ویرگول
ورودثبت نام
گلناز تقوائی
گلناز تقوائیفعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
خواندن ۱ دقیقه·۶ روز پیش

داستان خوشبختی حقیقی

خوشبختی حقیقی گلناز تقوائی خوشبختی و بدبختی آدم‌ها را نمی‌توان در ظاهر تشخیص داد بلکه باید سفری به ضمیر آنان داشت تا مشخص شود چه‌کسی خوشبخت یا بدبخت است. چرا به این مورد اشاره کردم؟ دلیلی دارد که می‌خواهم برایتان بازگو کنم. یکی از دوستانم باوجود مال و ثروت فراوانی که داشت، هرگز احساس خوشبختی نمی‌کرد؛ روزی در کنار من نشست و آه بلندی کشید، گفتم:" چی شده؟ " گفت: همه چی دارم پول، طلا، جواهرات زمین، ماشین، خانه‌ای که از قصر بزرگتر است...... همه چی دارم اما اون روز بالاخره فهمیدم که خوشبختی چیه!" گفتم:" خیلی هم خوب بالاخره شما فهمیدی که خوشبختی!" پوزخندی زد و ادامه داد:" من باوجود داشتن همه‌چیز، هیچی ندارم اگه درون خودم احساس خوشبختی نکنم. چند روز قبل یکی باهام تماس گرفت و بهم پیشنهاد داد اگه تمایل دارید یکسری وسایل کمک به زندگی برای معلولان بخرید. گفتم مثلا چیا لازم دارید؟ طرف هم یکسری وسایل کمک حرکتی مثل صندلی چرخدار و این چیزا رو پیشنهاد کرد قبول کردم و گفتم درحد توانم کمک می‌کنم. این گذشت و کارا رو انجام دادیم و برای تحویل این لوازم به اداره بهزیستی رفتیم. تک‌تک اسامی رو خوندن و هر نیازمندی به کمک مسئولان ذیربط میومد و وسیله رو تحویل می‌گرفت... می‌دونی اون لحظه خیلی از خودم خجالت کشیدم باوجود این همه مال و ثروتی که دارم چرا به جامعه معلولان بی‌توجه بودم بعدم خودمو قانع کردم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست از این به بعد کمک می‌کنم. توضیع لوازم تموم شد و همه آماده رفتن شدیم، یک دختربچه حدود هفت هشت ساله رو روی یکی از ویلچرهایی که آوردیم دیدم؛ دخترک پامو گرفت، تلاش کردم تا پامو با مهربونی از دستاش جدا کنم اما او درحالیکه با چشماش به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد! خم شدم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟ اون در جواب چیزی بهم گفت که حس کردم تمام تنم یخ کرد. دخترک با لبخند چنین گفت:" می‌خوام چهره شما رو به خاطر بسپارم تا در بهشت شما رو بشناسم تا درمقابل الله متعال بار دیگه از شما تشکر کنم." بله اینجا بود که فهمیدم خوشبختم نه به خاطر ثروتم، بلکه به خاطر دادن چند وسیله که برای یکسری زندگی ساز بود. خوشبختی دنیا رو باید بذارم برم خوشبختی حقیقی با دلی سرشار از عشق و رفتن به بهشت جاودان و ملاقات عزیزانی است که آنجا هستند." سکوتی بین ما پیش آمد:" گفتم همینه! خوشبختی همینی هست که شما بهش رسیدی و این بزرگترین اتفاق زندگیت هست." لبخند رضایت را در چهره‌اش دیدم و بعداز نوشیدن یک فنجان قهوه از من خداحافظی کرد و رفت.
خوشبختی حقیقی گلناز تقوائی خوشبختی و بدبختی آدم‌ها را نمی‌توان در ظاهر تشخیص داد بلکه باید سفری به ضمیر آنان داشت تا مشخص شود چه‌کسی خوشبخت یا بدبخت است. چرا به این مورد اشاره کردم؟ دلیلی دارد که می‌خواهم برایتان بازگو کنم. یکی از دوستانم باوجود مال و ثروت فراوانی که داشت، هرگز احساس خوشبختی نمی‌کرد؛ روزی در کنار من نشست و آه بلندی کشید، گفتم:" چی شده؟ " گفت: همه چی دارم پول، طلا، جواهرات زمین، ماشین، خانه‌ای که از قصر بزرگتر است...... همه چی دارم اما اون روز بالاخره فهمیدم که خوشبختی چیه!" گفتم:" خیلی هم خوب بالاخره شما فهمیدی که خوشبختی!" پوزخندی زد و ادامه داد:" من باوجود داشتن همه‌چیز، هیچی ندارم اگه درون خودم احساس خوشبختی نکنم. چند روز قبل یکی باهام تماس گرفت و بهم پیشنهاد داد اگه تمایل دارید یکسری وسایل کمک به زندگی برای معلولان بخرید. گفتم مثلا چیا لازم دارید؟ طرف هم یکسری وسایل کمک حرکتی مثل صندلی چرخدار و این چیزا رو پیشنهاد کرد قبول کردم و گفتم درحد توانم کمک می‌کنم. این گذشت و کارا رو انجام دادیم و برای تحویل این لوازم به اداره بهزیستی رفتیم. تک‌تک اسامی رو خوندن و هر نیازمندی به کمک مسئولان ذیربط میومد و وسیله رو تحویل می‌گرفت... می‌دونی اون لحظه خیلی از خودم خجالت کشیدم باوجود این همه مال و ثروتی که دارم چرا به جامعه معلولان بی‌توجه بودم بعدم خودمو قانع کردم که ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه هست از این به بعد کمک می‌کنم. توضیع لوازم تموم شد و همه آماده رفتن شدیم، یک دختربچه حدود هفت هشت ساله رو روی یکی از ویلچرهایی که آوردیم دیدم؛ دخترک پامو گرفت، تلاش کردم تا پامو با مهربونی از دستاش جدا کنم اما او درحالیکه با چشماش به صورتم خیره شده بود این اجازه را به من نمی‌داد! خم شدم و خیلی آرام از او پرسیدم: آیا قبل از رفتن درخواستی از من داری؟ اون در جواب چیزی بهم گفت که حس کردم تمام تنم یخ کرد. دخترک با لبخند چنین گفت:" می‌خوام چهره شما رو به خاطر بسپارم تا در بهشت شما رو بشناسم تا درمقابل الله متعال بار دیگه از شما تشکر کنم." بله اینجا بود که فهمیدم خوشبختم نه به خاطر ثروتم، بلکه به خاطر دادن چند وسیله که برای یکسری زندگی ساز بود. خوشبختی دنیا رو باید بذارم برم خوشبختی حقیقی با دلی سرشار از عشق و رفتن به بهشت جاودان و ملاقات عزیزانی است که آنجا هستند." سکوتی بین ما پیش آمد:" گفتم همینه! خوشبختی همینی هست که شما بهش رسیدی و این بزرگترین اتفاق زندگیت هست." لبخند رضایت را در چهره‌اش دیدم و بعداز نوشیدن یک فنجان قهوه از من خداحافظی کرد و رفت.

۳
۰
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
فعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید