ویرگول
ورودثبت نام
معصومه جمشیدی
معصومه جمشیدیمعصومه، قصه‌گوی زندگی. به امید آنکه هر داستان، جرقه‌ای باشد برای انسانیت.
معصومه جمشیدی
معصومه جمشیدی
خواندن ۵ دقیقه·۸ ماه پیش

همدلی

ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم
ما درس صداقت و صفا می‌خوانیم

همسر یعنی همسفر ،همراه،همدل ،همدرد،همنوا در تمام لحظات زندگی

***همدلی_ همسرانه***

خسته در خونه رو با کلید باز کردم وارد خونه شدم . تنم از شدت خستگی کار و رانندگی تو این ترافیک وحشتناک تهران درد میکرد.

یه نگاه سرسری با سالن انداختم خونه نبود که بازار شام بود شتربا بارش گم میشد.

خسته روی مبل ولو شدم و روسریم رو برداشتم . چشمهامو بستم تا آروم بشم و فریاد نزنم از این وضعیت.

زندگی من شده بود یه دوی ماراتن بی‌پایان. صبح‌ها با عجله بیدار می‌شدم، یه لقمه نون و پنیر می‌ذاشتم دهنم و می‌دویدم سمت مدرسه. سر و کله زدن با سی تا دانش‌آموز شیطون، درس دادن، امتحان گرفتن... ظهر که می‌شد، انگار جون تو تنم نمونده بود. اما این تازه شروع ماجرا بود.

وقتی می‌رسیدم خونه، تازه یادم می‌افتاد که یه خونه منتظرمه که انگار بمب توش منفجر شده. ظرفای نشسته، لباسای چرک، اسباب‌بازیای پخش و پلا... بچه‌ها هم که از مدرسه رسیده بودن و گشنه و تشنه، مدام غر می‌زدن. انگار کسی نبود درکم کنه نه دوقلوها سینا و سبا نه شوهر بی فکرم که فقط به فکر پول درآوردن بود

علی که خسته میومد از سرکار ، فقط یه سلام سرسری می‌کرد و ولو می‌شد رو مبل و شروع می‌کرد به دیدن تلویزیون دستور دادن هما چایی هما اب هما .هما . انگار نه انگار که منم آدمم و نیاز به کمک دارم. شب‌ها که بچه‌ها می‌خوابیدن، من تازه شروع می‌کردم به کار کردن. غذا درست کردن برای فردا، اتو کردن لباسا، جمع و جور کردن خونه... خیلی وقتا تا نصف شب بیدار می‌موندم و صبح دوباره روز از نو، روزی از نو.

"دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد

#مولوی

ولی امروز دیگه بریده بودم اون از مدرسه که یکی از والدین طلبکارانه بابت بی دقتی و بی توجهی های دخترش منو بازخواست میکرد کلی انرژی ازم گرفت اینم از خونه .

انقدر خسته بودم که دیگه نمی‌تونستم یه کلمه هم حرف بزنم.

بدون کوچکترین کاری رفتم تو اتاق و لباسهامو دراوردم روی تخت خسته دراز کشیدم .

علی که اومد نه غذایی حاضر بود نه خونه تمیز بچه هاهم بهانه میگرفتند که گرسنه اند .

علی شروع کرد به غرغر . نمی‌دونم چی شد که صبرم لبریز شد یهو صدام رفت بالا.

"تا کی ای جان صبر؟ آخر کار

جان برافشاندنست و لاابالی"

#سعدی

من داد می‌زدم، اون هوار می‌زد. بچه‌ها بازیشون قطع کردن و ساکت ترسیده رفتن تو اتاقشون و درو بستن. اون لحظه حس می‌کردم علی از من خیلی دوره، یه جورایی انگار منو نمی‌بینه،که چرا خونه مثل قبل همه چیز سرجاش نیست درست مثل این شعر

"چشمها را باز کن، ای رهرو، بنگر به دوست /

ورنه در این راه، بس خون‌جگرها بینی"

#مولانا

انقدر صدامون بلند بود که اصلاً نفهمیدیم که زنگ در رو میزنن.

علی درو باز کرد. دیدم آقا کمال، پیرمرد مهربون واحد بغلی، با یه لبخند همیشگی دم در وایستاده.با یه بشقاب شیرینی محمدی همونهایی که دوست دارم. یه لحظه خجالت کشیدم. آقا کمال همیشه هوای همه‌ی همسایه ها رو داشت.

علی هول شده بود. نمی‌دونست چی بگه. فقط گفت: «آقا کمال، بفرمایید تو.»

آقا کمال اومد تو. یه نگاه به من انداخت، یه نگاه به علی. بعد گفت: «چی شده؟ صداتون همه ی ساختمون برداشته!))

علی گفت: «نمیدونم آقا کمال، از وقتی اومدم خونه، هیچی سرجاش نیست تازه خانم هم طلبکارن. هر چی میگم، یه چیزی میگه.»

دیگه نتونستم تحمل کنم. بغضم ترکید. گفتم: «آقا کمال، آخه شما بگید من مگه چقدر توان دارم؟ صبح تا شب دارم کار می‌کنم. هم تو مدرسه، هم تو خونه. علی یه ذره هم بهم کمک نمی‌کنه. وقتی میاد خونه، فقط ولو میشه رو مبل و تلویزیون میبینه و خرده فرمایش میکنه .هیچ متوجه نیست که منم خسته میشم. انگار نه انگار که منم نیاز به استراحت دارم. امروزم که دیگه بریدم توان نداشتم اومدم خونه فقط خواستم کمی بخوابم آقا اومده بدون اینکا حالم رو بپرسه فقط ایراد میگیره چرا هیچی اماده نیست.» صدام می‌لرزید و اشکام می‌ریخت.

.

آقا کمال یه نگاه مهربون به من انداخت و گفت: «هما جان، دخترم حق داری. من میدونم چقدر سختی میکشی. اما علی جان، تو هم باید یه کم بیشتر به هماخانم توجه کنی. زندگی مشترک یعنی همین دیگه. باید هوای همدیگه رو داشته باشید، باید به همدیگه کمک کنید. بقول #مولانا :

"ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توئی / وی آینهٔ جمال شاهی که توئی".

یعنی هر کدوم از شما یه نسخه از عشق خدایید، باید همدیگه رو بفهمید.»

بعد رو کرد به علی و گفت: «علی جان، تو تا حالا خودتو جای خانمت گذاشتی؟ یه لحظه فکر کن ببین اون چی میکشه. هم باید کار کنه، هم باید خونه رو اداره کنه، هم باید بچه‌ها رو بزرگ کنه. تو چی؟ تو فقط وظیفته پول دربیاری یعنی وظیفه ی دیگه نباید درقبال خانوادت بخصوص خانمت داشته باشی ؟»

بعد علی رو برد تویه گوشه سالن ده دقیقه ای باهاش صحبت کرد وبعدشم گفت خوب فعلا تا غذاحاضر بشه این شیرینی هارو با چایی بخورین تاحالتون بهتر بشه خداحافظی کرد و رفت.

علی که کمی تو فکر رفته بود زیر لب با اقا کمال خداحافظی کرد ودر رو بست

اومد پیشم نشست و دستامو گرفت. گفت: « عزیز دلم، من معذرت می‌خوام. من خیلی احمق بودم. هیچ وقت به این فکر نکرده بودم که تو چقدر سختی می‌کشی. آقا کمال یه چیزایی بهم گفت که فهمیدم چقدر اشتباه می‌کردم. از امروز به بعد، منم تو کارای خونه بهت کمک می‌کنم. قول میدم.»

باورم نمی‌شد. علی داشت از من معذرت می‌خواست؟ داشت قول میداد کمک کنه؟

از اون روز به بعد، زندگی ما عوض شد. علی واقعاً شروع کرد به کمک کردن. ظرف می‌شست ، جارو می‌کشید، حتی بعضی وقتا غذا هم درست می‌کرد. منم سعی می‌کردم با زبون خوش ازش تشکر کنم و بهش انرژی بدم

"بیا و سپاس در دل نثار کنیم یاران

که در بحر مهر، موج عشق‌اند فرمان

هر که نقشی از مهر بر دلِ ما بگذارد

دریای شکر شود، جاری از جان"

#مولانا

چندروز بعد کمال آقا رو تو کوچه دیدم خیلی ازش تشکر کردم که باعث شد مشکلم با علی حل بشه با مهربانی پدرانه ای نگام کرد و با لبخند گفت:«هما خانم ، خوشحالم که مشکلتون حل شد. یادت باشه، زندگی یه سفر مشترکه. اگه با هم همدل باشید، این سفر خیلی قشنگ‌تر میشه.» و عصا زنان ازم دور شد . درحالی که ایستاده بودم به رفتنش نگاه میکردم یاد این سخن مولا امام علی (ع) افتادم که فرمودند: "**با مردم آن‌گونه معاشرت کنید که اگر مُردید، بر مرگ شما بگریند و اگر زنده ماندید، به شما مشتاق باشند.**" ما باید سعی کنیم تو زندگی‌هامون طوری رفتار کنیم که نه فقط خودمون، بلکه بقیه هم از بودن کنار ما احساس خوبی داشته باشن.

#امام_علی"ع"

«مهربانی و نرمی میان زن و شوهر، نشانه نزدیکی و برکت خانه است. با یکدیگر چنان باشید که اگر روزی از هم جدا شدید، جز به نیکی یاد نکنید.»

(نهج‌البلاغه، نامه ۳۱)

زن شوهرزندگی مشترکشروع کار
۲
۰
معصومه جمشیدی
معصومه جمشیدی
معصومه، قصه‌گوی زندگی. به امید آنکه هر داستان، جرقه‌ای باشد برای انسانیت.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید