زندگانی جاودانگلناز تقوائی میخوام این بار از یک شاعر بزرگ واستون حکایتی بگم امیدوارم از این حکایت خوشتون بیاد. مولانا توی مثنوی یک داستان قشنگ داره میخوام اونو براتون تعریف کنم. انسانی خردمند به زبان رمز گفت، در سرزمین هندوستان درختی وجود داره که هرکسی از میوهاش بخوره، نمیمیره! امیری این سخن رو شنید و آرزو کرد که از این میوه بخوره تا جاودانه بشه؛ بنابراین وزیرش رو به هندوستان فرستاد تا اون میوه رو واسش باره.... بله عزیزان اون وزیر سالها جستجو کرد، شهر و روستایی توی اون سرزمین نموند که بهش سر نزده و نشانی این میوه رو از مردم نپرسیده باشه. مردم گاهی مسخرهاش میکردند، گاهی نشانی اشتباه میدادند و خلاصه تا میتوانستن وزیر رو اذیت میکردند. امیر هم مرتب واسش پول میفرستاد و وزیر رو تشویق میکرد که ماموریتش رو به سرانجام برسونه. سالها گذشت، وزیر از پی جستجو پیر و ناتوان شده بود، تصمیم گرفت به دیارش برگرده؛ در شهری برای استراحت توقف کرد، روی سنگی نشست و شروع به گریه کرد. دانایی او را دید و کنارش نشست و از او پرسید که علت گریهاش چیست!؟ وزیر ماجرا را برای مرد دانا تعریف کرد. دانا خندید و گفت::" ای وزیر ساده آن درختی که دنبالش هستی، درخت دانش و میوهاش هم در دل و جان انسان نهفته است. درخت پربار علم و دانش، آب زندگانی و جاودانگی است، تو به اشتباه این همه سال جستجو کردی زیراکه به دنبال ظاهر بودی نه باطن. میدونی دانش اسمهای زیادی داره که گاه درخت خطابش میکنن گاه دریا، گاه آفتاب میگن بهش گاه کوه و هزاران اسم دیگه داره که بیشترین اثرش در انسان، جاودانگی است...." بله خوبان، مولانا در این حکایت به ما جایگاه علم رو نشون میده و میگه هرچهقدر بیشتر به دنبال آن باشیم، بیشتر به زندگانی جاوید نزدیکتر میشیم....