
همیشه تو خلوت خودم برات مینوشتم تا بعدا بتونی بخونیشون
همیشه مخاطب حرفام خودت بودی اما الان که دیگه قرار نیست بخونیشون چی؟
اولاش فکر میکردم اگه یکم به خودم زمان بدم از سرم میوفتی،هر چی نباشه از بچگی یاد گرفته بودم خودم تنهایی با دردام کنار بیام..از همه دور شم،برای خودم دلیل و منطق های الکی بیارم و هر کاری کنم که ارومتر شم،توی این کار استادم اما سر تو نشد
اخه میدونی منی که همیشه سعی کرده بودم تنهایی از پس همه چی بر بیام بخاطر تو خواستم بپذیرم که یه پناه امن داشته باشم اما خود تو باعث شدی کل شب و روزم اروم نباشم و زندگی با استرس و ترس دائم از دست دادن شده بخش بزرگی از وجودم
نمیدونم چرا یه روز هم نمیتونم بهت فکر نکنم،یه روز ازت متنفرم یه روز دلم برات تنگ میشه حتی دقیق نمیدنم الان چه حسی بهت دارم
بعضی وقتا دوست دارم خودمو محکم بغل کنم و بابت دردایی که سر تو کشیدم از خودم معذرت خواهی کنم
انگار یه بخش از وجودم دائم بهونتو میگیره و بخش دیگم سعی میکنه در مقابل تو ازم محافظت کنه
دوست داشتم باز از روزای قشنگی که کنارت داشتم بگم از وقتایی که میرفتیم با بجه ها فوتبال بازی میکردیم یا از اخر شبایی که میومدی دانشگاه پیشم تمرین کردنمو میدیدی اما چه فایده
اره اون روزا برای من خیلی مهمن خیلی تو هم هنوز برام مهمی اما بنظرم بسه
من سر تو زندگی کردن از خودم گرفتم دیگه بسم نیست؟بعد از یازده ماه و یازده روز شاید باید بالاخره دست از فکر کردن بهت بردارم،اگه بتونم
اما خب نمیتونم فرار کنم،دست خودم نیست،تو کل زندگی من و تسخیر کرده بودی من الان از تک تک خیابونای این شهر حالم بهم میخوره از رانندگی از ماشین هایی مثل ماشین تو حالم بد میشه که هی تو خیابونا دور میزدی باهام حرف میزدی سعی میکردی ارومم کنی از اهنگهای مورد علاقت از طعم انبه از عدد بیست و دو از تیکه کلام هات از خودم من از خودم از موهام از مژه هام از چشام که قول داده بودی هیچوقت اشکشون و در نیاری حالم بهم میخوره
ولی بیا از طرف تو نگاه کنیم،من حتی بعد تو برای تو خیلی کارا کردم اما فقط میخوام بدونم واقعا حتی یه درصد اندازه ای که برای من سخت بود برای تو هم بود؟میدونی تک تک این ثانیه ها چطور برای من گذشت؟باورکن که نمیدونی،نمیتونی هم که بفهمی
باید قبول کنم که نمیتونم جلوی حسامو بگیرم اما دیگه خستم واقعا خستم
الان حس تنفر شدید بهت دارم فردا یهو دلم تنگ میشه و برات گریه میکنم اینا همه احساسات منه قطعا که سرکوبشون نمیکنم اما دیگه نمیزارم فکرت اذیتم کنه
از چند روز پیش سعی کردم هر چیزی که به تو مربوط میشه رو از خودم دور کنم و بریزم دور،همین روند رو اروم اروم پیش میبرم تا تبدیل بشی به یه خاطره خاک خورده ته قلبم.
1405/02/07
zina