی به چیزی نرسیدم.

اما بعد رفتم و اون شعار رو با خط بزرگ روی یه کاغذ نوشتم.

"زن، زندگی، آزادی"

بعد برگشتم و از اول، اون جمله رو کلمه به کلمه خوندم. هرکلمه ای رو که می خوندم و تموم می شد مکث می کردم و بعد غرق می شدم توی معنی و مفهوم اون کلمه.

اما چیز دردناکی توی اون کلمه ها نبود . برسی کردن و آنالیز کردن جمله تموم شد اما درد من همچنان سر جاش بود.

هنوز اون درد رو داشتم. هنوز داشت مغز سرم می سوخت. هنوز قلبم تیر می کشید. هنوز از درد، چشمانم می خواست از حدقه بزنه بیرون. هنوز پیشانی سرم توی تب شدیدی میسوخت. هنوز تمام بدنم گُر گرفته بود و میسوخت.

اما چرا؟

با خودم گفتم حتما مشکل جای دیگه است. بزار یه بار این جمله رو با صدای بلند و پشت سر هم برای خودم بخونم.

پس خوندم. با صدای بلند.

"زن، زندگی، آزادی"

اوایل چیزی متوجه نشدم چون سرم خیلی داشت درد میکرد و نمی تونست خوب درکش کنه. ولی باید به هر قیمتی شده بود ادامه میدادم.

تصمیم گرفتم یه کار دیگه بکنم. تصمیم گرفتم این بار اون جمله رو با تمام وجودم احساس کنم.

پس دوباره با صدای بلند خوندم

"زن، زندگی، آزادی"

وای ی ی ی خدای من. قلبم . قلبم. وقتی که اون جمله رو با احساس خوندم، درد قبلم خیلی شدید شد. خیلی. کاش می شد قلبم رو از توی سینه ام بیرون بکشم و بندازمش دور. اما چه کنم که نمی تونستم. نمی شد.

تصمیم گرفتم اون جمله رو از جلوی چشمم کنار بزارم. کنار بزارم تا دیگه دردی نکشم. تا کمی آروم بشم. آروم که شدم بالاخره یه راهی پیدا می کردم و علت دردناک بودن اون جمله رو می فهمیدم.

چند ساعتی از اون اتفاق گذشت. اما فکر اون اتفاق از ذهنم بیرون نرفت.

تصمیم گرفتم یه بار دیگه برم به عمق اون جمله. الان همه چیز داشت برام روشن تر می شد. انگار یه چیزهایی می تونستم بفهمم.

خوب که تمرکز کردم و با دقت موضوع رو برسی کردم ، بالاخره همه چیز برام روشن شد. بلاخره فهمیدم دلیل این دردهای و زجرها چی بود. فهمیدم این جمله ی "زن، زندگی، آزادی" چرا اینقدر دردناک بود.

خوب بزار برای تو هم توضیح بدم که چرا این دردها برام پیش اومد. .[تمام اون استدلال هایی که برای خودم کردم رو مو به مو و با دلیل و مدرک برات توضیح میدم]

بزار از اولش شروع کنم. از اولِ اولِ اولش.

خوب . اصلا بیا باهم استدلال کنیم. اینجوری بهتره و اینجوری بهتر متوجه میشی. من ستدلال میکنم و تو هم پشت سر من برای خودت اون استدلالها رو تکرار کن. هرجایی رو متوجه نشدی عیبی نداره. ممکنه برای بارهای اول درک نکنی پس برگرد و دوباره اون قسمت رو از اول بخون. روش وقت بزار و بای خودت تکرار کن.

تا میتونی روش وقت بزار و تمرکز کن و تا درست درکش نکردی دنبال مطالب بعدی نرو. ادامه نده. اونوقت که خوب درکش کردی و خوب هضمش کردی برو قسمت بعدی. برو کلمه یا جمله ی بعدی.

خوب.

یه جایی روی یه کاغذ این جمله رو بنویس.

بنویس:

"زن، زندگی، آزادی"

حالا کلمه اول رو با صدای بلند برای خودت بخونش . زن، زنـد...

نه. عجله نکن. صبر کن. میخوام کلمه به کلمه جلو برم. اول روی کلمه ی "زن" تمرکز می کنیم.

خوب حالا معنی زن چی میشه. اصلا زن یعنی چی؟

زن یعنی چی؟

خوب . زن به جنس مونث انسان میگن زن.

زن یکی از پایه های مهم و اساسی تشکیل خانواده هستش

زن نیمه ی دیگه ی مرده

زن ...

اما این کلمه نه تنها درد آور نیست بلکه آرامش بخشه.

زن تفسیر های زیادی داره .

زن یعنی آرامش . زن یعنی آسایش. زن یعنی دوست داشتن. زن یعنی آبادی. زن یعنی عشق، زن یعنی امید. زن یعنی انگیزه و شور و هیجان، زن یعنی ...، زن یعنی زندگی.

خوب حالا بریم سراغ کلم هی بعدی یعنی کلمه ی زندگی.

زندگی چیه؟

زندگی یعنی آرامش. زندگی یعنی داشتن آسایش، زندگی یعنی راحت نفس کشیدن، راحت خوردن و راحت خوابیدن، زندگی یعنی داشتن هرچیزی که آرزوی داشتنش رو داری، زندگی یعنی لذت بردن از همراه خود، از داشته های خود، زندگی یعنی .... ، زندگی یعنی زن و فزرند خوب و دوست داشتنی با کلی امکانات رفاهی در کنار اونها .

حالا بریم سراغ کلمه ی بعدی آزادی.

آزادی چیه؟

آزادی یعنی هرجایی که بخاویی، بری، آزادی یعنی هرچیزی که دوست دارری بِخری، آزادی یعنی هرکاری که دوست داری بکنی، آزادی یعنی وقت که هرجایی دوست داری بری و هروقت که هرکاری دوست داری انجام بدی، آزادی یعنی هرجور دوست داری زندگی کنی، آزادی یعنی با عشق خودت، با زن ( همسر ) و بچه های خودت اونجوری که دوست داری زندگی کنی، آزادی یعنی ... ، آزادی یعنی زن، زندگی، آزادی؛ آبادی، لذت، عشق و حال.

خوب دیدی که هر سه تا کلمه کاملا آرامش بخش هستن و هچ کدومشون باعث نمیشه درد بکشی.

اما چرا شعار زن ،زندگی، آزادی اینقدر درناکه ؟

حالا بیا مورد بعدی رو امتحان کنیم.

بیا همین سه تا کلمه رو باهم و کنار هم و به ترتیب و با صدای بلند بخونیم.

"زن، زندگی، آزادی"

حالا این جمله رو معنی کن. [ البته این جمله معنی نداره بلکه باید تفسیرش کرد.]

پس یعنی معنی و تفسیر این جمله میشه : زن، میخواد زندگی کنه و میخواد آزاد باشه و آزاد زندگی کنه.

تفسیر دومش می تونه این باشه : زن، یه موجود زندگی بخشه و به جهان زندگی و رنگ و بو می بخشه. ولی میخواد آزاد باشه تا بیشتر و بیشتر به جهان رنگ و بو ببخشه.

تفسیر سومش میتونه این باشه که زن، زندگی به وجود میاره (فرزند به دنیا میاره) و میخواد آزاد باشه و آزادانه فرزندش رو رشد بده و یه فرزند آزادی خواه به دنیا تحویل بده.

تفسیر چهارم میتونه این باشه. زن، زندگی می کنه تا به آزادی برسه. به آزادی ای که بتونه توش به خواسته های [مثبت] خودش برسه.

اما کدوم یکی از این جمله ها دردناک اند ؟

باز هم هیچ کدومشون. میدونی چرا؟ چون همه این هایی که گفتم حق زن اند و باید بهش برسه. پس چیزی که حق زن هست که درد ناک نیست. زجرآور نیست. و اتفاقا باید خوشحال بود چون زن هم موجودیه که خداوند آزاد خلقش کرده و کسی نمیتونه و حق نداره آزادی اون رو ازش بگیره.

کسی حق نداره نیازها و خواسته های مادی زن رو ازش بگیره. هرکسی این کار رو بکنه قبل از همه خدا عذابش میکنه چون خداوند همیشه حامی و طرفدار مظلوم هاست و فرقی نمیکنه که اون مظلوم مرد باشه یا زن. بچه باشه یا بزرگ. پیر باشه یا جوون.

خداوند بیشتر از مردها طرفدار زنها هست چون به وسیله ی زنهاست که بنده هاش پا به روی کره ی خاکی میزارن، توی آغوش همون زنها رشد میکنن و بزرگ میشن و به وسیله ی همون زنها خداوند رو می شناسن و به وسیله ی همون زنهاست که یاد می گیرند خدا رو عبادت کنن. به وسیله ی همین زنهاست که حامیان قدرت مند برای زنان نسل های قبل و بعد آموزش می بینن. حامیانی از مرد و زن برای حمایت از زنان.

برای همینه که خداوند ، مردها رو مامور کرده که از زنها حمایت و حفاظت کنن اما نگفته که مردها زن ها رو بدون هیچ دلیلی و بدون هیچ گناهی توی خونه نگه دارن و نزارن که از خونه بیرون بره و یا اونها رو از نیازهای مادی و معنویشون محروم کنن.

مردها نباید از این جریان سو استفاده کنن و پاشون رو از گلیمشون دراز کنن و بخوان که به زنان زور بگن . مردها فقط وظیفه ی حفاظت کردن از زنها رو دارن و رفع کردن نیازهای مادی و معنوی اونها رو.

خوب تا اینجا هم مشکلی نیست ؛ اما چرا من اینقدر من از شنیدن شعار "زن ، زندگی، آزادی" درد می کشیدم ؟

در اصل موضوع یه چیز دیگه است. مشکل یه جای دیگه است. اگه اون مشکل رو بیشتر توضیح بدم، تو هم همون دردی که من می کشیدم رو تجربه خواهی کرد.

  • مشکل این نیست که دخترها و زنها نیازهای شخصی زندگیشون رو از پدران و همسرانشون درخواست می کنن. چون این درخواست ها حق اونها ست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.
  • مشکل این نیست که دختران و زنان دوست دارن درس بخونن و سواد داشته باشن . چون این درخواست ها حق اونهاست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.
  • مشکل این نیست که دختران و زنان دوست داشتن داخل یا بیرون از خونه کار کنن . چون این درخواست ها حق اونهاست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.
  • مشکل این نیست که دختران و زنان دوست دارنوارد جامعه بشن، با مردم معاشرت کنن، هرجایی [مثبت و درست] که دوست داشتن برن هر کار[مثبت و درست] رو انجام بدن و دوست های خوب و سالم و درست پیدا کنن . چون این درخواست ها حق اونهاست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.
  • مشکل این نیست که دختر ها و زنها نیازهای فرزندانشون رو از همسرانشون درخواست می کنن. چون این درخواست ها حق اونهاست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.
  • مشکل این نیست که دختر ها و زنها نیازهای خانواده هاشون رو از دولت و دولت مردها و دولت زنها درخواست میکنن. چون این درخواست ها حق اونهاست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.
  • مشکل این نیست که دخترها و زنها میخوان که آزاد باشن همسران خودشون رو خودشون انتخاب کنن.چون این درخواست ها حق اونهاست و حق دارن که اون خواسته هاشون رو درخواست کنن.

بلکه مشکل یه جای دیگه است. مشکل یه چیز دیگه است.

  • مشکل اینه که شان و منزلت دختر ها و زنها در خطره.
  • مشکل اینه که آبروی زنها در خطره.
  • مساله اینه که ارتباط بین زناها و خداوند درخطره.
  • مشکل اینه که جسم و فکر و روح دختر ها و زنها در خطره.
  • مشکل اینه که جان و مال دخترها و زنها در خطره.
  • مشکل اینه که خطرهای زیادی در کمین دخترها و زنهاست.
مساله اینه که زندگی زنها درخطره.

بله. حقیقت اینه و نمیشه انکارش کرد. حقیقتی که بوده ، هست و اگه باز به همین نحو جلو بره باز هم خواهد بود.

حقیقت اینه که زندگی زنها درخطره.

ببین. خود جمله ی " زن، زندگی، آزادی" زندگی زنها به خطر نمی اندازه بلکه هدفهایی که بعضی از افراد پشت این جمله دارن، زندگی زنها رو به خطر می اندازه.


افرادی که از این جمله ی

"زن، زندگی، آزادی"

سو استفاده میکنن. افرادی که نقاب

"زن، زندگی، آزادی"

میزنن و پشت اون افکار پلید و شومی رو دنبال میکنن. اونها به اسم زن زندگی آزادی


افرادی که به اسم زندگی آزاد و به اسم آزادی کلاه دخترها و زنهای وطنم رو برمیدارن. کاش کلاه برداری می داشتند، اونها با این شعار

"زن، زندگی، آزادی"

[عضرخواهی میکنم این جمله پایین رو به کار می برم اما برای تلنگر زدن به دخترها و زنهایی که این خطرها رو دست کم می گیرن یا بی اهمیت می دونن میزنم ]

اون افراد با این شعار

"زن زندگی آزادی" "زن زندگی آزادی" "زن زندگی آزادی" "زن زندگی آزادی"

دختر ها و زنهای وطنم رو لخت می کنن. بی آبرو میکنن. شخصیت و حیثیت و ارزش و اعتبار و احترام اونها رو پیش خداوند نابود میکنن.

نیلوفر فولادی
نیلوفر فولادی
نیلوفر فولادی
نیلوفر فولادی


این افراد با شعار

"زن، زندگی، آزادی"

دنبال آزادی های درست و سالم و مثبت نیستن اونها دنبال آزادی های منفی اند.

اونها دنبال آزادی جسمی و جنسی زنها و حتی مردها هستن.

اگه این آزادی جسمی شروع بشه و کم کم آزادی های جنسی هم پشتش خواهد اومد.خوب اونا می خوان این آزادی جسمی رو از زنها شروع کنن و بعد به آزادی جنسی زنها و در نهایت آزادی جنسی مردها برسن.

بعد زندگی انساها میشه زندگی جنگلی.

این دردی هست که قلب منو داره میسوزونه.

حالا از تو سوال میکنم.

آزادی به چه قیمتی؟

شاید بگی این هم جزو نیاز های زنهاست. این هم جزو خواسته های زنهاست. این هم حق زنهاست. آزادی جسمی رو خود زنها میخوان.

اما باید با عرض پوزش بگم که نه . اینهایی که تو میگی اصلا توی لیست آزادی های زنها نیست و نباید باشه. چون این یک مورد، دخترها و زنها رو بیشتر به نابودی می کشونه.

هیچ دختر پاک و هیچ زن سالم و درست و پاکدامنی همچیم آزادی ای نمی خواد. هیچ آدم عاقل و پاک دامنی دنبال این آزادی کثیف و چندش آور نیست.

به نظرت چیزی که زندگی زنها رو نابود کنه و به فنا بده آیا میشه روش اسم نیاز و خواسته گذاشت؟ مسلما نه.

اونهایی که شعار آزادی سر می دند، واقعا چقدر به عواقب این آزادی فکر کرده اند؟ اگر روزی توی یه پارتی شبانه گیر افتادن و مجبور شدن تن به رابطه زشت و نامشروع بدهند آنوقت چه چکار میکنن؟ این هم بخشی از همان آزادی ای هستش که خودشون دنبالش بودن و مُسر بودن که بهش برسنحالا این آزادی جسمی همون خواسته ای هست که زندگی زنها رو به نابودی میکشونه.

میگی نه بزار تا با دلیل و مدرک بهت ثابت کنم.

از بعضی از افراد شنیدم که میگن: چرا نمی زارن زنها روسری از سر بردارن؟ مگه از چی میترسن. نکنه فکر میکنن که اگه زنها آزادی جسمی داشته باشن اونوقت مردها توی کوچه و خیابون میریزن سرش و بهش تجاوز میکنن؟ و.../

اما بزار جواب این افراد رو بدم .

این افراد فکر میکنن که فقط به تجاوز فیزیکی میگن تجاوز ولی نمی دونن که تجاوز چندین شکل دیگه هم داره و تجاوز فیزیکی آخرین مرحله ی تجاوز کردنه.

اما قبل از اون تجاوزهای دیگه ای توسط مردها انجام میشه.

اولین تجاوز تجاوز با چشم هستش.

تجاوز با چشم یعنی یه مرد برای اینکه از زیبایی های یه زن که باهاش نامحرمه لذت ببره، بره و به یه دختر و یا یه زن نا محرم خیره بشه و از زیبایی های اون زن زُل بزنه و لذت ببره.

این اولین مرحله از تجاوز عمدی یه مرد به یه زن نامحرمه . مرحله دوم تجاوز با زبانه.

یعنی بره و با ناز و اشوه و برای به دام انداختن اون دختر یا زن نامحرم اقدام کنه و بعد هم تجاوز های بعدی و بعدی.

پس باید بدونی که چرا زنها باید پوشیده باشن.

چون زیبایی ها اونها معلوم نباشه و مردها توی اولین مرحله ی تجاوز کردن یعنی همون نگاه کردن و زُل زدن و قفلی زدن و تماشای زیبایی های زنان ، شکست می خورند و راهشون برای تجاوزهای بعدی بسته میشه.

بعضی ها میگن تجاوز کردن مردها به لباس ربطی نداره. اونها در هرصورت تجاوز میکنن چه طرف لباس داشته باشه و چه نداشته باشه.

اما جواب اونها اینه.

اونها فقط آخر داستان رو شنیدن که یه مردی به یه زن تجاوز کرده و اون زن هم اتفاقا پوشش خوب بوده.

اما باید برگردن و اول داستان و نقطه ی شروع این رابطه ای که به تجاوز رسیده رو ببینن.

بدون شک اون زن خودش نقطه ظعفی از خودش نشون داده و راه ورودی رو به روی اون مرد باز کرده که اون مرد مشتاق تجاوز کردن شده.

مثلا نحوه ی راه رفتن اون زن تحریک آمیز بوده یا نحوه ی نگاه کردن اون زن، اون مرد رو تحریک کرده و یا پوشش اون قدری که باید کامل بوده باشه ، نبوده.

یا شاید توی اون لحظه پوشش اون زن جوری بوده که تحریک کننده بوده . مثلا لباس های چسپون پوشیده بوده که برجستگی های بدن زن رو نشون میداده و یا قسمتهای از بدنش مشخص بوده مثل ساق پیا گردن و یا بازوی دستهاش و یا ....

بالاخره یه راه نفوزی توی اون زن بوده که به اینجا ختم شده و


مهمتر از همه تفکر و باور زنهاست که اگه قوی نباشه شکست دادنشون راحت تره. دختران و زنانی که داشتن رابطه دوستی با هر نامحرمی رو خوب و حتی عادی میدونن و هیچ عبایی از این کار ندارن.

این طرز تفکر و باور کاملا اشتباه هستش و یکی از عامل هایی هست که حتی دخترها و زنان کاملا پوشیده رو هم میتونه به سمت شکست ببره.

پس اولین مورد پوشش زنان هستش که باید محکم و بدون نفوز چشم مردهای نامحرم باشه و دومین مورد افکار و باورها و اعتقادات زنها هستش که باید محکم و بدون نفوز زبان مردها باشه.


حالا آزادی جسمی زنها چه قیمتی ؟

به این قیمت که زیبایی های خودت رو تبلیغ کنی.


چند روز شنیدم میگفتن توی دانشگاه آزاد شهرمون دختری یه نیم تنه (کراپ) پوشیده بوده و روش هم فقط یه مانتوی جلو باز پوسیده بوده و اون قسمت بدنش که پوشیده نبوده از لای مانتو اش دیده میشده.

بعد دختر ها و پسرهای دانشگاه بدن اون رو از لای مانتو میدیدن.

با شنیدن این داستان تمام بدنم یخ کرد. برای چند لحظه مغزم هنگ کرد. رو به فردی که اون صحنه رو دیده بود کردم و گفتم: " یید میرفتی بهش میگفتی : مگه داری بدن خودت رو تبلیغ میکنی؟"

واقعا چرا؟ چرا دختران و زنها باید تن خودشون رو مورد دید مردان نامحم تبلیغ کنن تا راه نفوز چشم و زبان مردهای بیمار و هوسباز رو هموار کنن؟

زن، زندگی، آزادی، به چه قیمتی؟