
شاید میان آفتاب و مهتاب
در تقاطع انها،جایی محال...
شاید جایی باشد که دو دست با لمس یکدیگر آشنا شوند،اما تا آن لحظه هر شبانگاه برای دیدنت به ماه خیره میشوم
شاید مکان مشترک دو واقعیت باشد،شاید مکان مشترک من و تو باشد
من با تمام این خیال ها و دلتنگی ها آخر در اقیانوس چشمانت غرق میشوم،اقیانوسی که هرگز نگاهم را حس نکرده.
زندگی مانند یک نور آگاهیست،تمام این حس ها برای این است که نمیدانم کجا دنبالت بگردم،به من نزدیک تر از همه ای اما نمیدانم کجا هستی،گویی هستی اما نیستی
اگر میدانستم کجا هستی و کجا میتوانم پیدایت کنم همه چیزم را رها میکردم مانند نهنگی تنها که همه امیدش را از او گرفته اند و میلی به حیات ندارد،به سراغ تو میآمدم.
من برای گریه کرد،برای پناه گرفتن،برای دوام اوردن،نیازمند آن اقیانوسم
همان رنگ آبی که تا به امروز خیالش،استوار بودنش،حرف هایش،فداکاری هایش و دوام آوردنش باعث دوام من شده
برای تو.🕷