چکاد نویسنده: گلناز تقوائی سرد است، سرمائی دندان شکن....کوهنوردان با رسیدن به نیمههای راه متوجه کلبهای شدهاند. آنها وارد آن مکان میشوند و با صاحب کلبه شروع به صحبت میکنند. گرمای آتش وجودشان را گرم میکند و بوی غذا حالشان را به وجد میآورد. چندنفری از آنها به دوستانشان میگویند:" بهتر است ما اینجا بمانیم و استراحت کنیم، هرکسی دوست دارد برود به چکاد..... شما چکاد را فتح کنید ما اینجا منتظرتان میمانیم....." بعضی از کوهنوردان لباسهایشان را میپوشند و با به دست گرفتن لوازمشان از کلبه خارج شده و به سوی فتح کردن چکاد حرکت میکنند؛ اما آنهایی که جای گرم و غذای خوشمزه و بالش نرم کلبه را ترجیح میدهند، به خوابی عمیق فرومیروند.آسمان آبی است اما سرد است بسیار سرد... بعداز مدتی کوهنوردان از خواب برمیخیزند و به طرف پنجره کوچک کلبه حرکت میکنند، سکوتی عمیق فضای کلبه را فرامیگیرد؛ دوستانشان با چند قدمی چکاد و فتح آن فاصله چندانی ندارند. آنها میدانند که چشمانشان هرگز چهرهشان را در قاب عکس یادگاری فتح چکاد اورست که در چند لحظه بعد به وقوع خواهند پیوست، نخواهند دید.......