ویرگول
ورودثبت نام
گلناز تقوائی
گلناز تقوائیفعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
خواندن ۱ دقیقه·۳ ماه پیش

داستان به مقصد بهشت

به مقصد بهشت گلناز تقوائی دخترک آرام به چشمان خواهرش نگاه کرد و پرسید:" آبجی، مادرمون کجاست؟" خواهرش پاسخ داد:" خب معلومه مادر توی بهشت است..." خانواده فقیر آنها، قادر به تامین مخارج معالجه مادرشان نبود؛ او مدت‌ها قبل از دنیا رفته بود.دخترک مدام در مقابل ویترین یک کفش‌فروشی می‌ایستاد و به یک جفت کفش قهوه‌ای خیره می‌شد. قیمت کفش سی دلار بود و دخترک افسوس می‌خورد که نمی‌تواند آن را بخرد. پدرشان که در معدن کار می‌کرد، به عنوان عیدی به هر کدام از دختران بیست دلار داد. دخترک کمی پول خورد در قلک داشت آن‌ها مجموع پنج دلار می‌شد. فردای عید او تمام پول‌هایش را برداشت و به طرف کفش‌فروشی رفت تا آن کفش‌ها را بخرد. فروشنده پول‌ها را گرفت، پنج دلار کم بود، به سر و وضع دختر که لباس مندرسی به تن کرده بود نگاهی کرد و آن کفش‌ها را بدون آنکه حرفی از پنج دلار باقیمانده بزند، به دخترک تحویل داد. او با شادی وصف ناپذیری درحالیکه بسته کفش را در دست داشت، به خانه رسید و سپس پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت:" لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید!" پدر، خواهرش و مامور پست باتعجب به دخترک نگاه کردند؛ مامور پست پرسید:" برای چه کسی بفرستم؟" دخترک آهی کشید و گفت:" برای مادرم! من این کفش‌ها را برای او خریدم تا در بهشت بپوشد؛ کفش او پاره بود...." اشک از چشمان خواهرش جاری شد و خواهر کوچکش را به آغوش گرفت و گفت:" بهترین چیزها را در بهشت به مادر می‌دهند، او جای خیلی خوبی رفته است....."
به مقصد بهشت گلناز تقوائی دخترک آرام به چشمان خواهرش نگاه کرد و پرسید:" آبجی، مادرمون کجاست؟" خواهرش پاسخ داد:" خب معلومه مادر توی بهشت است..." خانواده فقیر آنها، قادر به تامین مخارج معالجه مادرشان نبود؛ او مدت‌ها قبل از دنیا رفته بود.دخترک مدام در مقابل ویترین یک کفش‌فروشی می‌ایستاد و به یک جفت کفش قهوه‌ای خیره می‌شد. قیمت کفش سی دلار بود و دخترک افسوس می‌خورد که نمی‌تواند آن را بخرد. پدرشان که در معدن کار می‌کرد، به عنوان عیدی به هر کدام از دختران بیست دلار داد. دخترک کمی پول خورد در قلک داشت آن‌ها مجموع پنج دلار می‌شد. فردای عید او تمام پول‌هایش را برداشت و به طرف کفش‌فروشی رفت تا آن کفش‌ها را بخرد. فروشنده پول‌ها را گرفت، پنج دلار کم بود، به سر و وضع دختر که لباس مندرسی به تن کرده بود نگاهی کرد و آن کفش‌ها را بدون آنکه حرفی از پنج دلار باقیمانده بزند، به دخترک تحویل داد. او با شادی وصف ناپذیری درحالیکه بسته کفش را در دست داشت، به خانه رسید و سپس پدر و خواهرش را راضی کرد تا او را تا اداره پست همراهی کنند. وقتی به اداره پست رسیدند، دخترک به مأمور پست گفت:" لطفاً این کفش را به بهشت بفرستید!" پدر، خواهرش و مامور پست باتعجب به دخترک نگاه کردند؛ مامور پست پرسید:" برای چه کسی بفرستم؟" دخترک آهی کشید و گفت:" برای مادرم! من این کفش‌ها را برای او خریدم تا در بهشت بپوشد؛ کفش او پاره بود...." اشک از چشمان خواهرش جاری شد و خواهر کوچکش را به آغوش گرفت و گفت:" بهترین چیزها را در بهشت به مادر می‌دهند، او جای خیلی خوبی رفته است....."

۳
۰
گلناز تقوائی
گلناز تقوائی
فعال فرهنگی https://golnaztaghvaee.blogfa.com/ وبلاگ
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید