من / دیگری و دیگری از دیگری
تو
و اینهمه زمستانِ خسته که برجسته شد
او
و ضمیر پنهان کلمه که آشکار سیگار میکشد!
«پاپی»
ژاک ماری امیل لاکان به فرانسوی (Jacques Marie Émile Lacan ) در 13 آوریل 1901 به دنیا آمد و در 9 سپتامبر 1981 از دنیا رفت. لاکان یک روانکاو و روانپزشک ِخجسته و برجسته اهل فرانسه بود و شهرت وی بیشتر به خاطر همان نگرهی «بازگشت به فروید» است و کوشیده تا که با نوشتن یک «نگاشته» که در آن ناهشیار را همانند زبان ساختاربندی میداند خود را به جامعهی روانشناختی جهان معرفی نماید. یکی از مهمترین فیلسوفانی است که بر فلسفهی فرانسه تأثیر به سزایی گذاشته است. لاکان روانکاوی برجسته است که در سیر یادگیری در جهانِ علم و روانشناختی از افرادی چون زیگموند فروید و فردینان دو سو سور و از «کلود لوی استروس» قومشناس ساختاری جهان تأثیر و بهرهها عدیده دریافت نماید. از لاکان بهعنوان یکی از فعالترین و پرکارترین روان کاوِ بعد از فروید یادکردهاند. وی چهرهای چندوجهی است بهطوریکه ایدههای بسیاری را به دایرهی نوشتار آورده است ازجمله باید از دو کتاب معروف آن بهنامهای: «نوشتارها» و «چهار مفهوم بنیادین روانکاوی» یادکرد.
از مادری کاتولیک و متمول زاده شد که به تجارتِ سرکه اشتغال داشت و از پدری که در راستای همین تجارت سرکه چشم به روی جهان باز کرد. یکی از چهرههای شاخص قرن بیستم به شمار میرود. لاکان ازجمله روانکاوهایی است که اندیشههای فروید را بازخوانی و بازتفسیر میکند. از این منظر مبانی نظری لاکان از سه محورِ قابلبررسی است که خودش این سه محور را «سه نظم» نامیده است.
این سه نظم شامل 1- نظم خیالی 2- نظم نمادین 3- نظم واقعی. نظم خیالی: در این مرحله که مربوط به دوران کودکی و شکلگیری «خود خیالی» است درواقع کودک تصویر خود را در آینه مشاهده میکند و برای اولین بار هویتی منسجم و منظم را از خویشتن تجربه میکند و این من درواقع منِ واقعی کودک نیست بلکه منِ متوهم کودک است که بر پایهی تصویر بیرونی شکل میگیرد. دوم نظم نمادین است. در نظم نمادین مسئلهی حوزهی زبان، قانون و فرهنگ مطرح است بهگونهای که انسان با ورود به زبان، وارد نمادین میشود اما این ورود همیشه با چالشهایی مواجه هست چون با از دست دادن بخشی از تجربهی مستقیم و لذت همگن و همراه است. در این نظم آنچه مشهود است اینکه قانون پدر یا «نام پدر» جایگاه مرکزی دارد.
سوم نظم واقعی است. واقعی نزدِ لاکان همان چیزی است که نمیتواند در زبان بازنمایی شود بلکه چیزی است درواقع بیرون از نمادپردازی و همیشه در دسترس ما میگریزد. مفاهیمی چون اضطراب، فقدان و امرمحال به این نظم مرتبط میشوند. واژهی نظم از طبیعت اقتباسشده است و منبعد در ساختارهای کلی جامعه بهصورت یک روش و شیوه علمی و عملی خودش را نشان داده است. در اندیشهی لاکان نظم در مقابل بی نظم قد علم کرد اما بهمرورزمان دنیا بر ریلِ به نظمی درحرکت و استوار است. در نظریهی لاکان میتوان مفاهیم کلیدی را دریافت کرد مثلاً یکی از این مفاهیم کاربردی «ناخودآگاه» چون زبان ساختار دارد. لاکان برخلاف فروید معتقد است که ناخودآگاه از قواعد و ساختارهایی زبانی پیروی میکند نه از منطق غریزی یا زیستی صرف. دیگر مهم مبحثی است به نام: «سوژهی منقسم» وی بر این باور است که سوژه هرگز کامل نیست و همیشه بین آنچه میگوید و آنچه میخواهد شکافی وجود دارد. سوم «میل» است. شاید بتوان ابراز داشت که میل انسان مستقیماً به ابژهای مشخص تعلق ندارد.
میل میلِ دیگری است یعنی میل ما از طریق دیگران شکل میگیرد. میل نوعی تمایل و گرایش به یک نشانه یا شیء زیبا یا انسانِ زیباست؛ بنابراین میل با میل دیگری ارتباط تنگاتنگ دارد و چهارم مسئلهی «دیگری بزرگ» است. دیگری بزرگ نمایندهی قانون، زبان یا ساختاری اجتماعی محسوب میشود که سوژه را شکل میدهد. به نظر میرسد هر قلمی دارای سبک و شیوهای است. برخی سبکها تعمداً ساده و روان و پر معنا هستند و برخی دیگر بهمانند سبک لاکان بسیار پیچیده، ایهام دار و استعاری است. لاکان تحتِ تأثیر ادبیات پستمدرن است و از اغلب پارامترهای جهان پستمدرن بهره میبرد. فهم آثار لاکان بهتنهایی میسور نیست بلکه بایستی چندین بار تجربه کرد تا که با شرایط موجود کنار آمد. اندیشهی لاکان تحت تأثیر فروید، سو سور زبانشناس ساختارگرا، ژیژک و بودریار و هگل است و بدون آشنایی با این فلاسفه نمیتوان سرراهِ اندیشهی لاکان قرار گرفت. مهمتر شاید «نوع اندیشهی لاکان یا نوعِ اندیشه گی های لاکان» باشد. اصولاً لاکان را میتوان نمایندهی نوعی تفکر ساختارگرای رادیکال با چرخش پساساختارگرایانه برشمرد. لاکان معتقد بود که انسان سوژهای خودآگاه و مستقل نیست بلکه از طریق زبان و ساختارهای نمادین شکل و شمایل میگیرد.
لاکان یک اندیشمند ضدِاومانیستی محسوب میشود چراکه انسان دیگر مرکز معنا نیست بلکه خود محصول زبان و «دیگری» است. از اینکه انسان تحت تأثیر اومانیسم نیست میتواند سلیقهای یا از آگاهی تاریخی بهره ببرد و اگر انسان محصول زبان باشد باز زبان تابع طبیعت درحرکت است و انسان نیز جزئی از همین طبیعت است و البته و دیگری در متن یا بیرون از متن میتواند نوعی از اندیشهی لاکان باشد؛ بنابراین جامعهی هدف اندیشه لاکان چندبعدی است زیرا در آغاز برای روانکاوان و فیلسوفان تدوین شد اما در دهههای بعد بر حوزههای زیر اعم از نظریهی ادبی و نقد فرهنگی (مثلاً در تحلیل متن و معنا) – فلسفه و نظریهی سیاسی (در آثار آلن بدیو، اسلاوی ژیژک و مکانیزم های چپ) و مطالعات سینما و هنر و نظریههای فمینیستی و پساساختارگرایی بهویژه در کارهای ژولیا کریستوا و لوس ایریگاره تأثیر به سزایی گذاشت. درنتیجه جامعهی هدف لاکان صرفاً رواندرمانگرایانه نیستند، بلکه هرکسی است که در پی فهم ساختار ذهن به زبان، میل و قدرت در فرهنگ مدرن باشد.
بنابراین پرسش اینجاست که «چگونه باید لاکان را خواند؟» به نظر میرسد لاکان را نمیتوان مثل فیلسوفان کلاسیک از آغاز تا پایان خطی و منطقی خواند چراکه او در نوشتارهایش تعمداً مسیرهای پیچیده، جملات ناتمام و بازیهای زبانی به کار میبرد تا ما را از تکیهبر منطق صرف بازدارد و اصولاً برای فهم او بایستی از فروید آغاز کرد چون لاکان خودش را «بازخوان فروید» میداند و باید زبانشناسی سو سور و فلسفهی هگل را بشناسیم تا به فهمی از لاکان دستیابیم و بهجای «دنبال کردن پاسخ» با « پرسش کردن» جلو برویم چون خودِ لاکان میگوید: «روانکاوی پاسخ نمیدهد، بلکه میل به دانستن را بیدار میکند.» علاوه بر این موارد در اندیشه لاکان میتوان به سه مفهوم کلیدی در قالب مثال اشاره نمود. 1- مرحلهی آینهای است : در این مفهوم کودکی حدود 18 ماهه تصویر خودش را در آینه میبیند و شاد میشود او فکر میکند «این منم!» اما درواقع این تصویر بیرونی است نه «خودِ واقعی» و درهمین جا حسِ «منِ منسجم» شکل میگیرد درحالیکه از درون هنوز آشفته است.
2- میل و دیگری است. میل انسان هیچگاه بهطور مستقیم متوجه شیء یا فرد خاصی نیست ما همیشه چیزی را میخواهیم که دیگری میخواهد مثلاً کودکی که میبیند مادرش به پدرش توجه دارد، میلش نه به مادر بلکه به «میل مادر» است. در ادبیات: در رومئو و ژولیت، عشق نهفقط میل به دیگری بلکه میل به تجربهی مطلق عشق است – چیزی که همیشه از دست میرود و3- میتواند «واقعی» باشد. واقعی در اندیشهی لاکان چیزی است که نمیتوان گفت یا در زبان بازنمایی کرد. در زندگی روزمره، آن لحظهای که زبان از کار میافتد، همان مواجهه با «امرِواقعی» است. مثلاً (ترومای ناگهانی(روانِ زخم)، مرگ یا تجربهی جنون.) در سینما: در فیلم (دیوید لینچ) دقیقاً میان جهان نمادین و هجوم امرِ واقعی نوسان دارد. دیگر مهم، پرسشی است به نامِ: «چرا لاکان میگوید: ناخودآگاه چون زبان ساختار دارد؟ لاکان با الهام از زبانشناسی ساختارگرا میگوید: ناخودآگاه از طریقِ «نشانهها» سخن میگوید، نه از طریق امیال حیوانی؛ یعنی رؤیا، لغزش زبانی، شوخی و حتی سکوت- همه ساختار زبانی دارند. برای مثال: اگر کسی بگوید: «من مادرم را دوست دارم ولی او مرا کنترل میکند.» این تضاد زبانی خودِکارِ ناخودآگاه است. تفاوتی که میان تفکر لاکان و اندیشهی مدرن وجود دارد این است که در اندیشهی مدرن، انسان مرکز جهان است (اومانیسم) اما لاکان میگوید: سوژه همیشه منقسم است، میان گفتار و میل، میان خود و دیگری.
ما آنچه میگوییم نیستیم بلکه چیزی هستیم که در بیان ِ واژهها گم میشود و به همین علت میتوان او را فیلسوف شکاف و فقدان نامید؛ بنابراین فکر میکنم هدف نهایی روانکاوی لاکانی این باشد که در روان کاوی فرویدی هدف «درمان» است یا کاهش رنج وحل تعارضها اما در روانکاوی لاکانی هدف نه التیام کامل بلکه شناخت ساختار میل و شکاف درونی است او میگوید: «تحلیل زمانی پایان مییابد که سوژه بتواند از میل ِخود سخن بگوید.» زبان و ناخودآگاه در ادبیات لاکانی نیز مهم است. چون میگوید: «ناخودآگاه چون زبان ساختار دارد» منظور آن است که متن ادبی فقط روایت احساس یا تخیل نیست بلکه بازتابی از ناخودآگاه گوینده است.
درنتیجه، منتقد لاکانی به دنبالِ معانی پنهان در سطح زبان میگردد، لغزشها، استعارهها، سکوتها و تکرارها. مثال از ادبیات فارسی: مثلاً در شعر حافظ وقتی میگوید: در ازل پرتو حُسنت زِتجلی دم زد/ عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد.» میتوان این بیت را چنین خواند: «سوژه» (انسانِ عاشق) از لحظهای شکل میگیرد که میل و کمبود را تجربه میکند یعنی از لحظهی جدایی از زیبایی مطلق (دیگری بزرگ) در نکته لاکانی عشق حافظ همواره، با فقدان و غیاب گرهخورده است و زیباییای که هم هست و هم نیست.
دگر مهم: «میل و فقدان در روایت» است. مثلاً لاکان میگوید: میل هیچگاه ارضا نمیشود، چون میل همیشه به چیزی تعلق دارد که در اصل ازدسترفته است. در داستانها و رمانها، این میلِ ناتمام اغلب ساختار روایت را پیش میبرد. برای مثال: در رمانِ بوفِ کور صادق هدایت، راوی در پی زنی است که هرگز به او دست نمییابد. زن، همان ابژهی میل در نظریهی لاکان است. چیزی پوچ، گمشده و دستنیافتنی که میل را زنده نگه میدارد؛ یعنی درنهایت راوی به جنون میرسد، به عبارتی فروپاشی نظم نمادین و ورود به امرِ واقعی. مرحلهی آینهای لاکان در شعر و نوشتار نیز مشهود است چراکه نویسنده یا شخصیت ادبی، گاهی با تصویری از خود مواجه میشود و تصور میکند آن تصویر «خود واقعی» اوست. این همان «مرحلهی آینهای» است اما این خود ِ خالی همیشه در تنش با واقعیت است. برای مثال: در شعرِ فروغ فرخزاد بهویژه در تولدی دیگر سوژه مدام در جستوجوی خود است.
«من از نهایت تب حرف میزنم/ من از نهایت تاریکی ...» اینجا فروغ در برابر تصویری خیالی از خویشتن (زن، شاعر، مادر و معشوق) ایستاده و میکوشد مرز میان خود و دیگری را بازتعریف کند. در اندیشهی لاکان نگاه و «دیگری بزرگ» در متن هم حائزِ اهمیت است چون لاکان باور دارد که ما فقط نگاه نمیکنیم، بلکه دیده میشویم. در ادبیات، «دیگری بزرگ» میتواند جامعه، خدا، قانون یا حتی خواننده باشد – نیرویی که شخصیت یا راوی همواره زیر نگاهش قرار دارد. مثلاً: در «سووشون» سیمین دانشور زری زیر نگاهِ دوگانهی جامعه و قدرت مردانه قرار دارد. او میکوشد هویت خود را بیابد اما ساختار اجتماعی (دیگری بزرگ) مدام او را تعریف میکند. تحلیل لاکانی میپرسد: زری از کجا سخن میگوید؟ از جایگاه میل خود یا میل دیگری؟ بنابراین در شعر مدرن گسست های زبانی، شکست نحو، تکرارها و ایهامها میتوانند بازتابی از شکاف در سوژه باشند. در این نگاه فرم شعر خود نشانهی «خودآگاهِ متن» است. برای مثال: در شعر شاملو وقتی میگوید: «و صدای من /صدای تو بود، ای انسان!» این صدای دیگری نشاندهندهی همان حضور «دیگری بزرگ» در زبان شاعر است.
تحلیل لاکانی بهجای جست و جوی «پیام» یا «معنای نهایی» متن به دنبالِ فقدان، شکاف و میل زبان است. متن ادبی در این رویکرد، عرصهای است که در آن ناخودآگاه سخن میگوید، نه صرفاً مؤلف یا شخصیتها؛ بنابراین درمییابیم که روانکاوی لاکان صرفاً نظریهای دربارهی ذهن فردی نیست بلکه نوعی «نظریهی اجتماعی و فرهنگی» نیز به شمار میرود. ساختار روانکاوی لاکان و نسبتِ آن با جامعه را میتوان درچند بعد به دایرهی بررسی بُرد نخست: ساختارِ سهگانهی لاکان است که شامل امر خیالی، امر نمادین و امرِواقع است و دوم: نقش روانکاوی لاکانی در جامعه است. به عبارتی روانکاوی لاکانی «نقش آشکارکنندهی ساختارهای پنهان میل و زبان» را دارد.
در سطح اجتماعی لاکان نشان میدهد که: جامعه بر پایهی میل و فقدان ساخته میشود نه بر پایهی عقل یا سود. نظم اجتماعی از طریق «نام پدر» یعنی قانون نمادین، میل افراد را مهار و جهتدهی میکند و ایدئولوژیها درواقع تلاشهایی هستند برای پرکردن شکاف فقدان، یعنی همان چیزی که سوژه و جامعه را دائماً درحرکت نگه میدارد و سوم هدفی که جامعه در نگاه لاکان دنبال میکند؛ یعنی در نگاه لاکان جامعه هیچ «هدف نهایی» اخلاقی یا سیاسی ندارد بلکه وظیفهاش مدیریت میل است بهعبارتدیگر، جامعه افراد را به میل ورزیدن تشویق و ترغیب میکند اما همزمان این میل را محدود و قانون مند میسازد.
هدف پنهان جامعه، حفظ تعادل میان میل و قانون است تا ساختار نمادین فرو نپاشد. از دیدگاه ِ لاکان مدرنیته و سرمایهداری متأخر از میل بهرهبرداری میکنند. آنها میل را تحریک میکنند تا مصرف و هویت فردی را بازتولید کنند اما هرگز اجازهی برآورده شدن کامل آن را نمیدهند. در یک جمعبندی کلی میتوان دریافت که دیدگاه لاکانی سه نقش را بازی میکند. یکی نقش روانکاوی است و دو و سه دیگر، نقش جامعه و هدف ضمنی جامعه است. نقش روانکاوی لاکان درواقع بر ملاکردنِ این حقیقت است که جامعه و سوژه هردو بر فقدان و میل بناشدهاند. از جانبی نقش ساختار روانکاوی لاکان در تحلیل جامعه ایرانی این است که نشان دهد: جامعه نه به دنبالِ حقیقت مطلق یا سعادت جمعی، بلکه درگیر سازماندهی میل و فقدان است.
هدف نهایی اگر بتوان گفت هدفی وجود دارد درواقع حفظ پیوستگی نمادین و جلوگیری از فروپاشی در برابر امر واقع است یعنی جامعه میکوشد توازن میان قانون، میل و تصویر را حفظ و صیانت کند، حتی اگر این توازن شکننده باشد. از دید لاکانی جامعهی ایرانی همچون بسیاری از جوامع در حال گذار در پی یافتن نظم نمادینی تازه است. نظمی که بتواند میل فردی و جمعی را بدون سرکوب کامل یا رهاسازی بیمهار، سازمان و سامان دهد اما چون هنوز «دیگری بزرگ» منبع مشروعیت نمادین در حال فروپاشی یا دگرگونی است درواقع جامعه دچار سرگردانی میل شده است؛ یعنی جامعه میل دارد مدرن باشد اما از گسست باسنت میترسد یا میل دارد آزاد باشد اما هنوز در زبان و قانون پدرسالارانه سخن میگوید یا میل دارد جهانی شود اما نگران از دست دادن هویت است.
بنابراین جامعه بهسوی بازآفرینی یک نظم نمادین تازه پیش میرود نظمی که بایستی بتواند میان میل فردی و انسجام جمعی توازن برقرار کند – کاری که هنوز در میانهی مسیر است. روانکاوی لاکانی میگوید راهحل در پر کردن فقدان نیست بلکه در پذیرش فقدان بهعنوان بخشی از سوژگی است یعنی مهمترین نیتِ لاکان در سطح فردی و نتیجهی ساختار اجتماعی و فرهنگی امروز نوعی اضطراب لاکانی است که شامل، شکاف در سوژه و جایگاه زبان میشود.
این شکاف خود را در بحران هویت، احساس بیمعنایی یا اضطراب وجودی نشان میدهد و در جایگاه زبان بدین شکل عمل میکند. زبان و گفتمان اجتماعی در ایران اغلب دوپارهاند: گفتار رسمی و گفتار غیررسمی (زیرزمینی، طنز، کنایه و شوخی) و این دوگانگی زبانی بازتاب همان دوگانگی نمادین امر خیالی در ساختار روانی جامعه به شمار میرود و انسان مدرن ایرانی گاهی در هیچکدام از این زبانها خود را نمییابد؛ یعنی تصور بر آن است که جامعهی ایرانی در حالِ تجربهی یک گذر روانی و نمادین است؛ یعنی نظم پدرانه (نمادین) در حالِ فروپاشی یا بازتعریف است. امر خیالی (رسانه، تصویر، فانتزی) در حالِ گسترش است و امر واقع (بحرانها، شکافها و نارضایتیها) خود را هر چه بیشتر آشکار و مبرهن میکند. لذا برای اینکه روانکاوی لاکان را خوب بشناسیم نیاز است که فهمِ درستی از روانکاوی فروید داشته باشیم.
فروید روان انسان را همچون یک ساختار درونی فردی میبیند یعنی روان ما ناخودآگاه وجود دارد پر از امیال سرکوبشده (جنسی، پرخاشگرانه و غیره) است و جامعه و فرهنگ با قانون و اخلاق این امیال را سرکوب میکنند تا نظم اجتماعی حفظ شود و درکل روانکاوی فرویدی یعنی بازگرداندن فرد به تعادل از طریق شناخت امیال سرکوبشده. برای مثال: فردی از رئیساش نفرت دارد اما نمیتواند بگوید، پس خشمش را سرکوب کرده و به شکل اضطراب یا وسواس بروز میدهد. درمان فرویدی یعنی کشف این میل پنهان و آشتی با آن اما لاکان در این ساختار درونی روان تغییراتی داد بهطوریکه میگوید فروید درست میگوید که ناخودآگاه وجود دارد، اما ناخودآگاه فقط امیال سرکوبشده نیست بلکه ساختاری شبیه «زبان» دارد؛ یعنی ما از درون ِ زبان و فرهنگ ساخته میشویم، نه پیش از آن. پس ناخودآگاه ما درواقع محصول جامعه است و جمله معروف لاکان این است که: «ناخودآگاه ساختاری همچون زبان دارد.» من فردی و دیگری بزرگ در نگاه لاکان درواقع این است که «من» در نگاه وی یک توهم است – تصویری خیالی از تمامیت و وحدت.
او میگوید ما در «مرحلهی آینهای» زمانی که کودک برای اولین بار خود را در آینه میبیند احساس میکنیم یک «من کامل» هستیم اما درواقع این تصویری بیرونی است که ما را تعریف میکند؛ یعنی من، بازتاب تصویری ست که دیگری (جامعه، والد، رسانه و زبان) از من میسازد و دیگری بزرگ همان نظام نمادین جامعه است –زبان، قانون، دین، رسانه، فرهنگ و ارزشها و این «دیگری» تعیین میکنند که چه چیزی خوب است و چه چیز ممنوع و حتی چگونه باید میل بورزیم؛ بنابراین، تصور میکنیم آزادیم ولی درواقع میل ما میل دیگری است چون جامعه از طریق زبان و نمادها به ما میگوید چه چیزی را باید بخواهیم. درواقع نوعی میل خودآگاه نیست بلکه میل را نظام نمادین جامعه اعم از فرهنگ، زبان و ارزشها تعیین میکنند و فرد یک حالت دترمینیسم اجتماعی دارد نهحالتی خودمختار. از نگاه لاکان میل یعنی میل به چیزی که همیشه کمی دور از دسترس است یعنی همیشه چیزی به نام فقدان کم داریم به عبارتی سادهتر، من چیزی را میخواهم چون دیگری آن را میخواهد و این میل از دیگری میآید.
مثال ساده: فرض کن کودکی فقط وقتی به اسباببازی علاقهمند میشود که ببیند کودک دیگری به آن نگاه میکند و این یعنی میل در اصل از میلِ دیگری زاده میشود و در بزرگسالی هم به همین شیوه است چراکه ما شغلی را میخواهیم چون در چشم جامعه باارزش است به عبارتی لباس، سبک زندگی یا باورهایمان را از میل و ارزشهای «دیگری بزرگ» اقتباس میکنیم. لذا دیگری بزرگ که جامعه، زبان، رسانه، قانون و ارزشهاست تعیینکنندهی میل ماست و این ساختار کلی نمادین و منظم جامعه است که برای ما میل تعیین و مشخص میکند. فروید به مرکز آگاهی و غریزهای زیستی و محیطی که میل را سرکوب میکند معتقد است اما لاکان به ساختار زبان و میل در نظم اجتماعی و ساختاری زبانی برآورده از جامعه و تصویری خیالی و وابسته به دیگری و میل به میلِ دیگری، ناشی از فقدان باور دارد. بدین حال تصور میکنم منظومهی فکری – روانی لاکان نوعی متفاوت از روانکاوی را برای اجتماع تجویز میکند چون او نمیخواهد جامعه را «درمان» کند بلکه میخواهد نشان دهد جامعه چگونه میل انسان را سازماندهی و هدایت میکند و روانکاوی لاکانی برای جامعه عبارت ست از همان آشکارکردنِ نقش زبان، قانون و رسانه در شکل دادنِ به ناخودآگاه ِ جمعی و آگاهی از اینکه میل ما همیشه از دیگری میآید.
پس باید یاد بگیریم آن را بفهمیم نه کورکورانه دنبال کنیم و پذیرش این مسئله که هیچ نظم اجتماعیای نمیتواند فقدان و کمبود را حذف کند. برای مثال: در جامعهی مصرفی امروز، تبلیغات میگوید: اگر این گوشی را بخری، کامل میشوی. ولی لاکان میگوید: این فانتزی میل را تغذیه میکند نه رضایت را.
یعنی شناخت این سازوکار تا از فریب میلِ دیگری رها شویم و من تصور میکنم فروید میخواهد فرد را از تعارض درونیاش نجات دهد اما لاکان میخواهد نشان دهد که این «درون» درواقع محصول زبان و جامعه است. وی جامعهای را تجویز میکند که در آن مردم میل خود را بشناسند نه میل تحلیلشدهی دیگری را. برای ملموستر شدن نظریهی لاکان میتوان «عشق رمانتیک» را مثال زد چون در عشق رمانتیک میتوان دید که چطور منِ فردی و میل دیگری باهم درگیر میشوند و لاکان چه تفاوتی با فروید دارد؟ از دیدگاه فروید عشق نوعی لیبیدو و انرژی جنسی است که از غرایز سرچشمه میگیرد و وقتی فرد نمیتواند این انرژی را مستقیماً ارضا کند آن را به اشکال «اجتماعی شده» بروز میدهد.
مثل تحسین، شیفتگی یا عشق. مثلاً کسی عاشق میشود میل جنسیاش به شکلی نمادین بر دیگری فرافکنده شده و درمان فرویدی یعنی بازشناختن منشأ غریزی این میل و پذیرش آن بهصورت آگاهانه اما لاکان میگوید عشق چیزی دیگری است. لاکان معتقد است عشق نه از غریزه، بلکه از فقدان و زبان میآید. او میگوید: «عشق یعنی بخشیدن چیزی که نداری، به کسی که نیست.» یعنی در عشق هر دو طرف به دنبال کسی میگردند که گمان میکنند دیگری آن را دارد اما درواقع هیچکس ندارد و در عشق ما به دنبالِ کسی میگردیم که این تصویر گمشده را به ما برگرداند و درواقع ما عاشق «دیگری واقعی» نمیشویم بلکه تصویری از خودمان در نگاه او میشویم. برای مثال: فکر میکنی «او مرا کامل میکند.» اما درواقع در نگاه او خودِ کامل خودت را میبینی یعنی میل تو در اصل میل اوست و تو خود را از خلال میل او تعریف میکنی. پس در عشق یا هر رابطهی انسانی، صرفاً نمیخواهیم دیگری را به دست آوریم، بلکه ما میخواهیم موضوع میل اوباشیم و این همگرایی میل یک رابطهی دوسویه و تکمیلی است.
درواقع من نمیخواهم دیگری مرا بخواهد و ازآنجا میل من شکل میگیرد یعنی بدون خواستنِ دیگری میل من تکمیل نمیشود و عشق یعنی میخواهم در میلِ دیگری جایگاهی پیدا کنم. برای مثال: فرض کن وقتی میبینی کسی به تو توجه نمیکند، میلات به او بیشتر میشود.
نه چون او جذابتر شده، بلکه چون میل او را نداری- یعنی در میل دیگری جایی نداری و همین فقدان میل تو را شعلهورمیکند. انسان مجموعهای از نیازهاست که این نیازها بهتنهایی میسر نمیشوند بلکه با کمک میلِ دیگری به کمال میرسند. در فرهنگ مدرن میل حالتی همنشینی دارد نه آلترناتیوو از زبان و نمادها تغذیه میشود بهمانند فیلمها، ترانهها، رسانهها و داستانهای عاشقانه که آنها هم تصویری از عشق بهعنوان «کمال نهایی» است و لاکان معتقد است که میل عاشقانه ما اغلب از گفتمان فرهنگی میآید نه از میل درونی واقعی. در نظریهی لاکان «مسئلهی فقدان» کارکردی کارآمد دارد چون لاکان نه عشق را سرکوب میکند و نه به آن ارضا میدهد بلکه میگوید باید آگاه شویم که عشق همیشه حول فقدان میچرخد و به نظر میرسد اگر فرد دریابد که هیچی کامل نیست و دیگری نمیتواند فقدان او را پر کند و میل همیشه میل دیگری است، آنگاه از چرخهی وسواس، حسادت و ناکامی نمیتواند رها شود؛ بنابراین از این نگاه میل میتواند به دو بخش تقسیم شود و یا حداقل دو حالت را در جامعه به نمایش میگذارد.
نخست من فردی است و دوم منِ اجتماعی است. من فردی میل زمانی شکل میگیرد که شما این میل را برای خودتان میخواهید یعنی این میل درونی و حالتی معرفتی و شناختشناسی دارد. برای مثال: وقتی شما کسی را دوست دارید این تمایل به دوست از برای خواستههای خودتان است و در اینجا شما نوعی تفکر دگم را تجویز میکنید و بیشتر به سمت تمامیتخواهی درحرکت هستید اما در حالتِ من اجتماعی اینچنین نیست بلکه میل اجتماعی شما نوعی «همگرایی» و «همگونی و هم ذات پنداری» را به تصویر میکشد. برای مثال: وقتی به سمتی یا جایگاهِ اجتماعی میرسید درواقع دوست دارید دیگران هم به این جایگاه برسند که این حالت باز ریشه در روانِ تربیتی شما دارد که خواستهی خود را با خاستگاه و خواستهی دیگری تقسیم میکنید. در میلِ اجتماعی طرف «من برای دیگری» و «دیگری برای من» را گزینش میکند اما در منِ فردی فرد به دنبال «من برای خودم» هست و حتی دیگری را هم برای خودش میخواهد.
خواستن هر چیزی نیاز به پذیرش فقدان، گفتوگو و میل واقعی دارد و تا زمانی شما خودِ کاذب داشته باشید این مهم به سرانجام نخواهد رسید. با این تعابیر، میتوان چنین گفت که هر چیزی برای به وجود آمدن دلایل یا عللی دارد و بیتردید میل نیز از این قضیه مستثنا نیست. میل یا خواستن در روانشناسی و فلسفه به معنای تمایل درونی انسان بهسوی چیزی است که آن را لذتبخش، مفید یا ارزش مند میداند. میل معمولاً از نیاز، احساس کمبود یا تجربهی خوشایند قبلی به وجود میآید؛ بنابراین فرایند کلی ایجاد میل را میتوان در چند گام تشریح کرد: یکی احساس نیاز یا کمبود یعنی بدن انسان یا ذهن انسان به این نتیجه میرسد که چیزی کم دارد و باید این کمبود را جبران نماید برای مثال: وقتی بدن به آب نیاز دارد احساس تشنگی ایجادمی شود. دوم: آگاهی از چیزی پیدا میکند که به آن نیاز دارد یعنی ذهن میآموزد که چه چیزی میتواند این نیاز را برطرف کند. برای مثال: فرد میداند که آب نوشیدن تشنگی را رفع میکند و یا غذا خوردن گرسنگی را برطرف میکند. سوم: تجربهی خوشایند قبلی یا پیشبینی لذت است.
مثلاً اگر قبلاً تجربهای خوشایند از آن چیز داشته باشیم تمایل به تکرار آن شکل میگیرد. برای مثال: چون فرد قبلاً از نوشیدن آبخنک احساس خوبی داشته میل به تکرار آن دارد. میل میتواند حرکت بهسوی هدف باشد یعنی انسان سعی میکند برای رسیدن به آن اقدام کند مثلاً وقتی شما تمایل به آب یا غذا دارید به سمت یخچال یا سفرهی نان میروید تا این دو را تهیه و تناول نمایید. میل به انواع گوناگونی تقسیم میشود بهمانند میل به عاطفه و محبت، میلِ به موفقیت، میل به تحصیل، میل به هنر، میل به دوستی و استراحت. شما وقتی در جمع احساس شادی میکنید درواقع میل به ارتباط بیشتر در شما شمایل میبندد و یا درمیل به موفقیت باتجربه کردنِ یکبار توفیق در هر کاری بهمانند گرفتن نمره خوب باز میل دارید در این زمینه به توفیق برسید. میل از این منظر تنها به میلِ و دیگری یا میلِ به دیگری و میلِ به سرکوب و یا پرخاشگری و دیگری بزرگ خلاصه نمیشود. میل در همهی انسانها وجود دارد اما نوع و شیوهی آن ممکن است متفاوت باشد.
از این نگاه میل به ورزش در همهی افراد یکی نیست چون سلایق و علایق افراد یکی نیست و یا میل به محبت و یا دوستی در افراد متفاوت است افراد تابع طبقهی خویش امیال خود را انتخاب میکنند یعنی طبقهی تعیینکنندهی امیال افراد است برای مثال: میل یک کارگر ساده با یک بازاری متمول یکی نیست چون خواستهها و مطالبات ِ اجتماعی یکی نیست.
شما نمیتوانید یک فرد فقیر باشید اما تمایلِ به سرمایهداری یا به یک عشق بالادستی فکر کنید. انسانها در انتخاب تابع زیست اجتماعی و زیست فکری و در جوانبی تابع مکانیزم جبرانی عمل میکنند. کسی که در فقر و تهیدستی به سر میبرد هرگز قادر نیست که تمایل خود را روی چیزهای بزرگ بگذارد مگر اسباب بزرگی فراهم شود. دیگر نکته بحثی است به نام: «داشتهها و نداشته ها» اگرچه لاکان معتقد است که میل حاوی گفتوگو و دیگری بزرگ یعنی جامعه، ارزشها و زبان و قانون و جبراست و این ها میل شمارا تعیین میکنند اما به نظر میرسد میل و ارتباط با یکدیگر بر اساس داشتهها و نداشته ها شکل میگیرد.
برای مثال: شما وقتی یک فرد فقیر اما زیبا و بلندقد و خوشمشرب هستید درواقع تمایل دارید باکسی دوست شوید که در عوض متمول، زشت، قدکوتاه است زیرا که تنها کمبود شما بیپولی است و به همین خاطر با این فرد رفیق میشوید و در عوض فرد متمول نیز به دنبالِ نداشته های خودش است که از شما آنها را طلب میکند. یک فرد تحصیلکرده و مبادی آداب و یا یک پزشک هرگز با یک بازاری یا فرد کارگر یا کارمند و پلیس دوست نمیشودو هرگز تمایلی به برقراری چنین دوستی نیست مگر اینکه بحث «داشتهها و نداشته ها» پیش آید. یک پزشک زمانی با یک بازاری دوست میشود که خودش هم شخصیت بازاری و کارِ بازار را دوست داشته باشد یا حداقل چندین ویژگی صورت و سیرت را از او دیده باشد که باشخصیت او سازگارند؛ بنابراین تمامِ افراد بر اساس «داشتهها و نداشتهها» با یکدیگر ارتباط میگیرند. لذا از اینکه نظام نمادین جامعه یا دیگری بزرگ در تعیین امیال شما نقش دارد شکی نیست اما این قاعده نمیتواند کلی و مطلق باشد. سعدی میگوید: «اگر خواهی نشوی رسوا/ همرنگ جماعت شو.» همرنگ جماعت شدن خوب است اما به شرطی که هم سنگ هم باشیم برای مثال: یک فرد خوشپوش اما معتاد و بداخلاق دوست دارد با فردی دوست شود که همین خصیصهها و شاخصهها را داشته باشد وگرنه این ارتباط بیمایه است. انسانها بر اساسِ نیاز و ضرورتهای اجتماعی خویش «امیال خود» را تعیین میکنند. مثلاً: من مهندس هستم و شخصیتی درونگرا دارم آیا میشود با یک پزشک برونگرا گرایش و تمایل داشته باشم؟ بیشک خیر. مگر اینکه نداشتههای خودم را از او طلب کنم؛ بنابراین میل به دیگری در شرایطی صورت میگیرد که شما میخواهید خودتان را در آینهی او پیدا کنید که در این آینه نداشته های شما تصویر میشود. میل تابع فرهنگ، عرف و قانون هم هست. در جوامع افراد بر اساسِ فرهنگهای متداول و رایج امیال خود را تعیین میکنند و از همه مهمتر مقوله «قانون» است. قانون هرآن چه وضع میکند بهسرعت قابلاجراست اما بعضی مواقع افراد هنجارشکنی و ساختارشکنی میکنند و شکست هنجارها نیز به همین سهولت نیست. بافتار و ساختارِ جامعه بهطور خودکار امیال سازی میکند. دیگر مهم، مقولهی آموزش است. هرسیستمی بر اساس اعتقاد و تفکری که دارد جامعه را آموزش میدهد و امیال آن را بر ریل و به سوی همین تفکر سوق میدهد. یک جامعهی کمونیستی هرگز امیالِ غیر کمونیستی را پذیرا نیست و جامعه لیبرال نمیتواند مؤلفههای سوسیالیستی جهان را منشأ و منبع آموزش خود قرار دهد. بنابراین میل به هر چیزی تابع فرهنگ آموزش هم هست که این فرهنگ آموزش ممکن است با سلایق روحی و علایق رفتاری گروهی از جامعه همخوانی نداشته باشد ضمن اینکه گرایش و تمایلِ به هر نشانهای ریشه در جبر و اختیار هم دارد که این فرآیند را قانون و نوعِ تفکرِ حاکم برای شما تعیین و مشخص میکند. آن دیگری بزرگ که لاکان از آن حرف میزند درواقع همان زبان، فرهنگ، آموزش و قانون و رسانه است که قدرت بر آن سایه افکنده است و بر اساس سازوکارهای قدرت در حالِ نمایش، سازش و بیآیش است.