انگشتر عقیق گلناز تقوائی دو دوست در روستایی زندگی میکردند و تصمیم گرفتند باهم به ده پایین رفته و مقداری میوه بخرند. الک و کلک پیاده راهی ده پایین شدند که پس از مدتی با سرگین خر روبهرو شدند. الک با زیرکی به کلک گفت:" اگه از سرگین خر بخوری، انگشتر عقیقم رو بهت میدم!" کلک بدون اینکه عاقبت کار را بسنجد، مقداری از آن سرگین خر خورد و الک هم بلافاصله انگشترش را به او داد. آن دو به خرید میوه رفتند و آنچه لازم داشتند خریدند. در راه برگشت، همینکه دوباره با سرگین خر برخورد کردند؛ الک نگونبخت که چوب حرص و طمع خود را خورده بود، باخود اندیشید که اگر به روستا برگردیم و کلک به همه بگوید که انگشترش را در قبال خوردن سرگین من از دست داده، من چه پاسخی بدهم؟ از آن طرف کلک هم که به سادگی انگشترش را بیشتر از جانش عزیز میداشت، از دست داده بود، به شدت ناراحت بود و ناخن جوی میکرد. الک به صورت کلک نگریست و متوجه ماجرا شد؛ پس به او گفت:" هی کلک اگه تو هم از این سرگین بخوری، انگشتر محبوبت رو بهت پس میدم!" کلک بخت برگشته بدون فوت وقت و با خوشحالی این کار را کرد و انگشترش را پس گرفت و هردو با خنده و شادی به ده بازگشتند و فکر کردند که هیچ اتفاقی نیفتاده و خوردن سرگین خر را به خوردن شکر تشبیه کردند.امان از حماقت و طمع......