ویرگول
ورودثبت نام
گلناز تقوائی
گلناز تقوائیفعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

داستان فلفل‌کار

فلفل کار گلناز تقوائی کشاورزی که تازه زمینش را برای کاشت فلفل آماده کرده و درحال بذرپاشی بود، ناگهان با شخص بیکار و علافی مواجه شد. علاف با دهن‌کجی به کشاورز که درحال پاک کردن عرقش از روی پیشانی بود گفت:" هوف این پخمه رو باش! زیر این آفتاب داغ داری فلفل می‌کاری؟ آخه فلفلم شد محصول!؟ کی از این مزه تند خوشش میاد که بخواد ازت بخره!؟ کشاورز که خسته بود و اصلا هم حوصله جروبحث با مزاحم را نداشت، گفت:" آخه به تو چه! تو بیکار و علافی مگه من بهت چیزی گفتم؟ برو و مزاحم کار من نشو!" مرد علاف بیشتر برای کشاورز ایجاد مزاحمت کرد؛ تا جایی که کارشان بالا گرفت و دعوا کردند. کشاورز، دست او را گرفت و پیش دانای شهر برد و سپس تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. دانا گفت:" مرد علاف تو برای کشاورز ایجاد مزاحمت کردی پس باید غرامت بپردازی! به کشاورز ده سکه بپرداز و عذرخواهی کن و گرنه باید یک ظرف فلفل تند رو یکجا بخوری!" مرد علاف نگاهی به مرد کشاورز کرد و گفت:" ده سکه بدم به این؟ عمرا ! ترجیح میدم فلفل بخورم تا پول مفت به کسی بدم" دانا مقداری فلفل قرمز جلوی علاف گذاشت تا بخورد؛ علاف اولین گاز را که به فلفل زد، چشمانش قرمز شد و اشک سرازیر شد و از کنار دستش پارچ آب را برداشت و سر کشید. دانا گفت:" هنوز مقدار زیادی فلفل مونده که باید بخوری!" علاف که دهان و حلقش می‌سوخت فریاد کشید:" خب لعنتی دهنم آتیش گرفت چه‌طوری این همه رو بخورم!" دانا پوزخندی زد و ادامه داد:" خب ده سکه می‌دادی راحت می‌شدی!" علاف درحالیکه داشت زیر لب غر می‌زد، از جیبش ده سکه درآورد و جلوی کشاورز انداخت. دانا گفت:" همین را اول انجام می‌دادی الان مجبور نبودی تند و تیزی فلفل را تحمل کنی و هم متضرر شوی. تا تو باشی که توی کار مردم سرک نکشی!" امان از فضول جماعت.......
فلفل کار گلناز تقوائی کشاورزی که تازه زمینش را برای کاشت فلفل آماده کرده و درحال بذرپاشی بود، ناگهان با شخص بیکار و علافی مواجه شد. علاف با دهن‌کجی به کشاورز که درحال پاک کردن عرقش از روی پیشانی بود گفت:" هوف این پخمه رو باش! زیر این آفتاب داغ داری فلفل می‌کاری؟ آخه فلفلم شد محصول!؟ کی از این مزه تند خوشش میاد که بخواد ازت بخره!؟ کشاورز که خسته بود و اصلا هم حوصله جروبحث با مزاحم را نداشت، گفت:" آخه به تو چه! تو بیکار و علافی مگه من بهت چیزی گفتم؟ برو و مزاحم کار من نشو!" مرد علاف بیشتر برای کشاورز ایجاد مزاحمت کرد؛ تا جایی که کارشان بالا گرفت و دعوا کردند. کشاورز، دست او را گرفت و پیش دانای شهر برد و سپس تمام ماجرا را برای او تعریف کرد. دانا گفت:" مرد علاف تو برای کشاورز ایجاد مزاحمت کردی پس باید غرامت بپردازی! به کشاورز ده سکه بپرداز و عذرخواهی کن و گرنه باید یک ظرف فلفل تند رو یکجا بخوری!" مرد علاف نگاهی به مرد کشاورز کرد و گفت:" ده سکه بدم به این؟ عمرا ! ترجیح میدم فلفل بخورم تا پول مفت به کسی بدم" دانا مقداری فلفل قرمز جلوی علاف گذاشت تا بخورد؛ علاف اولین گاز را که به فلفل زد، چشمانش قرمز شد و اشک سرازیر شد و از کنار دستش پارچ آب را برداشت و سر کشید. دانا گفت:" هنوز مقدار زیادی فلفل مونده که باید بخوری!" علاف که دهان و حلقش می‌سوخت فریاد کشید:" خب لعنتی دهنم آتیش گرفت چه‌طوری این همه رو بخورم!" دانا پوزخندی زد و ادامه داد:" خب ده سکه می‌دادی راحت می‌شدی!" علاف درحالیکه داشت زیر لب غر می‌زد، از جیبش ده سکه درآورد و جلوی کشاورز انداخت. دانا گفت:" همین را اول انجام می‌دادی الان مجبور نبودی تند و تیزی فلفل را تحمل کنی و هم متضرر شوی. تا تو باشی که توی کار مردم سرک نکشی!" امان از فضول جماعت.......

۵
۰
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
فعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید